و تنهایی ، آسمان دل یک انسان است .

و غم مساحت این آسمان .....

..

یه مدت خودم را حبس کرده بودم . مثل این معتاد ها که برای ترک، خودشون را توی یه اتاق حبس می کنند .

کردم که راحت درد بکشم . راحت فریاد کنم . فحش بدهم . حبس شدم که مثلا از این اعتیاد لعنتی نجات پیدا کنم .

کردم . درد کشیدم . داد زدم . بد بیراه گفتم . حتی خود زنی هم کردم .

اومدم بیرون به خیالم که پاکم !

اما به فردا نکشیده بود ..

رو به روم قاب عکس خالی بود . و دفتر شعری که پروانه ها لابه لایش خاطره نوشته بودند .

نشد .. من نتوانستم .

الان فهمیدم که فقط حبس شدن کافی نبود . اراده می خواست . گذاشتن و گذشتن از تو ..

که نبود . نداشتم .

اینجا که نشسته ام خالی ام . خالی از همه چیز . حتی از تو .

شاید دوباره خودم و را حبس کنم . این بار با اراده ..

..

دارم اخبار گوش می کنم !

اشکالی ندارد که اخبار دولتی ست .

می گویند در تبت کمبود لاش خور دارند ! برای اینکه رسم دارند که مرده هاشان را در فضای آزاد قرار می دهند ؛

تا این حیوانهای محترم ؛ جنازه مرده ها را تجزیه کنن ! یک مهمانی درست و حسابی هم بر پا کنند به سلامتی مرگ یک انسان .

الان که زلزله آمده و این همه مرده روی دست دولت محترم تبت اینا مانده است . لاش خور ندارند که این ها را تجریه بکنند .

یعنی اینقدر این بیچاره ها تجزیه کردند و مهمانی بر قرار کردند که دیگر منفجر شدند !

حالا مثل اینکه قرار شده که اجساد بی نوا را دسته جمعی بسوزانند !

شما یاد چه چیز می افتین ؟‌!

...

گاهی احساس می کنم بیش از اندازه خرم !

گاهی کارهایی می کنم که خودم حالم از خودم بهم می خوره .

از تو هم .

گوجه سبز خریدم . شستم . نمک زدم . گذاشتم جلوم . لپ تاپم و روشن کردم . اولیش که تَرَق صدا کرد زیر دندونام . یاد تو افتادم .

پس وردم و وارد نکردم . بشقاب و برداشتم . پنجره باز بود . رفتم توی تراس . پایین و دیدم . چون کسی نبود .

پرتش کردم توی کوچه . جوری هم پرت کردم توی حیاط نیافتاد . صاف افتاد کنار سطل زباله .

همون جایی که دوست جدیدم زندگی می کنه .

..

این هم نوعی خریت است . شاخ که البته ندارد ؛ دم چرا !

...

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :شخصی