من حرف دیروزم را پس می گیرم !

هر چه قدر هم زندگی مزخرفی داشته باشم ؛‌ نمی خواهم حافظه ام پاک شود .

تمام امروز و دیشب به همین فکر می کردم .

و در آخر از خدا عذر خواهی کردم !

چه نعمت زیبایی ست همین حافظه . وقتی خاطراتم را ورق می زدم ؛ احساس کردم چه قدر بدون این خاطرات بی هویت می شوم .

درست است . گاهی خیلی تلخ و واقعی هستند .. اما ..

بودنشان هم انگار که لازم است .

از غروب لابه لای خاطراتم پرسه می زنم .. دوباره اینجا سکوت است جز صدای ابی ..

کی اشکات و پاک می کنه شبا که غصه داری

دست رو موهات کی می کشه وقتی من و نداری

شونه ی کی مرهم هق هقت می شه دوباره

از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره  

...

تاریک است به جز نور آبی رنگ چراغ مطالعه ام و صفحه سفید جلوی چشمانم .

و البته که تنهایم ..  اگر خاطراتم را به حساب نیاورم .

..

آخر هفته ی بعد خواهرم به ایران بر می گردد . قرار است بعد از آمدنش مسافر کوچکی به جمع خانواده ی ما اضافه شود .

وقتی عکسهایش را برایم ای میل کرد و شکمش را دیدم . .. زیر پوستم یک چیزی که دقیقا نمی دانم چه طور احساسی هست ؛ می رود و می آید ..

مسافر کوچک ما پسر است و قرار است اخر خرداد دنیا بیاید .

احساس خاصی دارم . باورم نمی شود خواهر کوچکترم ؛ دوباره قرار است مادر بودن را تجربه کند .

ای کاش پدرم بود . داشتن نوه جز آرزوهای مهمش بود !

احساس می کرد با داشتنشان نگرانی از بابت نسلمان ندارد !

...

باز داشتم فرو می رفتم داخل یک سری از خاطرات که برگشتم !

 

...............................................................................................................

خدا دوست دارد

که لبهای ما

نه که به پرستشش تنها

به واژه های مهر و عشق گشوده باشند .

خدا دوست دارد

که دستهای ما

نه در ربنای او

که بیشتر برای گرفتن دستی قنوت شده باشد .

خدا دوست دارد

چشمان ما

نه تنها به دنبال معجزه ای از او

بلکه در جستجوی نگاه خشکیده ی تنهایی باشد

خدا دوست دارد

من ؛ من نباشم

و تو ؛ تو نباشی .

خدا خودش نه من است و نه تو ..

خدا .... ماست .

و ما هم ؛ زیباتریم اگر ما شویم .

خدا دوست داشتن را دوست دارد .

فقط باید کمی ؛ میان قلبهامان

بذر عشق بکاریم .

...

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩