سکوت .. سکوت .. سکوت ..

و سیاهی ..

و در آخر همیشه به این واژه با سر بر خورد می کنم .. تنهایی ..

خوب آه هم کلمه است دیگر !

تلویزیون را روشن می کنم . لپ تاپ هم روی میز آشپزخانه پهن می شود .

قهوه جوش را پر می کنم . - فقط چون صدا دارد ! -

خوب دیگر ؟

می گذارم فریدون هم زیر آوازش بزند . پنجره را باز می کنم . هر چه کلید برق پیدا می کنم .

آن می کنم !

موبایلم جیر جیر می کند . تلفن هم شروع می کند به چشمک زدن !

یک ان احساس می کنم داخل مغزم پارتی گرفته اند ..

همه را خفه می کنم !

دوباره مثل لحظه ی اول .. سکوت ... سیاهی ... تنهایی ..

...

گاهی مجبور می شویم به زندگی آویزان شویم .

نه ..

این جور بهتر است ..

گاهی مجبورمان می کنند که به زندگی آویزان شویم .

چی ؟ نمی دانم .. مهم هم نیست زیاد . هر چی !

فکر کنم باز سیم کشی مغزم اتصالی کرده است . دائم کانال ها را قاطی می کنم .

فکرم هر لحظه یک جاست و در آخر می فهمم هیچ جا بوده است !

حالم از خانه ام بهم می خورد . سوئیچ بر می دارم و تازه می خواهم در را بکوبم ! که

پشیمان بر می گردم .

از اپارتمان بالای سر و صداهای عجیبی می آید . دلم می خواهد بروم بالا ؛ در بزنم و

مهمان شیطنت بچه هاشان شوم . اما نمی کنم . چون بی ادبی است !! نه ؟

سخت است گفتنش ؛ اما ، دلم می خواهد جای سرایدار مجتمع مان باشم !

عصرها حیاط را آب بدهم . برای همسایه ها خرید کنم . آشغال ها را از دم در واحد ها بردارم .

و شبها فقط آرام سرم را روی بالش بگذارم و نفسهای همسرم و بچه هایم را بشمارم .

زیر لب خدا را شکر کنم و سلامتی شان را بخواهم و بعد بی دغدغه بخوابم ..

می دانی .. تازگی ها احساس می کنم ، تمام غرایز آدم بودنم را از دست داده ام !

تمام احساس های بد و خوبم را .. شده ام ربات .. آدمی که حتی جسم ندارد .

نشسته ام اینجا و برای حماقت هایم ؛ برای خیانت هایی که در حق خودم کردم ؛

برای درد هایی که همیشه مسکن به خوردشان داده ام فقط .. برای زخمهایی که

خودم کنده کاری کردمشان ..

نشسته ام و دارم برای از دست رفتن آدمیتم .. برای مرگ غرایز و حس هایم ..

هیچ نمی کنم !

آدمی که هیچ ندارد .. حتی نمی تواند غصه بخورد . فکر کند . فریاد بکشد .

بغض کند .. گریه کند ..

حتی .. حتی ..... یک اه ساده هم نمی تواند بکشد .. چه کاری می کند ؟ !

هیچ .. زل می زند به دیوار خالی روبرویش و سعی می کند که به چیزی فکر نکند !

آخرش این صفحه را باز می کند و مثل دختر بچه های 14 ساله چرندیاتی از عشق می نویسد !

از روزمرگی ها .. از خاطرات مسخره .. که چه ؟ جلب توجه کند ! که مثلا تنهایی اش را

جوری قسمت کند ..

رودربایسی که نداریم .. برای اینکه مثلا ثابت کند هنوز آدم است . هنوز می تواند ...

خیال باطل !

 

 

مهم نیست زیاد .. نه فراموش نمی شود .

گاهی با خودم فکر می کنم از پنجره خانه ام پرت شوم پایین ! نه نمی میرم !

احتمالا می افتم ، داخل تراس واحد پایینی ! فقط یک جور بیافتم که مغزم به جایی بخورد !

ببینم می شود من هم حافظه ام را از دست بدهم !!

حاضرم تمام دارایی و ... جز همین هیچ ندارم !! همان ثروت را بدهم ؛ اما ذهنم پاک شود .

نه حالا همه اش .. تا 18 سالگی .. یه کم بیشتر هم شد اشکال ندارد . دیگر بیست آخرش ..

قول می دهم این بار گول ظاهر هیچ احساس فریبنده ای را نخورم !

..

مطمئنم که اگر هزار بار هم این اتفاق بیافتد .. من باز سیزده سال بعدش اینجا هستم !

بیخود وقت خدا را می گیرم با این آرزوهای مسخره ...

 

دعا کن خدا از تو بگیرد ....

هر آن چه خدا را از تو می گیرد ...

.. بیشتر از سکوت .. کمتر از فریاد ! این منم !

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩