برگه را خانم طاهری برایم می آورد .

داشتم کتابهای پدرم را با نگاه زیر و رو می کردم . به این فکر می کردم که چه طور یه روز که خیلی کوچک بودم

و دستانم هنوز به طبقه اول کتابخانه هم نمی رسید .. آرزو داشتم تمام اینها برای من شود ..

کوتاه تنها گفت " آقا ، از دادگاه ست .. به آقای صارمی زنگ بزنم ؟ "

هزار بار گفتم که مرا اقا صدا نکند وگر غیر از این باشد جوابش را نخواهم داد .. اما این بار یادم می رود .

انگار خودش هم یادش رفته ..

بر نمی گردم . " بزار رو میز برو "

دوستش دارم ..

بار اول که اینجا آمدم ، به روی شیطنت هایم سر پوش می گذاشت . و همیشه یک جور هوادارم بود ..

بعد از مرگ پدرم بیشتر .. و بعد شروع مشکلات .. از خواهرم که سالی یک بار می بینمش برایم بیشتر

دلسوز تر است .. دوستش دارم ..

چیزی نمی گوید . در که بسته می شود ، بر می گردم ... مهر و آدرس تایپ شده ... و بیشتر از همه

کلمه " احضاریه "

آزارم می دهد .. نه فقط قلبم آزار می بیند، بلکه مثل ملحفه های شسته شده ای می شود که دستان شکوه خانم می چلاندشان .

مچاله ...

مثل اینکه یک چیز که نمی دانم دقیقا شبیه چه هست حتی ، با مغزم برخورد می کند .. ذهنم خالی می شود .

کسی می گوید " بی خیال .. دنیا همین طوره .. تو هم یکی مثل همه .. "

خوب به هر حال باید کسی سر مرا هم شیره بمالد .. خودم باشد بهتر است .

باز نگاهش می کنم . کشو میزم را باز می کنم . فندکم را در می اورم . همان فندکی که از برلین خریدیم .

روشنش می کنم و کاغذ را بالا می گیرم ..

سوخت .. خاکستر شد .. مثل من .. مثل خودت .. مثل روزها و ساعتهای گذشته و آینده ..

مثل همین لحظه که به همه چیز غیر از تو فکر می کنم .

..

شاید تصمیم بهتری گرفتم ...

باید قلبم را بتکانم و روی بند پهنش کنم .. باید قلبم خشک شود ... شاید مثل همان ملحفه ها سفید و خوشبو شد ..

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :شخصی