خوب سخته !!

مشکله !

اگر این مشکلم تموم شه ... راحت می شم

+ خوب تموم شه .. یکی دیگه و اون یکی تموم می شه ؛ و یکی دیگه  و همین طور

مشکل بعد و بعدی ....

... بی خود نخواه پس تموم شه ..

...

شام درست کردم .. می خواستم بخورم ... یاد تو افتادم که هویج دوست نداری ...

همه رو ریختم سطل زباله ... مثل اون شامی که تو ریختی تو زباله ...

یادت می یاد .. می دونم .. به خاطر چند تکه هویج شیرین آب پز !!!

...

دلم خوش بود به این که این سرما برفی با خودش می یاره ... خیال باطل !!

...

دارم پاورقی مجله را می خونم ! " من در بدنم نبودم "

یاد خودم می افتم !! منم بدن ندارم ! ... چه خوب بود از اول نداشتم !

...

چه قدر باز دیر به دیر اینجا می یام ؛ تقصیر این شرکت لعنتی ست ..

باز یاد تو افتادم ... همیشه می گفتی " تو با اون شرکت لعنتیت ؛ دارین جون به مرگم می کنین .. "

بعدش که می خواستی در و بکوبی اضافه می کردی " یا من یا اون شرکت لعنتیت "

یادمه ... خوب یادمه ...

...

این روزها فکر کنم دارم چیزی را از دست می دم ...

چیزی که روزی افتخار می کردم ! اعتماد به نفس بهم می داد ! و لذتی که زیر پوستم به جریان

وا می داشت ...

اما این روزها دارم از دستش می دم !

این روزها احساس می کنم غرایز مردونگیم و از دست دادم !

خیلی جالبه برام !

...

آنکه پایان راه را می بیند ؛ گم نمی شود !

.

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :شخصی