هفت ساله بودم و هنوز به مدرسه نمی رفتم - قانون شش ماه دوم ! - که خواهرم بدنیا آمد .

چند هفته قبل از بدنیا آمدنش خانه مان دست خوش تغییرات شد . و اولینش کارگرانی بودند که پدرم به خانه آورد تا خانه را رنگ بزنند ..

اتاق خواب ها مثل همین الان ؛ طبقه ی بالا بود . اتاق پدر و مادرم انتهای راهرو و اتاق من سمت چپ و کنار اتاقشان ..

پدرم اتاقم را خالی کرد و من مجبور شدم به اتاق کناری بروم . آن جا قرار بود برای خواهرم باشد .

رنگ اتاقم آبی و سفید بود .. یعنی تقریبا تمام چیزهایی که بود همین دو رنگ را داشتند !

گاهی که خودم عکسهای بچه گی ام را می بینم احساس می کنم خودم هم آبی و سفید بوده ام !

رنگ اتاق جدیدم هم همین رنگ بود ؛ فقط فکر کنم یک هوا آبی اش ؛ تیره تر !

خوب دور شدن از پدر و مادرم کمی ناراحت کننده بود اما خوب بچه گی است دیگر ؛ با یک آبنبات سر و ته غم آدم به سر می آمد .

تا اینکه آنروز اتفاقی به اتاق سابق خودم رفتم !

و همین طور تا مدتها خیره به در و دیوار اتاق ماندم !

رنگ شاد قرمز خیلی یواش اتاق من را به وجد آورد ....

صورتی ملایمی که در و پنجره اتاق سابق من را احاطه کرده بود ؛ .... به نظرم زیباترین رنگی بود تا به حال دیده بودم !

همان شب ؛ وقتی پدرم به خانه آمد کنارش رفتم و ازش خواهش کردم رنگ اتاق جدید من را هم ؛ همرنگ اتاق خواهرم بکند .

پدرم مثل همیشه که از عقل ناقص و آدم نشدن من یقین می کرد ؛ ابروهایش در هم رفت و محکم گفت :

خجالت بکش ؛ مثلا تو پسری !

چیزی نگفتم ؛ چون فهمیدم این هم از همان محدودیت هاست که قبل و بعدها ملزم به انجامش شدم !

مثل همان که هیچ وقت نباید با مادرم به حمام بروم !

یا اینکه هیچ وقت بدون گرفتن اجازه ی رسمی از پدرم وارد اتاقشان نشوم ؛که شاید ببینم پدرم ؛ مادرم را می بوسد !

یا اینکه هر وقت کتی نوزاد بود و باید پوشکش را عوض می کردند ؛‌آن حوالی نچرخم .

مثل همانهایی که اجازه نمی دادند مادرم را هر وقت خواستم بغل کنم و خواهرم را محکم ببوسم .

یا اینکه اگر گریه می کردم حتی ناخواسته مستحق تنبیه بودم !

همانهایی که هنوز هم وقتی خواهر یا مادرم را محکم بغل می کنم و احیانا بدنم جایی را که نباید حس کند

را حس می کند ؛ وجدان درد می گیرم !

یا اینکه هیچ وقت نتواسنتم پدرم را " بابا " خطاب کنم !

مثل همان سوالهایی که هنوز ذهنم درگیرشان هست !

چرا باید ازدواج کنیم ؟ چرا کتی هر ماه سر وقت معینی باید دل درد بگیرد و من خودم را به ‌آن راه بزنم که مثلا نمی دانم ؟‌!

چرا نباید مادرم را با لباس خوابش ببینم؟

چرا خانم فتحی هر ماه دوبار می آمد خانمان و بعد از رفتنش صورت مادرم قرمز بود !

اما ابروهایش نازک تر می شد ؟

چرا وقتی خواهرم بزرگتر شد جلوی من نتوانست شلوارک و دامن کوتاه لی اش را که من خیلی دوست داشتم بپوشد ؟

چرا پدرم ؛ هیچ وقت جلوی من ، مادرم را بغل نکرد ؟

چرا ..

اه حوصله ام سر رفت !!!!

..

تازگی ها خیلی اتفاقی ! یکی دو تا پیرهن صورتی خریدم !و گاهی می پوشم !

من دقیقا از هفت سالگیم فهمیدم که رنگ صورتی را چه قدر دوست دارم و چه قدر آرامش دهنده است ..

گاهی که خانه ی پدریم شب را می مانم حتما می روم اتاق کتی و به در و دیوارش خیره می شوم .

خوب خیلی خنده است نه ؟ رویای یک مرد گنده ی سی و سه ساله !‌

اتاق خوابش صورتی باشد !

بدبختی اینکه همسر سابقم هم از این رنگ متنفر بود ! به نظرش جلف و لوس و بی معنی بود !‌ و حتما بی کلاس !

..

خیلی زشت است نه ؟‌

زشت است که الان بلند شوم پیرهن صورتی ام را بپوشم و با یک شلوارک بروم خانه ی پدریم !

خنده دار است اگر بخواهم داخل ماشین به صدای فرهاد ولوم بدهم و خودم هم بلند بلند بخوانم و گریه کنم ؟‌

حتما خیلی بی شرمی ست که اینبار که خواهرم را دیدم ازش خواهش کنم ؛ اجازه بدهد من هم تکان های

کوچک پسرش را با انگشتانم حس کنم ؟

خوب این دیگر خیلی قبیحانه است که شب بروم مادرم و بغل کنم و خودم را به زور فرو کنم توی سینه اش و از

بوی تنش مست شوم ؟‌

دور از ادب است که ؛ خواهر زاده ی سه ساله ام را بغل کنم و بلند بلند باهم شعر" ما پنج تا انگشتای دستیم "

 را بخوانیم و تمام حیاط را بدویم ..

تاب سوار بشیم و تا می توانم سفت بغلش کنم و بوسش کنم و قربان صدقه اش بروم !

...

چه حرفا !!! مرد گنده خجالت نمی کشم ! نشسته ام اینجا و چرندیاتی می نویسم !

به هر حال آرزو داشتن که عیب نیست ! آرزو دارم می توانستم یکی از کارهای بالا را انجام بدهم .

....

گاهی چه قدر ساده ؛ سخت می شویم ..

بی دیوار و در .. بن بست می شویم ..

گاهی چه با صدا ؛ سکوت می شویم ..

با تمام نفسی که می کشیم .. خفه می شویم .. خفه ..

..

نیایید بگویید شاعر شدم ها ! این قرتی بازی ها به من نمی چسبد .

در ضمن ؛‌ جلف خودتی  از خود راضی

..

حق با پدرم بود ! من کاملا به پدر بزرگم شبیه هستم ! آخرش هم این خاندان را به باد خواهم داد !

 

...

این ها بعدا یادم افتاد !

١ : اینکه اصلا می خواهم بروم یک قالب اختصاصی صورتی برای وبلاگم بخرم !‌ تا کور شود آنکه نتواند دید .

عقده ی تمام بی صورتی ماندن های این ٣٣ سال در بیاید از بس نگاهش کنم !

٢ : اینکه دیشب که پست نارسیس بانو را خواندم " لاک باید می زدی " یاد یک چیز افتادم !

کاری که در هشت سالگی کردم ! و بعد رفتم و از لای خرت و پرت هایی که نمی دانم به چه دردم می خوردند

سند جنایتم را پیدا کردم !

یک عدد لاک صورتی !

برای مادرم بود ؛ پدرم بعد از یکی از سفرهایش برایش آورده بود . و گاهی که ناخنهایش را رنگی می کرد ..

من با بی شرمی تمام بهانه ای پیدا می کردم که زل بزنم به رنگ صورتی که می درخشید ..

یک روز در یک عملیات حساس ! از روی میز آرایش مادرم بر داشتم و قایمش کردم !

هر روز فقط نگاهش می کردم .. خیلی دوست داشتم امتحان کنم اما از ترسم هیچ وقت این کار را نکردم !

الان خشک شده و فردا حتما می برم تا به مادرم بدهمش ! شاید ببخشد مرا ..

٣ : جدیدا خیلی خاله زنک و وراج شده ام نه ؟‌

پستهای سابق را می خوانم از خودم خجالت می کشم !‌

..

والسلام !





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩