امروز لب ایوان دلتنگی ها ؛ مدام گنجشکهای یادت پرسه می زدند ..

ارزن عشقم را براشان پاشیدم

و نوک زدنشان به دانه ها را تا آخرین دانه پرستیدم ...

.

.

.

.

غروب ها که نیستی و دلم می گیرد ... این روزها ...

دیگر هیچ گنجشکی برای دانه ای لب ایوان مرا نمی پسندد ...

سر در گم میان دستانم دنبال دانه ای از آن ارزن ها می گردم

شاید برای کبوتر ذهنم دانه ای مانده باشد ....

.

.

.

.

مهم نیست زیاد .. دوست دارم رفتنت را هم ..

عشق را این گونه هم دوست دارم .

مهم نیست زیاد ...





نویسنده : کیا ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸