نشسته بودی روبروی من ؛ شاید اما کمی از من دور تر .. اما در رویایم کنار من ؛ کاملا کنار

 من .... شاید چسبیده بودی به بازویم حتی ...

نگاهت روی گلهای قالی زیر پایت ...  من می خواستم صدا ها را بشنوم .. اما مگر می

 شد . این قلب چموش من داشت راک گوش می داد ....

نگاهت شرم زیبای دخترانه ای را داشت .... و نگاه هرزه ی من سر از پا نمی شناخت ...

یک لحظه چشمانم روی دستانت لغزید ... من عاشق لاک صورتی هستم .....

عاشق نگاه خیره ... عاشق دامنی که چین هایش تا سر زانو هایت می اید ..

عاشق آن پیرهن آبی رنگی هستم که روی طناب تاب می خورد ...

عاشق آن گلهای بهاری که روی موهایت می کاری ...

......

هنوز در اتاقیم ؛ تو نگاهت روی گلهای سوسن روی میز مانده ... و من نگاهم غرق دریای

 چشمانت .....

نمی دانم برای چه این همه عرق کرده ام ؛ شرم ، یا هوس ...

اما خواستنت تمام تنم را به اتش کشیده .... این موج خواستن توست که این چنین دریای

 ارام وجودم را طوفانی کرده ...

آه من عاشق آن لب هایی هستم که یواشکی میان راه پله ها صورتی ترشان می

 کردی ...

آه اگر می دانستی همان جور چه آتشی می کشد به جانم ...

.....

لباس هایم را به دستم می دهد .... بپوش

می پوشم

برویم ... می رویم ...

کجا ؟ چرا سیاه ...

آه راستی یادم رفت..من عاشق آن لباس زیر سیاهت بودم که همیشه ازسایه ی پیراهنت

 معلوم بود ....

....

نگاهت مانده روی گلهای سوسن ... و تنت ؛ تمام تنم را به آتش می کشد ...

غسل داره .. دست نزنی ....خوب همیشه آخرش غسل می کردم .......

آغوشت می کشم .. و تمام لبان صورتی تو را ... بی هیچ رنگی ..... سر می کشم ..

آه تنم ؛ تو را می خواهد ............... ................................................

........................

کاش تو نیز مانند این خاطره ها امدنی بودی .....................................................

در ذهنم همیشگی بودی .........................................................................

دلم تو را می خواهد

 





نویسنده : کیا ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸