عجــــــــــــــــــــــــــــب !!

دقیقا همین جور کش دار ..

فقط حواست باشه که ول نکنی در بره !

می خوره تو صورت بغلیت .

....

داستانی داریم هر روز صبح با نگهبانی !

دقیقا دویست و پنجاه و هفت هزار و چهارصد و ده مرتبه خدمت محترمشان عرض کرده ایم که

بابام جان ؛ لطف کنید به مدیر شرکت خدماتی واحد ١٧ بفرمایید ماتیز عزیزشان را جایی پارک کنند که ما نیز این لگن ها را جا بنماییم !

دریغ !!

نمی شود .. هر بار مجبور می شم که گوشه ی جوی آب پارک کنم .

با عذر خواهی از تمام الاغ داران ! الاغ سوار هم اینجا کم نیست ..

یک روز اینه ! یک روز گل گیر ! یک روز سپر ! امروز هم که چراغ کوچک جلو !

...

به هر حال هر کی از یه جایی نون می خورد ! صافکاری هم نیاز به نون دارد ...

....

چرا نمی توانم روان تر بنویسم ؟!

مثلا اینجور :

دلم سونا می خواد ! از اون نوع هاش که ادم رو ابر می کنه !

بعدش هم یک ( نه یه ) قهوه واسه خود فرانسه ... تلخ .

 

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩