هر چه قدر بیشتر کشف می کنم خودم را - خود ِ خودم را -  بیشتر احساس می کنم جزیره بودنم را .

جزیره ای که هیچ ندارد جز مشتی خاک و آب و آب و آب ....

هر بار که می رسم به بن بست خودم ، سرم محکم می خورد به دیواری که من اسمش را حقیقت گذاشته ام .

گاهی ان قدر برای خودم ، غریبه می شوم که با تمسخر به خودم خیره می شوم !

با شک و تردید ... با بد بینی و نفرت ... حتی ترحم و دلسوزی ..

هر چه قدر می خواهم خودم را بیشتر بفهمم ؛ نمی شود ...

هر چه قدر می خواهم احساس کنم ، کشف کنم .. درک کنم .. نمی شود ..

نگو که بی خیال باش و فقط زندگی کن ، نمی شود . خوب اگر قرار بر این باشد که ؛ بروم و خودم را پرت کنم از این بالا که بهتر است !

به هر حال اگر فکر می کنم ؛ یعنی باید بفهمم دیگر ؛ غیر از این ...

فکرم ته کشیده !

ذهنم خالی و احساسم نم دار شده .. نه ؟‌

................

خیلی دلم می خواهد خودم باشم ؛ نه پسوند دار .. خودم باشم ..

.................

مات منی ؟

با توام ! هنوز مات منی ؟

همین طور خیره مانده ای به چه ؟

حرفی مزه نمی کند زیر زبانت را ؟

حرف نداری ؟‌ جا گذاشته ای حرفهایت را ؟‌

فقط نگاه می کنی ...

جواب مرا بده .. اگر می توانی زبانت را در بیاور ..

اصلا زبان داری ؟‌ حرف می فهمی ؟‌کر که نیستی ؟‌

..

ها چه شد ؟‌ هر دفعه که به اینجا می رسد سکوت می کنی ..

سکوت ..

حرفهایت ته می کشند .. مثل احساست ..

خسته م کردی .. خسته .. می فهمی ؟

به خدایی که می پرستی بس کن خنده را ..

حرف بزن .. نگاه نکن .. مات نمان .. حرف بزن ..

..

خودت خواستی .. یادت باشد . من ایستادگی کردم ..

اما صبر هم حدی دارد .. خودت گفتی .. صبر هم حدی دارد ..

..

شکستم .. ریختم داخل کیسه زباله .. شماره نگهبانی را می گیرم و سرایدار می آید و می بردت ..

حقت همین است !‌..

حرف نمی زنی باید بری داخل سطل زباله کنار دوستم .

.....

دوستی داشتم و دارم که اصلیتش ترک بود - ترک ایرانی نه ترک استانبولی ! ‌- همیشه می گفت آدمی

 که دیوانه بازی در زندگیش ندارد مثل مردی می ماند که غریزه ی مردانگی اش را از دست داده  !

باور کنید مثل شما به حرفش می خندیدم ؛ اما الان تازه فهمیدم چه طور می شود این طور شد !‌..

...

به قول دوستان بعدا نوشت ! :‌

این جمله ی دوستم به علت رعایت شئونات اسلامی بازنگری شد ..

....

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩