نشسته ام روی صندلی قرمز آشپرخانه .

فوتبال لطف می کنند نشان می دهد این تلویزیون محترم ! آقای محترم تر خیابانی گزارش می کند .

نمی دانم گزارش فوتبال را گوش کنم یا چرندیاتی که از دهان مبارک ایشان خارج می شود .

گل دوم را که نوش جان کردند ؛ صدا را خفه کردم . به جایش موسیقی لایت گوش می کنم !

مطمئنن کمتر حرص خواهم خورد !

..

قصه ی تلخی نوشته ای میان چشمهایت که خواندنش حقیقت نابی را آشکار می کند .

سر تا پا چشم می شوم . از تلخی این قصه گریه ام می گیرد ..

نگاهم می شکند .

بغض راه سکوتم را سد می کند .

به همین سادگی ..

به همین سادگی از یاد تو می روم .

درست شبیه حقیقت ناب چشمان تو .

چشمان تو ...

..

امروز اتفاق جالبی برایم افتاد ؛ دوستی را دیدم که سالها بود ندیده بودم .

ان هم چه طور ؟

یکی از کسانی بود که برای مصاحبه استخدامی روبروی خانم طاهری نشسته بود ..

دوران دانشجویی همکلاس بودیم . اهوازی بود و بعد از آخرین روزهای تحصیل رفت ..

نفهمیدم چرا انصراف داد . چرا رفت . اما امروز همه را فهمیدم .

باورش نمی شد من همان پسر لوس کلاس باشم . منم باورم نمی شد او همان پسر شلوغ کلاس باشد

که از هیچ استادی نمانده بود که توبیخ نگیرد .

روبروی هم نشسته بودیم . ناهار خوردیم . از زندگی گفتیم .

و بعد هم را باور کردیم ... به همین سادگی ..

تاییدش کردند . من هم پارتی شدم . استخدامش کردیم . باورم نشد که پسری که ٧ ترم راه و ساختمان

خوانده باشد . از اول کنکور بدهد و گرافیک بخواند !

...

زندگی در جریان است . برخلاف جریان حرکت کردن ؛ هیچ وقت کار هر آدمی نبوده است !

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :شخصی