در سراشیبی بی ادعای زندگی

من و تو خط های موازی جاده شده بودیم .

کنار هم ؛ بی هیچ تعلق !

برای هم ، بدون احساس تصاحب !

و ته نگاه هایمان چه ساده می رسید به هم .

بدون هیچ جای رنجشی ..

من و تو آرام ؛ ارام و رها ..

جاده را ساخته بودیم . جاده را به افق دوخته بودیم .

من و تو ... جاده .. شده بودیم ...

من و تو ؛ با هم ، تنها ، یک جاده ؛ شده بودیم .. تنها یک جاده !

.....

ساعت یک ربع به هفت است . دم در خانه ی پدری ام ایستادم و منتظر مادرم هستم .

 عطر یاسها کلافه ام کرده .. دلم می خواد همین جور اکسیژن را ببلعم ..

پدرم چه با وسواس هر کدام را کنار دیوار کاشته بود . بین هر بوته ی یاس ؛ یک بوته رازقی ..

مادرم با شکوه آرام آرام سنگفرش حیاط را طی می کند . سینی را که شکوه دستم 

می دهد بوی شیرینی با عطر یاس مخلوط می شود ..

کوچه را که دور می زنم .. حواسم نمی شود چه طور چمران را تمام کردم  ..

پل توحید و نواب و تابلوی " بهشت زهرا "

جلویم را خاکستری می بینم . صدای فرهاد گوشم را پر کرده . پایم را محکم تر فشار می دهم .

دستم را جلوی کولر نگه می دارم . باد از آستینم بالا می رود . و تنم سردی چندش آوری را تحمل می کند .

آفتاب تازه گرمایش را به رخ می کشد .

" کیارش جان از کنار برو می خوام از این بچه ها گل بگیرم "

نگاهش می کنم ..سفیدی موهایش زیر شال سیاهش بیشتر خودشان را به رخ می کشد .

از پشت عینک رنگها را خاکستری و دودی می بینم .. عینک را که  بالا می کشم ؛

تشخیص صورت بچه ها و رنگ گلهای دستانشان آسان می شود .

بیشتر قرمز ... و لابلایشان سفید و زرد .. لازم نیست بگویم که برویم از داخل بگیریم .

 می دانم بعد از بیش از ده سال ...

تیک تیک چراغ صدایش می یاد . سرعت ماشین کم می شود و دنده را خلاص می کنم ،

شیشه را که پایین می دهد ، گلها داخل می شوند . خنده م می گیرد .

 دختری که از آن ور پنجره به من زل زده بیشتر از ۵ سال ندارد ..  از کثیفی کنار

چشمانش معلوم است که تازه هم از خواب بیدار شده .

به خودم که می آیم روی زانوهای مادرم پر از گل شده .. گلهای سرخ .. و داوودی های سفید و زرد ..

جیره هاشان را مادرم می دهد . مثل همیشه . هر بار هم گفتم که این ها کس و کار دارند ؛ گوش نداده .

به نظر مادر ۵٠ ساله ی من این روزی این بچه ها بوده .. حق ِ حقشان .

ماشین را که به حرکت می اندازم ؛ دلم می خواد باز به صدای فرهاد گوش کنم 

 و جاده را دودی و خاکستری ببینم ..

..

ساعت ٨ و ده دقیقه است .. جلوی مزار خانوادگی مان برعکس جاده پایم ترمز را فشار می دهد !

خوب اینجا ته خط است !

در را برای مادرم باز می کنم و کمک می کنم از پله ها بالا برود . کلید را توی قفل می چرخاند و ....

...

نمی دانم دقیقا چند دقیقه گذشته . مادرم تنها مثل هر بار با پدرم حرف می ند و

من روی پله ی سنگی زل زده ام به اسم بالای در !

کبیری ...

خیلی سال پیش ، دانشجو که تازه بودم ، یکی از دوستام ادعا می کرد کف بینی می داند .

یک روز که چند نفری در کلاس تنها بودیم که شروع کرد به فال گرفتن !

می گفت یک خط است که طول عمرمان را مشخص می کند !

هر چه طولانی تر و مشخص تر باشد عمرمان پر بار تر و طولانی تر خواهد شد .

نگاهم خشک می شود روی کف دستم . دنبال خط می گردم !

بلند می شوم و می روم داخل . کفشهایم را در می آورم و کنار مادرم می نشینم . قران می خواند .

بی آنکه نگاهم کند آرام از توی  سینی ، شیرینی بر می دارد و دستم می دهد .

 یک آن احساس کردم ٣ سال بیشتر ندارم ! سی سال پَر !!

سرم را روی پایش گذاشتم . و به سقف زل زدم . و بعد به آدمهایی که کنارشان خوابیدم !

به پدرم .. پدر بزرگم . مادر بزرگم ، عمویم .. شوهر عمه ام . پسرعموی پدرم و عمه ی کوچکم که تنها ۵ سال داشت ..

جای خالی هنوز هست . گوشه ی اتاقک . چشمهایم را می بندم و می گویم .

" خانوم ؛ اون گوشه ، کنار قبر عمه کوچکم ، جای من است . "‌

چشمهایم را باز نمی کنم . اما صدای افتادن اشکهای مادرم را روی صفحات قران می شنوم .

بی رحم نیستم ؛ اما دارم به زیباترین ملودی دنیا گوش می دهم .

...

روز خوبی بود . دلم برای پدرم تنگ شده بود . برای بوی نا گرفته ی مزار خانوادگی مان .

جایی که می دانم روزی ، روی سنگی در آن گوشه ، کنار سنگی که اسم

عمه ی کوچکم را رویش نوشته اند . اسم من حک خواهد شد ...

کاش مادرم باشد ؛ برای من هم گل بکارد و جمعه صبح ها عطر شیرینی های

 خانگی شکوه پر شود ...

کاش تنها نمیرم .

....

 

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩