چه قدر بی رحم هستید ..

چه قدر می توانید بی فکر از رویم رد شوید . این مثلا دلسوزی و محبت شما حال مرا بهم می زد .

چه قد سنگ دلانه فکر می کنید که می توانید برای یک موجود زنده فکر کنید . تصمیم بگیرید .

چه قدر احساس بدبختی می کنم .

این حق من نبوده . من را بی هیچ اتهامی مجرم کردید .. برای تمام جنایتکاران دنیا هم حق دفاع قائل هستند ..

شما آن را هم از من دریغ کردید ..

و بعد نشسته اید روبروی من و درست زل زده اید وسط مردمک های گشاد شده ام و به من می گویید

مقصرم ؟‌!!

مقصر ؟ ! دلم می خواست همان لحظه سرم را بکوبم وسط میز ..

اصلا شما ...

خیلی راحت است .. خیلی .. آنقدر که حتی فکرش را نمی توانید بکنید . اینکه بی هیچ فکری به آدم هر انگی را بزنید ..

و خیلی ساده .. ساده .. زل بزنید و بگویید " نمی توانی برای زندگی ات تصمیم بگیری ! "

نه که نمی توانم . چرایش را اما از خودتان پرسیدید ؟

من بد .. من آدم آشغال و بی عرضه ای هستم که تمام مشکلات دنیا را بوجود آورده ام .. شما چه ؟

شما دقیقا کی هستید ؟

خسته م کردید .. آنقدر که گاهی حس می کنم می توانم سرتان داد بکشم و بی هیچ حرفی ترکتان کنم ..

حالم از تک تک شما به هم می خورد ..

متنفرم از شما ..

 

گناه من کجاست ؟ یکی تان اگر می تواند برایم  توضیح بدهد دقیقا برای چه محکوم هستم ؟

بار اول هنوز دست راست و چپم را بلد نبودم ؛ خواستید زندگی کنم ..

.

نه تقصیر شما نیست ..

بیشتر تقصیر پدرم است .. مادرم .. حتی کتی .. نه .. اولین مقصر خودم هستم ..

اگر بار اول به جای احترام گذاشتن به خواسته های تمام ناشدنی تان و به نظر ِ مسخره خودتان موجه !

محکم نه گفته بودم به این روز نیافتاده بودم ..

احتمالا دیگر نیاز نبود شما نگران انقراض نسل ما باشید .. خودم چهار تا بچه داشتم ..

خودتان جل و پلاستان را جمع کنید و گور محترمان را گم کنید .. وگرنه شب تک تک این کلمات را نثارتان خواهم کرد .

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩