روزگار را سرزنش خواهم کرد ..

و تمام گلهایی که دوست داشتن را درک می کنن ...

و ستاره هایی که سو سو می زنن ؛ در اوج ..

.

رد می شوم . از تو . از تمام سالهایی که نیستی را ..

و دوست داشتن را .. و نداشتنت را ... یادم دادی ...

من تنها سهم کوچکی از تنهایی ات را می خواهم ..

و تکه ی بزرگی از قلبم را به سینه ات خواهم دوخت ..

.

این بار سر راه تو سد می شوم .

و فریاد می زنم که ،مرگ من ؛ از کنار قلب من ساده رد نشو ..

آسمان و ستاره ها نمی دانم آن هنگام ؛ چگونه سکوت خواهند کرد ..

.

می روی .. آهسته تر .. مبادا ترک بردارد ؛ سنگ تنهای قلب تنها تر من .. !!

.

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸