سلام و سکوت ...


خیلی نوشته ام و خیلی خوانده ای ؛ منتها هیچ کدامشان مخاطبش تو نبودی . مخاطبش نبودی اما با حرفهایم گریه کردی ؛ حرفهایم را درک کردی ؛ حرفهایم را بو کشیدی و به حافظه سپردی .


تو مخاطبم نبودی ؛ اما خودت را سرزنش کردی . خواستی کمکم کنی . دستم را گرفتی و مثل همیشه دوباره بلندم کردی ..


نشد ... هیچ وقت به فکرم نرسید اصلا که می شود برای تو هم نوشت . که می شود عوض تمام اسمهایی که این بالا می گذاشتم ؛ به جای تمام عزیزم ها و عشقم ها ؛ بنویسم " مادرم "


نشد .. نه که نخواهم ها ؛ نه . می خواستم اما وقتی به نوشتن می رسید همین سه نقطه می شد و ...

آخر از کجا می نوشتم ؟ از کی ؟

از تو که نگفته ؛ می دانی ؟ تکرار همه ی حرفها ؟ مگر نگفته ای هم بود بین ما ؟

 بنویسم که مادرم تنها هستم ؟ چه کسی بهتر از تو این تنهایی را درک می کرد ؟

از غصه ها می نوشتم که تو همه را ته چشمانم می خواندی حتی وقتی می خندیدم ؟ از گرفتاریهایم می نوشتم که تو قبل از همه درگیرشان بودی ؟ می نوشتم که دوستت دارم ؟


آخ این یکی را خیلی کم شد که بگویم .. چه برسد به نوشتن ..


اما مگر این یکی را هم تو نمی دانستی ؟ چه طور می توانستم دوستت نداشته باشم ؟ با آن همه عشقی که به من داشتی ؟ اصلا تو چه نیاز داشتی به این دوستت دارم ها ؟ تو که بی منت عشق می بخشیدی ؟

نشد بنویسم برایت ..

امروز روز توست . روزی که می شد بیشتر به تو فکر کنم . روزی که سعی می کردم پسر بهتری باشم . روزی که قول داده بودم به خودم ؛ کمتر اذیتت کنم .

روزی که می شد بروم گل فروشی و برایت یک گلدان بخرم . یادت می آید گفته بودی یک روز که برایت به جای دسته گل یک گلدان بخرم ؟ که تو همه را بگذاری روی نرده ها و تراس و دور تا دور باغچه ی عزیزت ؟


امروز هم برایت یک گلدان خریدم . یک گلدان از آن گلهایی که اسمش گل عروس بود و تو رنگ صورتی گلهای کوچکش را خیلی دوست داشتی . گلدان را خریدم ؛ گفتم که چه قدر دوستت دارم . گفتم که ببخش برای اذیتت های همیشگی ام . ازت تشکر کردم برای اینکه من را به دنیا اوردی و بزرگ کردی .

گفتم که بهترین مادر دنیایی . اما ...

نشد ببوسمت مثل هر سال ؛ نشد دستان گرمت را بگیرم ؛ نشد که پیشانی ام را ببوسی و بگویی که خیلی دوستت دارم پسرم ..


نشد که اشک هایت تند تند سر بخورد روی گونه هایت و با بغض و خوشحالی خیره بشوی به من و بگویی کیارش برایت خورشت قیمه بادمجان درست کردم .

نشد که گلدانت را از دستم بگیری و ببری بگذاری کنار باغچه ای که این روزها ؛ بی تو باغچه نیست .. زمینی ست که علفهای هرزش از گلها خودنما ترند ..

نیستی که اسمم را مثل همیشه کامل صدا بزنی و جانم آخرش را حذف نکنی .. نیستی مادرم ..

امسال منهای هر سال است .. از امسال باید این طور بشمارم که اولین سالی که روز مادر را آمدم بهشت زهرا .. مثل پدرم . چند سال شد ؟

مثل پدرم ..

دلخوش بودم به بودنت وقتی پدرم نبود . همین که تو کنارم بودی این مناسبت ها خیلی خیلی بهتر بودند اما ..

اولین سالی شد که این طور آمدم به دیدنت .. که به جای اینکه تو از من پذیرایی کنی ؛ شکوه شیرینی درست کرد و از مردم پذیرایی کرد ..


گلدانت کنار گلدان هایی که بیشترشان را خودت گرفته بودی گذاشتم . می دانم خوب حواست هست که گلهایش زودتر بشکفد . همین که می بینم تنها نیستی و کنار پدرم هستی آرامش می گیرم .

می دانم ناراحت می شوی اما امیدوارم من هم کنار شما باشم . حتی شده جسمم ..

مادرم برایم آرامش بخواه .. مثل همیشه برایم دعا کن . برایم ارزو کن که تنهاییم کوتاه باشد ..

و خیلی حرفها که امروز شنیدی ؛ اینها هم اینجا بمانند . بگذار این بار دلتنگی های پسرکت را جز خودت ؛ همه بدانند ..

دلم برایت تنگ شده .. دلت برایم تنگ شده ؟؟

از طرف پسر همیشه کوچک تو .. کیارش 





نویسنده : کیا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
کلمات کلیدی :شخصی