این روزهانمی دانم از کجا خاطراتت پر می شود اینجا ؟

هر جایی که می روم ؛ انگار که تو زودتر رسیده ای ..

و گاهی دلم می خواهد بپرسم که از کجا آمده ای ؟‌

..

گاهی احساس می کنم دقیقا نشسته ای روبرویم  همین جا ...

فرو رفته ای داخل مبل سیاهی که اینجاست .

حتی می توانم تجسم کنم چه پوشیده ای و چه طور زل زده ای به من ..

باور کن صدای کشیدن ناخنت روی فنجان قهوه ای که احتمالا خودم برایت درست کردم ، را می شنوم .

خوب به هر حال هر امکانی دور نیست ! شاید عقلم را به طور کل در دست داده ام !

اما باور کن وقتی نشسته بودم و داشتم غذایم را می خوردم ؛ وقتی یک دفعه چنگالم به بشقاب خورد و جیغ بشقاب را در آورد ..

احساس کردم دندانهایت را بهم فشار داده ای و دستانت را روی گوشت گذاشته ای و ...

یا حالا که اینجا دراز کشیده و تند تند انگشتانم روی کیبورد می دود .. احساس می کنم بوی لوسیونت از حمام می آید !

باور کن دوبار رفتم نگاه کردم .. اما هر بار خالی بوده ..

نه فقط اینجا .. همه جا ... هستی ..

خانه .. شرکت .. خیابان .. داخل ماشین .. خانه ی پدریم .. سر ساختمان !

حتی داخل جلسه هایم .. ایستاده ای کنار پنجره و دائم به ساعتت نگاه می کنی ..

و من می خواهم هر چه زودتر سر و ته جلسه ی کذایی ام را بهم بیاورم تا بیش از این تو ناراحت نشوی ..

نه فقط اینجا .. تو داخل خودم هم هستی ! ذهنم .. مغزم .. قلبم ... همه جا ..

گاهی که لجم را در می آوری ؛ مخصوصا وقتهایی که این طور خیره می مانی ، دلم می خواهد دستت را ..

 خاطراتت را .. و هر چیز که تو را می کشاند اینجا بردارم و بریزم دور ..

پرتش کنم از همین بالا پایین ..

می دانی چه چیز بیشتر عصبی ام می کند ؟‌

اینکه همیشه این طور وقتها ....

...

 

 

وقتی سکوت می شود همه جا ..

و شاید حتی صدای قلبم را هم خفه می کنم ..

وقتی که همه جا تاریک می شود

و شاید حتی چراغ های اضافه چشمانم را هم خاموش می کنم ..

..

وقتی من هستم و دیگر هیچ کس نیست ..

آن وقت تو هستی !

تو .. که هیچ کس هستی ! هیچ کس ..

..

اقرارش سخت نیست نه ؟‌

تازه این طور وقتها به صحت حرفهایت پی می برم !

من نتواستم . من کم آوردم . من بلد نبودم . مشکل از من بود . حق با تو ..

من بلد نبودم مدیر خوبی برای زندگی ام باشم .. بگذار ..

بگذار ؛ تا بگذرد این ..

..

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :شخصی