فقط چهارده ماه از ازدواجمان می گذشت وقتی بار اول اسمش را آورد فقط نگاهش کردم ..

و بعد گفتم " دیگر لطفا تکرار نکن "

اما تکرار شد .. هفته ی بعد و ماه بعد و ..

زندگی مان به آخر رسید .

و وقتی این بار گفت .. دیگر برایم مهم نبود ..

از همان بار اول مطمئن بودم وقتی اسمش را اورده پس حتما فکرش را کرده و این نگرانم می کرد .

زندگی مزخرفی داشتیم . در حد همان همخانه و همخوابه هم نبودیم ..

درست تیر خلاص از آنجا رها شد که سرخود بچه ای که متعلق به من هم بود از بین برد .

گرچه خودخواهی و کله شقی هایش از روز اول باعث عذاب بود . اما ..

عاشقش هیچ وقت نشدم و نبودم . اما از همان لحظه که رسما نامزد هم شدیم - به هر دلیلی - سعی کردم دوستش داشته باشم .

تربیتم مجابم می کرد به نامزدم وفادار باشم و تمام تلاشم را برای رفاه و ارامشش انجام بدهم .

خواسته های غیر معقولش را هم انجام می دادم ؛ فقط به این دلیل که ادعا می کرد دوستم دارد ..

همان وقتها هم مشکل داشتیم . همه می گذاشتند به حساب بچه گی او و خامی من ..

که البته بود اما ... متاسفانه قلبهایمان برای هم نبود . من که ماجرای عاشق شدنم را نوشتم و او هم با همان سن کم ...

خیلی ساده از هم دور شدیم .. همان نیاز های کوچک هم کمرنگ تر شد و ...براحتی دور شدیم  

این بار نه  ترسیدم و نه احساس بدی داشتم و تازه به نظرم بهترین راه حل بود .

هر چه فکر می کردم تا چیزی پیدا کنم برای نگه داشتن این پیوند .. هیچ نبود .

قلبم خالی بود . آن قدر با زبانش روحم را آزار داده بود که واقعا با دیدن یک زن - حتی خواهر خودم - سگ می شدم و می خواستم حالش را جا بیاورم .

زندگی ام خلاصه شده بود شرکت و نقشه و ساختمان و آخر شب اتاق خودم .

به نظرم دلیلی برای با هم بودن نداشتیم . نه حسی داشتم نه نیازی نه علاقه ای ..

به همین راحتی .. گفت می خواهد برود و رفت .. و هشت ماه بعد گفت که می خواهد ازدواج کند !

همسر قانونی من می خواست ازدواج کند و نیاز به یک مهر داشت تا بتواند تنها رشته ی پیوندمان را پاره کند .

لج کردم . خوب برایم کلی زور داشت . همسرم با ای میل از من بخواهد طلاقش بدهم تا بتواند با مرد دیگری ازدواج کند !

کار به دادگاه و .... حالم از هرچه اسم احضاریه و مهریه و نفقه و کوفت و .. طلاق است بهم می خورد .

سه چهار ماهی الکی طولش دادیم . اما خوب آخرش که چه ؟ وقتی می گفت دوستم ندارد و حتی نمی خواست ایران بیاید ؟

بی خیال شدم . وکیلم نمی گذاشت . تازه مهریه را نصف کرده بود و .. خوب که چه ؟ مهریه حقش بود . نمی دانم چه شد که بی خیالش شدم . وقتی فکر کردم دیدم واقعا برایم مهم نیست بودنش .. گفتم به جهنم .. لیاقت نداشت !

در عرض دو هفته تمام شد . آمد تهران و از فرودگاه یک راست به دفترخانه و ..

خانه م را به اسمش کردم و مجبور شدم بر خلاف میلم آپارتمان ها را پیش فروش کنم و تا باقی مهریه اش را هم بتوانم نقد پرداخت کنم .

خیلی ساده دقیقا مثل روز عقد .. قبول کردیم که می خواهیم از هم جدا شویم و ... از صیغه ی عربی اش هم مثل آن موقع چیزی حالی ام نشد و بعد دوباره امضا ...

همین .. دفتر را امضا کردیم .. او که حلقه اش را همان موقع برایم جا گذاشته بود . من هم حلقه م را دادم که بی تفاوت پرتش کرد داخل سطل زباله !

خوب مهم نبود من احمق بودم که تا آن روز دستم نگه داشتم .. برایم مثل داغ شده . جایش تا مدتها آزارم می داد .. عادت داشتم دور انگشتم بپیچانمش و خیلی از وقتها بی حواس می رفتم سراغش اما ...

وقتی برگشتم خانه پدری ام احساس کردم دوباره شدم بیست و یک ، دو ساله .. سعی کردم به روی خودم نیاورم اصلا چه شده .. عادی رفتار کردم . هر کس خواست حرفی بزند ؛ گفتم که خوشحالم که این اتفاق افتاد ..

اما .. چند روز بعدش تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده .. و انگار قلبم با تمام سنگینی اش پخش شد جلوی پایم ..

سه سال زندگی کردیم .. کم نبود . عکس روز نامزدیمان جلو چشمم بود و نمی فهمیدم چرا باید چشمان مشتاقی که این طور به من زل زدند .. دستانی که این طور عاشقانه دستانم را گرفتند .. دختری که روز خواستگاری اعتراف کرد همیشه دوستم داشته .. چرا به این سادگی از من گذشت ...

دنبال دلیل منطقی می گشتم .. دنبال اشتباهی که کردم .. این که کی و کجا از هم جدا شدیم ...

و تمام زندگی ام شد همین .. تمام شبهای بعد از جدایمان به همین فکر کردم که اشتباهم دقیقا کجا بود ؟

چرا زندگی دو نفره ی ما به این اینجا ختم شد ..

شاید اگر به زندگیمان ادامه داده بودیم الان وارد یازدهمین سالگرد ازدواجمان می شدیم و احتمالا بچه مان نه ساله بود ..

فکرش هم برایم عذاب آور است .. درک نکردم بعد از این همه مدت .. نفهمیدم .

..

دلیل نوشتن این چرندیات خواندن پست بانو سارا بود ..

نوشتم تا بگویم فکر نکنید جدایی بهترین راه است . البته یکی از راه ها می باشد اما مطمئن باشید در بهترین شرایطش هم سخت است .

و این را کسی نمی فهمد جز کسی که تجربه کرده باشد .. خیلی بیشتر از آنکه شما تصور می کنید مشکل است ..

فقط تنهایی اش به اندازه ی چند سرطان کشنده است ..

من با تمام بی احساسی و غرور و خفه شدنم , کم آوردم .. خیلی هم کم آوردم ..

بدترینش هم حس بی اعتمادی و بی انگیزگی است .. شروع دوباره کار هر کس نیست ..

بیشتر فکر کنید . هم شما بانو سارا و هم تمام زوج هایی که به این راه فکر می کنند .

ای کاش بدانید روزهای سخت تری در انتظارتان است .. سخت

 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩