گاهی عجیب دلتنگت می شوم ؛ از آن دلتنگی هایی که اشک را پر می کنند گوشه ی چشم ..

دلتنگی هایی که سیاه وسفید هستند . از ان هایی که غروب های جمعه بی حوصله ات می کند .

همان هایی که بعد از یاد آوری یک خاطره لابه لای ذهن می دود ..

همان هایی که احتمالا بعد از کشیدن آه و خوردن بغض می آیند سراغ آدم ..

دلتنگی هستند دیگر شاخ و دم ندارند !

گاهی عجیب دلم برایت تنگ می شود . مثل اینکه همیشه کنار هم بودیم و هیچ وقت با هم نبودیم ..

همیشه و هیچ وقت ..

مثل همان همیشه ها که چشمانت رد نگاهم را می گرفت .. و مثل همان هیچ وقت هایی که ته نگاهم را ندیدی ..

همان ردی که می خواستی بدانی دقیقا به کجا می رسد . و همان انتهایی که به خودت می رسید ...

گاهی عجیب دلم تنگ می شود .. دل تنگ تمام ساعتهایی که می توانستند باشند . اما نشدند ..

نه عجیب نیست . دلم که تنگ می شود را می گویم . عجیب نیست . عادی است ...

مثل تمام اتفاق های زندگی ... عادی درست مثل زندگی ..

این روزها چه قدر عادی ؛ دلم برایت تنگ می شود ..

این روزها که می گذرد .. همین، دلم تنگ می شود .. دقیقا مثل عصرهای جمعه ..





نویسنده : کیا ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :شخصی