همین جور بیشتر داخل صندلی ام فرو می روم ؛ وقتی شب مرضت بگیرد بیشتر از این نمی شود .

داخل مغزم شمارش معکوس شروع شده ؛ برای انفجار سرم !

چشمانم را می بندم و می گذارم بیشتر سُر بخورم ..با انگشتانم شروع می کنم دَورانی شقیقه هایم

 را ماساژ می دهم . می دانم هیچ تاثیری ندارد اما ..

فکرم را متمرکز می کنم بر روی نقشه ای که شب از ذهنم عبور کرد ! و مثلا خودم را دلخوش می کنم !

همین طور به خودم انرژی مثبت می دهم که زنگ تلفن می پرانَدَم !

خانم طاهری است

: مدیر فروش شرکت ... این جا هستند . وقت قبلی داشتند .

می گویم خوب به من چه ؟!

و سعی می کنم قیافه ی عصبانی اش را مجسم نکنم !

با خشونت اما مهربان می گوید : چشم ! دو دقیقه دیگر ..

و گوشی را قطع می کند !

ساعت ٩:٣٠ دقیقه است . سعی می کنم تنم را بکشم بالا ؛ اما واقعا سنگین است ! انگار که مُرده ام !

هنوز درست نشسته ام که تق ... و خانم طاهری چپ چپ نگاهم می کند !

بفرمایید می گوید و اولین گیرنده ها شروع به دریافت سیگنال می کنند ! شنوایی !

صدای برخورد پاشنه کفش با پارکت ! تق توق ! ریتم جالبی بود ..

و بعد از ملودی نوبت ترانه اش می شود .. سلام آقای مهندس ؛‌ ترانه واحدی هستم .. و دستش را جلو می آورد

فکر می کردم باید نوبت گیرنده های بینایی باشد اما اول گیرنده های حسی روی کفِ دستم  پیغام فرستاند !

خوب داخل مغزم دو کلمه نوشته می شود : نرم و ولرم !

جلویم می نشیند و گوشهایم صدایش را تجزیه می کنند .

و گیرنده های بینایی شروع به فعالیت !

خوب از کجا شروع می شود کرد ؟‌ !

اسمش را تکرار می کنم ترانه واحدی ؛ درست گفتم نه ؟‌ بله درست بود .

کت و دامن طوسی رنگی پوشیده و شال مشکی .. که آخر سر هم نفهمیدم چه طور سرش کرده است !

از همه جا پیچیده شده بود ! گرچه از دقیقه ی تقریبا پنجمی که روبرویم نشست ؛ دیگر سرش چیزی نبود !

همین طور داشتم کشفش می کردم .

می دانستم می داند که دارم این کار را می کنم !

سعی نمی کرد چیزی مخفی بماند ! ناخن های مانیکور کرده اش . زنجیر نقره ای رنگی که چسبیده بود به گردنش ..

نگین روی دندانش ؛ رنگ چند رنگ موهایش ؛ بند کفشش که همین طور تا جایی که مهارتم اجازه

می داد ببینم ؛ از ساق هایش بالا رفته بود !

فکر می کنم زیادی نگاهش کردم که گیج شد !

: وقتی قرار شد بیام اینجا و با شما صحبت کنم فکر نمی کردم با مردی مثل شما برخورد کنم !

اسمتون .... اصلا تصور نمی کردم که شما تی شرت و شلوار جین بپوشین !

از حرفهایش فقط همین را به خاطر دارم و بس ! از مدیر فروش شرکتی بعید است این طور ضایع بازی !

شلوارم کتان بود ! نیشخند 

الان چند دقیقه است که رفته و بوی عطرش کلافه ام کرده ..

قهوه می خورم تا خوابم نگیرد .. اما نمی شود ... دلم می خواهد بی خیال .. بگیرم همین جا بخوابم ..

گوشی را بر می دارم و فقط می گویم : به جان خودم اگر صدای تلفن یا در بیاید خودم را از همین جا پرت می کنم !

می روم که ولو شوم روی مبلی که تا چند دقیقه پیش زن جوانی که نمی دانم خودش می خواست یا ازش

خواسته بودند که اینجا بنشیند و بگذارد چشم های دریده ی من هرچه میخواهد ببیند تا ...

بی خیال .. می روم بخوابم . به من چه که مردم چه طور می خواهند زندگی کنند ..

درضمن ؛ هیز خودتی !

تقصیر من نیست نرون های عصبی ام مقصرند !

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩