خیلی سخت است گاهی نوشتن . از کسی و چیزی که نمی فهمی اش ..

اینکه در مورد چیزی بنویسی که درک نکردی و نخواهی کرد . و مطمئنن شنیده هایت ؛ کافی نیست تا درست در موردش قضاوت کنی . در مورد کسی که تمام زندگی و عمرت را مدیون بودنش هستی ..

کسی که همیشه متوجه بودنش بودی و هیچ وقت زیاد اهمیت به این بودن ندادی . به این که اگر نبود ؛ تو نبودی ..

کسی که به نظرم ؛ برایم همه کس است .. کسی که محبتش خالصانه ترین محبت هاست .. کسی که می دانم جانش به نفسهایم بند است .. کسی که ٣٣ سال بی هیچ منت و خواهشی دوستم داشت .. حتی وقتی که بد بودم .. حتی وقتی که آزارش دادم .. برایش فرق نداشت کجا باشم و چه کار می کنم . او عشقش را بدون منت ، به من ابراز می کرد .

هر وقت گل نرگس می بینم یادش می افتم . نه فقط اینکه اسمش نرگس است . برای اینکه مثل تمام نرگس ها مهربان و وفادار است ..

برای اینکه محبتش ؛ ذره ای نیست .. پاک است .. دوست داشتنی است . خیلی بدهکار مهربانی اش هستم ..

خیلی درسها از صبر و گذشتت یاد گرفتم . و در کنارش با عشق اشنا شدم .

عشقی که به مردی داشت که می دانم هیچ وقت "  دوستت دارم " را به همسرش هدیه نکرد . با آنکه ته نگاهش همیشه دوست داشتنی موج می زد و به قول مادرم همین هم کافی بود ...

زنی که می دانم در تک تک چین های پیشانی اش قصه غصه داری نشسته ..

هر وقت خواستم که از پدرم حرف بزند و اینکه چرا عاشقش بوده . یک خاطره تعریف می کند . ازعروسکی که هنوز هم توی کشوی میزش پنهان است . عروسکی که همراه جهیزیه اش از خانه ی پدری اش آمده . اتفاقی مادر شوهرش می بیند و پرتش می کند حیاط ..

تا شب که پدرم می آید ... پدرم عروسک را از باغبان خانه می گیرد و برایش می آورد . به شرط آنکه هیچ وقت از کشو بیرون نیاید ...

بعد از تعریف این خاطره ؛ با لبخند می گوید که همان موقع عاشق پدرم شده . و قبلش هرچه بوده ترس بوده و شرم ..

نه که بعدها نبود ؛ من خودم شاهدش هستم . اما خوب برق نگاهش ؛ برق عشق بود و هست ..

وقتی قرار بود کتی دنیا بیاید . وقتی درد هایش را در آن چند ماه به یاد دارم .. وقتی فهمیدم دقیقا من هم همین طور به دنیا آمدم و او با همه ی این سختی ها این همه من را دوست داشت ..

با دیدن و شنیدن این ها واقعا نمی توانم ازش بنویسم ..

.....

مادرم را دوست دارم ؛ چون زن فوق العاده ای ست . این روزها خیلی تنهاست .. خیلی ..

همیشه پشتیبانم بوده و برای دردهایم غصه خورده . زنی که این همه سال جوانی اش را صرف من و خواهر و پدرم کرده ..

و خودش همیشه هیچ ... همیشه ...

هیچ وقت گلایه نکرد . حتی وقتی ظلم شده بود در حقش .. مخصوصا با مادربزرگم .. همیشه می گفت نمی فهمد .. اما او که می فهمید .. خیلی تحقیر شد ...

مطمئن هستم بیشتر موفقیت های پدرم برای آرامشی بود که در خانه داشت و همه را مادرم برایش فراهم می کرد .

چند سال پیش ؛ بعد از فوت پدرم .. یک روز که خیلی عصبی بودم . حرفی زدم که هنوز هم خجالت می کشم  ..

می دانم هدیه ی مادی من برایش بی ارزش است . نه طلا و جواهر نیاز دارد نه پول و گل و نه هیچ چیز دیگری ..

الان که کتی اینجاست کمی روحیه اش بهتر شده . یک پیشنهاد فوق العاده برایش دارم .

تصمیم گرفته ام یک مسافرت ۵ نفره برویم .. من و مادرم ؛ کتی و شوهرش و راوین دخترشان ...

برویم ویلای خودمان .. تالش .. نمی دانم اصلا در چه وضعیتی است . زنگ بزنم ردیفش کنم .

همین و دیگر هیچ ..

امیدوارم مادر عزیزم تا سالهای سال صدای نفسهایت را بشنوم .

مادر عزیزم می دانم که از تو گفتن و نوشتن .. از تو قدردانی و تشکر کردن .. از اینکه جبران مهربانی ات را کنم .. نمی توانم .. نمی شود ..

تو مادری و مقام مادری ات بیش از این حرفهاست ..

اگررنجاندمت ؛ به خاطر مهربانی و مادر بودنت ببخش ...

دوستت دارم ..

 ...

اضافه کنم که این روز را به تمام مادرها هم تبریک می گویم . و همین طور البته به نسوان محترمه

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩