این روزها که نیستی و هوایت جاریست ..

غم مهمان همیشگی خانه ی من است ..

این روزها که می ایی و آرام می روی

درد در قلبم من تیر زهر آگینی است که قلبم را به درد می آورد ...

این روزها که می بینی التماس را در نگاهم ...

چه بی تفاوت از درخواستم چشم می پوشی ...

من مگر چه می خواستم ... فقط نگاهی که در آن تحقیر نباشد ...

فقط جمله ای که غرورم در کنارش نشکند ...

و قلبم به درد نیاید ...

چه می دانستم اینها نیز زیاد است ...

وگرنه هیچگاه نمی خواستم .. هیچ نمی خواستم ... حتی مرگ تو ....





نویسنده : کیا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸