هنوز شرکت هستم ! تنها هستم و زل زدم از پنجره به آفتاب که دارد جل و پلاسش را جمع می کند تا برود .

کسی نیست جز نگهبان و سرایدار که اولی شیفت شب است و دومی شهرستانی و همین جا شب را می خوابد .

روی مبل دراز کشیده ام و لپ تاپ با نفسهایم بالا و پایین می شود و گاهی حروف را اشتباه تایپ می کنم .

و تمام ذهنم پر از فکر یک نفر است

دوستش داشتم و دارم . اما همان قدر هم حساب می بردم ازش . تنها کسی بود در زندگی ام هر چه می گفت بی چون و چرا قبول می کردم . و اگر هم می خواستم که این کار را نکنم جوری برخورد می کرد که تحت فرمانش باشم . بت نبود ؛ اما ستون زندگی ام چرا ..

خیلی کم در موردش حرف زدم . یعنی این اجازه را به خودم نخواهم داد که این کار را کنم . یک جورهایی ایمان دارم به باور هایش و احساس می کنم مدیونش هستم .

در مورد پدرم حرف می زنم .

مردی که تمام مرد بودن زندگی را یادم داد .. مردی که با تمام سخت گیری هایش ؛ با تمام فاصله هایی که داشتیم ؛ با تمام دلخوری هایی که گاهی بین مان اتفاق می افتاد ؛ به واقع دوستش داشتم .. و الگوی زندگی ام بود و هست و خواهد ماند .

وقتی زندگی اش را مرور می کنم ؛ بیشتر برایم عزیز می شود .پدربزرگ پدرم ( به عبارتی جد محترم بنده ! ) زندگی مرفهی داشته است و از شانس بدش یک پسر ! که پدر بزرگ من بوده  . که متاسفانه پسر متعهدی از آب در نیامده . ...

خوشگذاری اش را با هیچ چیز دیگری در این دنیا عوض نمی کرد . مشروب و قمار و تا ....

مثلا می خواهند آدمش کنند و برایش زن می گیرند و .. پدر من و دو تا عمه ام می شوند بچه هایش ..

سرتان را درد نیاورم که به دلیل همین کارها از ارث محروم شد و جد بنده پدرم را وارث خودش دانست  و پدرم شد پسر پدربرزگش ..!

به همین سادگی ؛ علاقه ی به خصوصی به کارهای ساختمانی داشت . و واقعا استعدادش را هم _ برعکس من _ دارا بود . به همین دلیل موفق شد .

سرمایه و ارثی که داشت را وارد کارش کرد و ...

وقتی هجده سال داشت مادرم را برایش گرفتند . و در نوزده سالگی من بدنیا امده ام . دقیقا نوزده سال اخلاف سنی من و پدرم است .

تمام زندگی اش کارش بود و این که به نحو احسن از مسئولیتی که روی دوشش بود بر آید . زیاده گویی می شود که تعریف کنم تمامش را . تا همین که نه من ؛ همه می دانند اگر نبود و با درایت عمل نمی کرد الان نه خاندانی بود از ما و نه ....

تمام زندگی اش کارش بود و بعد، این که من آدم از آب در آیم ! که فکر می کنم هیچ وقت نشد آن طور که دلش می خواست ، باشم .

سرزنش نمی کنم خودم را ؛ می دانم ظرفیتم همین قدر است . اما .....

همین بزرگ منشی و احترامش باعث شد الگوی رفتاری ام شود . کسی را نمی دیدم که مثل او رفتار کند و بخواهد با مشکلات بجنگد و تازه مثل موم زندگی در دستانش باشد . اینقدر راحت با مسائل کنار می آمد که ..

همیشه می گفت اولین قدم برای حل مشکل این است که قبول کنی مشکل داری ! درسهای مهمی در زندگی ام ازش یاد گرفتم که برایم اینده ساز بود .

گاهی هم اطاعت کردن از دستوراتش باعث تغییر مسیر سرنوشتم شده . اولی اش شغل و تحصیلاتم .. دومی اش ازدواج و ....

گرچه برای دومی خودش هم ناراحت بود . هیچ وقت فراموش نمی کنم آخرین حرفش به من این بود که بابت این مسئله ببخشمش ..

البته که رنجشی نبود مگر می توانستم . از کسی که برایم همه کس بود و ...

تازه کارشناسی را تمام کرده بودم و نزدیک یک سالی می شد که زندگی مشترک داشتم که رفت ..

هنوز دوست داشتم که می ماند . نیاز داشتم به بودنش .

١١فرودین ماه سال ٧٩ وقتی هنوز صبح نشده بود . پدرم کنار من وقتی فقط توانست با سختی از من بخواهد که مراقب شرکت و مادر و خواهرم باشم . فقط آدم باشم .. و اینکه ببخشمش برای تصمیماتی که هر کدام به نحوی با سرنوشتم بازی کردند ...

 رفت .. روی آن تخت لعنتی با کمک آن همه دستگاه ؛ پدر من حتی دیگر نتواسنت با سختی سینه اش را بالا و پایین کند .

بعد از خفه کردن بوق آن دستگاه ؛ وقتی باز من و او تنها شدیم . بدون اینکه ترسی داشته باشم از اینکه ناراحتش کنم ؛ گریه کردم ...

...

تمام این سالها که نبود ؛ حمایتش را حس کردم ؛ و مغرور از احترامی که به اسمش می گذارند .

برایم کافی است . وقتی هنوز هم به احترام نامش از جا بلند می شوند . و دوستان و همکارانی که شاید عده ای شان اصلا از نزدیک ندیده بودنش ؛‌ هرسال سالگرد فوتش کنارش می روند و ...

احساس غرور می کنم که نام خانوادگی ام ؛ فامیل اوست . افتخار می کنم که جای نام پدر ، می نویسم امیر علی ..

دوستش دارم .. زیاد نشد ؛ نه به من یاد داد ؛ نه خودش توانست ، نشد که رودر رو به هم این جمله را بگوییم . اما مطمئنم که تمام قلبش برای خانواده اش می تپیده و می دانم که بی اندازه دوستم داشت . همان اندازه که من داشتم و دارم ..

..

امیدوارم برای تمام بی لیاقتی ها و آزار هایی که خودت می دانی بیشترشان عمدی نبوده ؛ من را ببخشی .

پدر لحظه هایی که وجود مردی ؛ که حمایتم کند فقط ؛ در زندگی ام خالی می شود ، آرزو می کنم اینجا بودی و من فقط صدای نفس کشیدن هایت را بشنوم .

دوست داتم اینجا بودی تا ببینی آن همه تلاشت برای آدم شدنم ؛ زیاد هم به هدر نرفته .

دوست داشتم بودی تا کنارم ؛ امروز ...

دوست داشتم بودی تا ببینی ؛ پسر ١۶ ساله ای که  مثل دختر بچه ها گریه می کرد ؛ الان این قدر سنگ شده که با نوشتن این همه از تو ، باز هم نتوانست بغض لعنتی اش را که دیگر دارد کم کم خفه اش می کند بشکند . دوست داشتم بودی تا ببینی دیگر پسری که فکرمی کردی فقط به درد ساز زدن و الواتی می خورد الان اینجا پشت میز بزرگی که تو می نشستی  می نشیند و ازصبح تا شب به چندین نفر دستور می دهد . بودی تا ببینی پسری که آن قدر سطحی نگر بود که نمی فهمید معنای تک پسر بودن و وارث بودن دقیقا چیست و می خواست مثل احمق ها برود دنبال نت نوشتن ؛ الان اصلا نمی داند سل چیست و فا کدام است ..

دوست داشتم بودی و الان کنارم احساس غرور می کردی .. با افتخار می گفتی این مردی که اینجا ایستاده و سینه سپر کرده ؛ پسر من است . کیارش من نه کیا ی من .. کیا ..

مردی که سخت است . خشن است . محکم است . مبارزه می کند . کم نیم آورد . فریاد می کشد . می زند . فحش بی ناموسی می دهد . با طلبکار و بدهکار می داند چه طور حرف بزند .

از عمله و بنا چه طور کار بکشد . بلد است .. خوب هم بلد است .. درسهایش را دارد خوب پس می دهد ..

اما نیستی ... نیستی پدر من ..

اگر صدایم را می شنوی یا احیانا این نوشته را خواندی برایم آرزو کن که آرامش پیدا کنم .

برایم دعا کن و از خدایت بخواه که تنها ؛ همه تنهایم بگذارند .

...

خوب هوا تاریک شد . دویست دفعه هم این ابدارچی مان آمده و رفته و تمام ذهنم را به هم ریخته ..

بلند شوم و جنازه ام را ببرم سلول بعدی !

...

 از این کارها خوشم نمی آید ؛ اما خوب گاهی اجبار است !





نویسنده : کیا ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩