دیگر احساس می کنم که صدای معده ام در آمده ! تلفن را برمی دارم و زنگ می زنم به فست فودی

 که غذاهایش را کمی ترجیح می دهم به جاهای دیگر ..

می گویم فیله گوشت .. از دهانم در نیامده دختر می گوید تمام شده ! می گویم هنوز که ساعت ١١ است !

این بار با شیطنت می گوید  : آقا شب جمعه است !

می گویم باشه خانم ؛ هات داگ که با شب جمعه منافاتی نداره ؟‌

صدای خنده اش پر می شود توی گوشم ..یک طوری می شوم .. قیافه اش جلوی چشمانم است ..

می دانم الان پشت آن میز بزرگ ؛ دقیقا جلوی کولر گازی نشسته و باد موهای مشکی اش را پخش

کرده روی صورتش ..

و الان که می خندد ، چال گونه اش کاملا مشخص است .. احتمالا خودکارش را با دندانهایش

نگه داشته و چشمانش روی صورت یکی از مشتری ها نشسته ..

ببخشید آقای کبیری !

صدایم که می کند تازه می فهمم توی هپروت رفته ام !

معذرت می خواهم باز با خنده می گوید فکر کردم ناراحت شدید .. براتون فیله می فرستم بای !

و صدای زیبای بوق اشغال .... !

یک فیلم مسخره دارم نگاه می کنم اما اصلا نگاه نمی کنم ! یعنی فقط می بینم !

در عوض داخل مغزم دختر را می بینم که دارد با خنده و حوصله جواب مشتری ها را می دهد .

فاکتور می دهد .. به بچه ها بادکنک می دهد .. حواسش به غذاهای روی میز است .. برای آن

 آقا نوشابه اش را عوض می کند .

و .....

هنوز فکر می کنم که زنگ در را می زنند .. تا پیرهنم را تنم کنم سه چهار باری زنگ را فشار می دهد .

پشت در پسر جوانک همیشگی نیست .. یکی مثل اوست اما جدید است احتمالا .

فاکتور را دستم می دهد .. من نگاهش می کنم و پول را می دهم ..

جیبهایش را خالی می کرد که شب به خیر گفتم و در را بستم ..

از دفعه بعد برایش عادی می شود کارهای من !!

تا الان که اینجا می نویسم حدودا ساعت ١١و ٣٠ دقیقه هنوز دارم به ساندویچم نگاه می کنم !

 

 

 ساده بودی مثل سایه، مثل شبنم رو شقایق

                                                      مثل لبخند سپید ؛مثل شب گریه ی عاشق

بی تو شب دوباره آینه روبروی غم گرفته 

                                                       پنجره بازه  به بارون ، من ولی دلم گرفته 

وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن

                                                     چشمام از ستاره سوختن من و به گریه سپردن

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩