نمی دانم اتفاق افتاده ؛ خیلی اتفاقی ، سر از یک وبلاگ در بیاورید !

اتفاق است دیگر . برای من می افتد . برای شما می افتد !

در سرزمین مجازی مشغول تفرج هستید که ناگهان سر از یک محدوده ی ممنوعه در می آورید !!

جالب اینجاست که اصلا نمی خواستم بازش کنم ! اما خوب ...

حقیقتش اول دو خط اول را که خواندم ، با خودم گفتم امان از دست این دخترها !!!

ولشان می کنی عاشق می شوند ؛ دلشان می شکند و می خواهند بمیرند !

عبرت هم که نمی گیرند . به خط سوم رسیدم ؛ چشمانم روی جملاتی که می دیدم خشک شد !

چیز عجیبی نیست . شاید خیلی شنیده باشید . اما .. هیچ وقت این قدر نزدیک احساسش نکرده بودم !

خاطرات و روزمرگی های یک پسر شانزده ساله که دوست پسرش ! ترکش کرده بود !!!

جملات عاشقانه ردیف شده بودند پشت سر هم . و خاطراتی که با هم داشتند !!

در مورد همجنس گرا ها ( منظورم بیماران روانی ! نیست ) نظر خاصی ندارم .

البته به نظرم در هر صورت این رفتار طبیعی نیست . اما خوب به دلیل اینکه هر آدم به

خودش مربوط می شود نمی شود نظر قاطع داد .

به هر حال در همه ی جوامع حضور دارند و نمی شود کتمان کرد . اما بعد از خواندن وبلاگی

که اتفاقی شروع به خواندش کرده بودم ؛ چیزی ذهنم را اشغال کرد .

البته باز هم می رسم به این نکته که نمی شود در موردشان قضاوت کرد . اما واقعا

رضایت واقعی نصیب این افراد می شود ؟ آیا واقعا ارتباط این افراد کامل هست ؟

وقتی که بعضی جملات را می خواندم ؛ این احساس را می کردم که واقعا راضی بوده

. اما نتوانستم به خودم بقبولانم که درست است یا نه این رضایت .

باز هم نمی شود قضاوت کرد . یک زمان به کسانی که ترانس بودن ( دو جنسی ) هم همین دید

را داشتم . البته الان بهتر شدم !! احساس می کنم جالب شده است برایم . باید

کمی بیشتر در موردش بدانم !

این را هم بگویم که می دانم به شخصیت این افراد هم مثل خیلی از گروه های و دسته های

 اجتماعی ( حال کمی متفاوت تر از عادی ) در همه جای دنیا ظلم شده .

غیر منطقی است البته به قضاوت ما ؛ اما خوب می شود به شخصیت افراد احترام گذاشت .

دغدغه ی این افراد را هم می شود حس کرد .

......

 

نوبت من است ..

چشم می گذارم پشت دیوار ..

شمارش شروع می شود ...

ده ..

رد می شوی از کنارم ..

نه ..

نگاهم که می خندد به سلامت ..

هشت ..

گونه ات رنگ ِ کمرنگ ِ بهار می گیرد ..

هفت ..

شاپرک پر زد .. روی انگشتت ماند ..

شش ..

رد انگشتت آسمان را ترساند ..

پنج ..

تکرار صدایت اینجاست ..

چهار ..

پنهان می شوی پشت یک ابر ..

سه ..

باد از راه می رسد .. پُر برگ ..

دو ..

- کافی است دنبالم بگرد ..

یک ..

باغ خالی است ..  ..اثری از باد نیست ..

مثل همیشه تا نگاه می کنی ..

وقت رفتن است ..

دیگر ابری در کار نیست ..

..

.

بیام ؟

 

...

کودکی مان تمام شد .. سالهاست ..

می دانم .. 

اما ..

هنوز .. پشت پرچین های حسرت .. دنبال تو می گردم ..

می دانم از آن بالا

به من و تمام شعرهایم می خندی ..

بیهوده تلاش می کنم ...

یادم نمی مانَد که دوست رفتنی است ..

مثل همیشه تا سلام می کنی ..

وقت ِ سخت ِ رفتن است ..

..

 





نویسنده : کیا ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩