زنده بر گشتیم ! 

اینم دست آورد حماسی ما از این سفر 

× ماشینم مصرف بنزینش عالیه ! اما به درد این جور مسافرت ها و جاده نمی خوره . حالا اینکه ماشین من زیادی سوسول بود یا جاده زیادی خشن ! کارشناسان بیان نظر بدن ! 

× راه دور بود ، خسته کننده بود ، جاده اما خلوت بود . به صورت نمایشی و ماکت هم ماشین پلیس نبود ! طوری که من 190 تا را رکورد زدم برای اولین بار ! حس شوماخری دارم الان ! 

× 6 ساعت تقریبا توی راه بودیم وقتی رسیدیم غروب نشده بود ، بعد از رزن یک جایی بود به اسم سراوک ، بسیار پرسان پرسان و یک جاده ی نیمه خاکی رسیدیم . یک روستای تقریبا کوچک ،  سر همان جاده هم تاکستان های انگور . 

× یک چیزی رو خیلی خوب حس کردم ، یعنی دو تا چیز رو ! اول اینکه میگن داشته ی یکی آرزوی یکی دیگه ست . می تونم به جرات بگم تمام آدمهایی که اونجا زندگی می کردن از پیر ها تا بچه ها ، برای دیدن ماشین من اونجا اومدن ! و ارزو شون داشتن همچین ماشینی بود ، حالا بهتره بگم ، ارزوشون من بودم ! و من به ارزوی خودم خنده م گرفته بود ! که جای اونا دوست داشتم بودم ! 

دومی هم آواز دهل از دور خوش است ! همون قدر که اونا مشکلات من رو نمی دونستن ، منم واسه اونا رو درک نمی کردم . 

دیدم واقعا ، می تونه در حد آرزو باشه ! به این سادگی نمی تونم اونجا زندگی کنم ، وقتی با عرض پوزش نمی تونستم حتی از دستشویی شون استفاده کنم ! 

دیدم واقعا ارامشی که دارن ، ارامشی که من فکر می کنم دارن ( و خودشون مثل هر انسان دیگه ای فکر میکنن بدبختیه ) برای همین خو کردن به شرایط شونه . 

همون قدر که زندگی و رفتار من ، طرز پوشش و قیافه م ، نگاه و حرف زدنم ... برای اونا عجیب و جالب بود ، زندگی و رفتار و اداب اونا ، برای من بود . 

خلاصه اینکه به طرز فیلسوفانه ای رفتم تو فکر ! 

× علیرضا .... خیلی رفتارش رو دوست داشتم . خیلی سعی کرد به ما خوش بگذره و همون قدر مزاحمتی نداشته باشیم برای فامیل هاش . گرچه مردمی که من دیدم ، مثل بیشتر ما ایرانی ها ، غریبه ها رو مهمان های بی دردسر تری می دیدن و دوست داشتن هر کاری که می تونن انجام بدن . 

با ما برنگشت و قرار شد دو هفته ی دیگه حسین و شکوه باز برن و برش گردونن . 

× بیشتر زمین های کشاورزی شون تاکستان انگور بود ، منم توی حیاط خونه انگور دارم و هفته ی پیش به صلاحیت شکوه خانوم که انگورخور نداریم ، غوره ها رو آب گرفتن . اما انگور اینجا هنوز خیلی خیلی نارس بود ! خودشون می گفتن که حداقل یک ماه دیگه برای غوره و آخر تابستان انگور ! همه شون هم بوته بودن تقریبا ! اما انگور داشتن  ها ! 

سیب به قول خودشون قندک بود و گیلاس . باقی محصولاتشون نرسیده بود . 

× شبم توی حیاط خوابیدیم ، که واقعا صبحش سرد شد ! ساعت 5 صبح خروس و مرغ ، 5 و نیم آفتاب در اومد و بعد به ترتیب حیوانات گرامی ! ...  یاد این درس حسنک کجایی افتادم ! سمفونی بود ها ! یک الاغی هم داشتن که خیلی شیک زل می زد بهت ! 

× اخلاق خوبی دارم توی خوردن ! هر چی جلوم بزارن می خورم ، اما واقعا ، به تمام معنا ، به قول هاله خانوم اصلن یه وضی ! عالی بود ! یعنی همه چیز طبیعی و ارگانیک ! نون می پختن ، شیر تازه ، یک حلوای خوشمره ای هم پخته بودن با شیره ی انگور و گردو . یعنی من واسه خاطر خوردن هم شده ماهی یک بار می رم ! فسنجون ... اخ .. توی اینم گویا شیره ریخته بودن ، خیلی شیرین بود و با اینکه من اصلن غذای شیرین دوست ندارم ، یه کاسه بزرگ خالی خالی خوردم ! 

گرسنه م شد ! 

× اکسیژنم که هیچ ! عالی ... نفس کشیدم . اما مورد بسیار بسیار بسیار عالی این بود که داخل خونه موبایل انتن نداشت ! 

دو روز بدون تکنولوژی زندگی کردیم . تنها تکنولوژی پیشرفته شون ، یک عدد تلفن ثابت بود ، یک عدد تی وی رنگی بیست و یک اینچ که شش تا شبکه داشت که دوتاشم استانی بود ! 

باقیش واقعا دیدنی بود ، من تا به حال ، جز شمال ، روستاهای دیگه رو ندیده بودم . اینجا واسه خودش جذبه های خاص خودشو داشت . اما مثل تمام روستاهای دیگه ، نبودن امکانات همون قدر توی چشم بود که زیبایی و هوای عالی بود ! 

مدرسه تنها یکی بود ! دبستان ، بچه های بالاتر باید می رفتن روستای دیگه یا سراوک ، درمانگاه هم همین طور . کلن نبود ! خانه ی بهداشت بود که تازه اونم عملن به درد نمی خورد ! 

شادی بود ، شادی شون خیلی ساده بود . اخلاق های شهر نشینی هنوز نفوذ نکرده بود خیلی . همه همدیگر رو میشناختن و خیلی جالب تا فردا صبحش ، من رو هم می شناختن ! 

بله ، اینم از سفرنامه مون . خوش گذشت در کل . 

...........

این رو بدون بازخوانی فرستادم . خیلی یهویی ! 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤
کلمات کلیدی :شخصی و کلمات کلیدی :سفر و کلمات کلیدی :استاد بزرگ



نمی ذارن که ! 

دو دقیقه آدم به کار و زندگی و ای میل و وبلاگ و اینا ... برسه !

من و کردن نردبوم ! 

حالا خوبه نمی گن بادکنک فوت کن ! 

والا ... 

....

یه هوای مسخره ی ابری و دلگیر و سرد ، اما با حالیه !!! 

ادم دلش می خواد بخوابه تو تراس فقط ! یخ کنه ! 





نویسنده : کیا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :سفر



هیچی بهتر از این نیست ، توی راه سفر ، با خیال راحت بخوابی صندلی عقب و از سانروف ماشین اسمان را نگاه کنی و فکر کنی ! 

ان هم جاده ی شمال ، ان هم اوایل اسفند ، ان هم توی هوای سرد و ابری ! 

الانم قراره با علیرضا کارتون عصر یخبندان را نگاه کنیم . 

زندگی بهتر از این نمیشه ... 

 

.....

* این جاده ها را هم درست اسفالت کنن خیلی خوب می شود ، سرم درد گرفت این قدر پرت شدم بالا ، پایین ! 

 

* باز پرشین قاطی کرده ! الان ساعت 9:4 است ، ساعت پرشین 10:4 دقیقه ! 

 

* اخ اخ ، این یادم رفت ! هیچی بهتر تر از این هم نمی شود چمدانت را هم خودت جمع نکرده باشی ! 

..........





نویسنده : کیا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :سفر



بله ! توی این شلوغی همین یکی را کم داشتیم ! 

دایی عزیزم زنگ زدند و دعوت کردن که اخر هفته مشرف شویم تولد دختر یکی یک دانه اش ، به قول خودش ، نفس ِ باباش ! 

کلی هم خودش و خانوم و دخترش اصرار که حتما بریم ! 

حالا نه همه ش معذورات اخلاقی ، دوست داشتنشان بیشتر ، باعث شد نگویم چه قدر اوضاع خراب است ! 

از دیروز ، فکر می کردم چه کار کنم . شانسی امروز زنگ زدند گفتند ماشینم فردا صبح اماده ی تحویل است . 

صبح هم یک اس ام اس از بانک امد که سی و هشت میلیون پول به حسابم واریز شده ! 

اینقدر عجیب بود که زنگ زدم بانک ! اما خوشبختانه درست بود ! 

هر کاری هم می کنم اخر سال ِ هر سال باید همین استرس را تحمل کنم . از حساب شخصی خودم هم هزینه کنم ، بعد مشکل دارم سر حسابداری و فهماندن به چهار تا ادم مفت خور ِ بی خاصیت ! 

خلاصه که همین هم خودش خیلی خوب بود . شروع کردم عیدی و حساب های مانده ی کارمند ها را تسویه کردن . تمام شود ، نگرانی دیگری نیست ظاهرا البته ! 

همیشه هم جور شده ، اما خوب این استرس که اگر نشد ... من هم ادم خیلی حساسی هستم بدبختی مخصوصا سر این مشکلات مالی . 

شاید سه چهار بار ، ان هم سر فراموشی چکم برگشت خورده ، هنوز هم یادم می افتاد عصبانی می شوم ! 

به قول یکی از دوستان تاجرم ، اگر تجارت می کردم الان خیلی اسوده توی بهشت زهرا خواب بودم ! 

خلاصه اش که شروع هفته ی خوبی بود البته به جز دستم که درد می کند ! 

اینم درد جدید ! به قول دکترم ، آستانه ی تحمل دردم ، 100 است ! 

هوا هم برف و باران و سرد .. نمی دانم شاید رفتم . شاید علیرضا و شکوه را هم بردم . همسفر قبلی ام هم اگر حالش خوب باشد ، می برم . 

حوصله ندارم اما فکر می کنم ، موقعیت خوبی باشد . خسته ام . دو روز نباشم به کجای دنیا برمی خورد ؟؟؟ 

................

 

تصویب شد چهارشنبه می رویم ! 





نویسنده : کیا ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :شخصی و کلمات کلیدی :سفر



برگشتیم ! 
وقتی زود یا دیر می شود یعنی نه خوب شده نه بد ! 
الان نه زوده نه دیر ! 
.......
داشتم یه کله می رفتم و اصلا متوجه نبودم که ترمز بریدم ! 
اخرش هم پلیس جریمه ام کرد و تازه فهمیدم چه قدر تند رفتم ! 
... 
جو زده شده بودم ! فقط همین !! 
چه قدر حس بد و خوب همزمان دارم . 
حس بد برای جو زدگی و بی شعوری و بی فهمی خودم . برای له کردن غرور و شخصیتم . چه قدر بدبخت و بی فکر و ترحم برانگیز شده بودم .
چه قدر بی اختیار و بی منطق .. 
چه حس بد مزخرفی دارم برای این همه حس های حال بهم زن خودم . 
چه قدر خودم ، خودم را تحقیر کردم . و اجازه دادم دیگران هم هر طور که فکر می کنند در موردم قضاوت کنند و نسخه هایشان را برایم تجویز کنند و من هم عروسک خیمه شب بازی ! 
تا این حد که پدر همسرم با تعجب نگاهم کند و بگوید چرا این قدر اصرار می کنم ؟! که نفهمد چرا منِ مغرور  ، به این روز افتادم . که فکر می کرده محکم تر از اینها باشم و الان ... 
چرا با خودم این کار را کردم ؟ دلیل این نفهمی و جوزدگی چی بود ؟ باور نکردم ؟ 
...
حس خوب دارم . 
تمام شد و من زندگی ام را ادامه می دهم . دلیلی ندارد این همه اصرار کنم . همسرم خودش از زندگی ام رفت .تمام .
الان یک مرد مجرد هستم و هر غلطی دلم بخواهد می کنم . عذاب وجدان هم ندارم. 
یعنی تلاش می کنم که از دستش فرار کنم . پشت سرم را هم نگاه نمی کنم . 
بیشتر از این کاری از دستم بر نمی امد . اخرین راه ، رفتنم بود که وقتی پیشنهاد مسخره ام را به پدرش گفتم ، با پوزخند بهم گفت که تا این حد خودم را می کشم پایین ، که بخواهم از صفر شروع کنم ؟ 
یاد حرفهایش می افتم همان قدر که می سوزم و به خودم و جد اباد خودم و ایشون بد و بیراه می گویم ، همان قدر هم خوشحال می شوم که چه خوب رفتم اول پیش خودش تا این حرفها را بشنوم و بشینم سر جایم . 
چه قدر ساده لوحانه و دور از عقل فکر می کردم . 
همان غروب که برگشتم هتل ، اول خواستم با ای میل ، اما دیدم حقش بیشتر از اینهاست ! زنگ زدم به حامد و بابت ای میلش تشکر کردم و عذر خواهی کردم برای ، پنجره ای که او باز کرد و من احمقانه چشم هایم را بستم و فرو رفتم توی رویا ! 
اه .. 
حالم بد می شود . چه قدر ازار دادم خودم را ، چه قدر دیگران را ناراحت کردم . 
سر یک موضوع احمقانه ! 
زن من دو سال پیش ترکم کرد . خودم خوب می دانستم . حالا این مسخره بازی ها و ننه من غریبم ها را از کجایم اوردم  ، واقعا نمی دانم . 
به جهنم که رفت . بهتر که رفت . با شما هم هستم که می دانم می خوانی ! 
یکبار گفتم و تمام .. اصراری نیست . تکلیف پسرم هم مشخص است طبق قانون . 
مقصرش هم منم هم تو . پای تاوانش هم هستم . هرکاری می کنم برای اینده ش ، اما التماس نه . 
زندگی من کاروانسرا نیست هر کسی بیاید و هر وقت خواست بماند و هر وقت نخواست تشریف ببرد . نیست و نخواهد بود .
خودت می دانی به اعتقادات خودم پابندم و مشکلی با قوانینم ندارم .
تو نمی توانی ، کاری خوبی کردی که رفتی .
همین که توی شناسنامه ی هم یک اسم مشترک داریم کافی ست . به زندگی ات برس و من هم می شوم همانی که شش سال پیش بودم .
به جهنم که برگشتم سر خانه ی اول .
نه تو ، نه هیچ کس دیگر .
ای کاش همان موقع که با هزار و یک نقشه قصد داشتی ، کنارم باشی ، همین حرف را می زدم و سنگ می شدم .
من اهلش نیستم . من نمی توانم سگ در خانه ی کسی باشم . نمی توانم این قدر شخصیتم را له کنم و تو ..
نکردم و نمی کنم .
نه تو نه هیچ کس دیگر . شده باشد خودم را ناقص می کنم اما دیگر از این غلط ها نمی کنم . که همه فکر کنند دنبال ..
بی خیال . یک کاری کردی که خودم حالم بد بشود !
که پدرت بگوید ...
بی خیال .
ارزش ندارد . من احمق بودم اما نیستم . احمق هم نبودم فقط خواستم مرد متعهدی باشم اما گویا احمق و وابسته به نظر رسیدم .
می خواستم تنها نباشم اما ادم بی شخصیت و اویزانی شدم .
خواستم زندگی ام را محکم نگه دارم اما خشن و بی احساس صدایم کردند .
نخواستم اذیتت کنم و خواستم توی ارامش باشی اما مغرور و بی احساس شدم . 
تمام شد .
این حرفها هم گفتنش فایده ندارد . اما مثل نامه ی حامد می نویسم اینجا که هر چند وقت یکبار یادم بیافتد که چه قدر شکستم .
برعکس همیشه بهترم . برای من خوب شد . از این جو زدگی مسخره هم بیرون امدم و زندگی ام را می کنم 
به قول تو امروز عاشق. فردا فارغ ! 
چه بهتر ! 
.... 
.
.
این هم دست اورد این سفر ! 
من نبودم اینجا چه خبر ؟ البته کلاغ ها بهم گفتن که یک عدد نوگل شکفته قصد عزیمت به خانه ی بخت را دارد ! 
اینه شمعدان و گلبهی و اینا ! به قول هاله دو نقطه دی ! 
..
هوای تهران چه قدر الوده است ! ن ا ر س ی س زنده ای ؟ 
..
باز من دو روز نبودم شکوه دست گل به اب داد ! برداشته زندگی ام را شسته ! اخه مادر من شما با این سنت .. ای بابا ! الان باید توی اشپزخانه بیاستم پاستای مخصوصم را با پنیر و قارچ درست کنم ! 
کمر و پا و دست و سر و ... سرما هم خورده . منم برایش شلغم خریدم ! دو نقطه دی باز ! 
...
بله ! این جوری هاست . اونایی که خندیدن و مسخره کردن در جریان باشن رفتم یک عدد پالتو خریدم ، بسیار هم خوشگل ! طوسی اون هم . ایکون قلب و بغل و ماچ ! !
با ایشون بسان یک پرنسس برخورد می کنیم و جای بسیار راحتی را در کمد لباس هایم تقدیمش کردیم . درست که در حراج خریدم اما چیزی از متشخص بودنش کم نمیشه ! 
خسیس و ندیده هم هر کی بگه خودش می باشد . 
فعلا همین ! 




نویسنده : کیا ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :شخصی و کلمات کلیدی :سفر



خوب دوباره وقت سفر شد ! 

نه از آن سفر های خوب و همسفر و اینا و خوش گذرونی و غیره .. 

شاید در حد ماموریت . از آن ماموریت ها که اگر مادرم بود ؛ باید خیلی پیش تر ها ؛ انجام می دادم . 

یک خواهر که برایم بیشتر نمانده ؟!

آن هم با 5 تا بچه ! باور کنید هنوز هنگ می کنم ! 

آخری که دنیا آمد ؛ همه ش می گفتم چه طور می خواهی با دو تا پسر بچه و یک دختر که اندازه ی شش تا پسر ؛ شیطنت دارد ؛ زندگی کنی . 

سی و یک ساله است و دارد باز مادر می شود . خیلی هم خوشحال است ! 

تنها ناراحتی که گاهی بروز می دهد ؛ پسر بودن بچه هاست ! وگرنه مشکل دیگری ندارد ! 

کتایون .. 

خودش که دنیا آمد ؛ من 6 ساله بودم . خیلی خوب یادم است که وسط های روز بود . ناهار نخورده بودیم که مادرم حالش بد شد و حسین و شکوه بردنش بیمارستان . تا شب که پدرم و حسین برگشتند و پدرم گفت خدا یک خواهر کوچولو به من داده ؛ از همان قصه های خیلی تخیلی !!

اینکه دختر بود خیلی خیلی ضد حال بود . خیلی نقشه داشتم که مثل پسر عمه ام من هم صاحب یک برادر بشوم . 

حالا یک دختر .. و البته همراه من مادر بزرگم بود که غر غر می کرد . 

بعد از شش سال ؛ یک دختر ؟! این جمله را دائم تکرار می کرد و راه می رفت ! 

وقتی هم دو روز بعد تشریف آوردند خانه ؛ یک دختر کوچولو سیاه و زشت دقیقا مثل عکس بچگی های من . 

فقط فرقمان لباس های خوشگل و صورتی بودند که دائم تنش می شد ! 

پدرم وقتی برمی گشت ؛ می نشست کنارش و خیره می شد به دستان کوچکش . 

حسودی می کردم اما هیچی نمی گفتم . غرورم اجازه نمی داد . جرات هم نداشتم به این موجود کوچک ؛ کوچکترین اسیبی برسانم . چون مطمئنم پدرم من را از وسط به دو نیم مساوی تقسیم می کرد . 

شوقی که توی نگاهش بود . حسودی ام می شد به محبتش . چیزی که من نداشتم . نه که نداشتم . می دانم دوستم داشت ؛ اما ... 

مدل محبت کردنش این طوری بود دیگر . 

مادرم هم تمام فکرش شده بود کتایون . نه فقط آن موقع ؛ که همیشه همین طور بود . 

همیشه بزرگتر بودن که هیچ ؛ پسر بودنم هم دلیل خوبی می شد که ، تمام کاسه کوزه ها سر من بشکند . 

جیغش که در می آمد ؛ همه یک صدا داد می زدند کیـــــــــــا ! 

البته کتایون دختر آرام و ساکتی بود . من خیلی وقتها تلافی محبت پدر و مادرم را ؛ سرش خالی می کردم . 

اگر می خواست بدجنسی کند ؛ من مسلما الان اینجا نبودم ! 

خیلی وقتها هم دلسوزانه کمکم کرده و پشتم بوده . 

گذشت تا روزی که پدرم فوت کرد . تازه فهمیدم ، چه قدر تکه گاه بود و چه اندازه خواهرم احساس بی پناهی و ترس می کند . 

وقتی توی بغلم گرفتمش و از روی خاک ها بلندش کردم ؛ وقتی داد می زد و گریه می کرد .. تازه فهمیدم ، پدرم چرا این قدر حمایتش می کرد ؛ چرا این قدر محبت می کرد ؛ چرا دوستش داشت . چرا این همه سفارشش را به من کرد .  

و آن روز که رفت . روزی که توی لباس عروسی اش ؛ زیباتر از همیشه ؛ با چشمانی که مثل همیشه خیس بود ؛ نگاهم کرد و خداحافظی کرد . 

روزی که من جای پدرم بغلش کردم و دستش را گذاشتم توی دست مردی که قرار بود ، خوشبختش کند ؛ حمایتش کند . تنها چیزی که از رامین خواستم همین بود . این که حمایتش کند و بی دریغ عشق بدهد به قلب دختری که عشق پدرم بود . 

رفت و من نفهمیدم چرا بغض کردم پشت سرش . چرا وقتی برگشتیم خانه ؛ توی اتاقش با مادرنشستیم و گریه کرد مادرم و من گوش دادم به خاطرات تولد تا همین امروز که دختر این خانه بود . 

کجا رفتم ! 

ازدواج کرد و دوست خوبی مثل رامین پیدا کردم . بگم برادر پر رو می شود !! 

و بعد تولد راوین و بعد رایان و پارسا .. و من توی یکی از پیچیده ترین و سخت ترین و دوست داشتنی ترین نقش های زندگی وارد شدم ! 

دایی شدم !

به قول راوین یک دادی کیای بد اخلاق ! 

البته که هیچ وقت نشد بد اخلاقی کنم مخصوصا به سرکار خانوم . 

دلم برایش تنگ می شود . برای سادگی بیش از حد و گیجی اش ! برای غر غر های زنانه اش ، برای محبت خواهرانه اش ؛ برای گریه هاش ؛ برای اینکه بگیرم بغلم و بهش بگویم ؛ دختر نگران نباش ؛ پدرت نیست ، مادرت رفت ؛ من هستم . کسی که همیشه ، بدون هیچ چشمداشتی ، فقط حمایتت می کند . 

بله .. 

این هم مقدمه ای برای این دو جمله ! من رفتم ؛ خواهرم را ببینم . 

...

نمی دانم چرا هر وقت قرار است چمدان ببندم حرف زدنم می آید ! دقت کردین ؟

گفتم شکوه اینجاست ؛ چمدانم را می دهم دستش !! سه تا چمدان پر کرده ! بعد از این سه تا نصف کوچیک ترینش ؛ 4 تا لباس گذاشته برای من ! 

خیلی هم شیک می گوید برو اونجا بخر ! 

هر چی هم دستش رسیده حتی دو تا شیشه ترشی !! به زور جا داده ؛ حالا بماند که راه می رود گریه می کند و قربان صدقه ی پارسا و این دو تا کوچولوی به دنیا نیامده می رود . 

که هزار بار به در گفته که دیوار بشنود ؛ که آدم خودش سالم باشد زندگی اش سالم است ! زن و مرد ندارد ! مگه کتی با همان سنش انتخاب درست کرد و زندگی خوبی دارد و 5 تا بچه ؟!! 

من ؟؟؟ 

بعد می خواهد ناراحت نشوم ؛ می گوید ؛ قسمت و سرنوشت .. امان .. 

بله ! 

فکر نکنم وقت کنم این چند وقت باشم . حالا باز بروم ببینم چه می شود . برگردم مودم هم برم بخرم ؛ از این بی نتی در بیایم . 

حرفی نمانده دیگر . وقت تلف کردن کافی ست . فردا صبح پرواز دارم . و امیدوارم این بار که بر می گردم ؛ خانه ام را منفجر نکنند ! 

 

این هم ترانه ای که حس ماست : 

 

چند تا عکس یادگاری با یه بغض و چند تا نامه 

چند تا اهنگ قدیمی که همه دلخوشی هامه 

اینه ای که روبرومه غرق تو بهت یه تصویر 

بارونای پشت شیشه ؛ من و تنهایی و تقدیر

دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه می شه 

لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه میشه 

باورم نمی شه اما این تویی که داره می ره 

خیره می مونم به چشمات حتی گریه م نمی گیره 

 

این من ِ بی تو خراب و ... 

 

... یادت هرگز نمی مونه .. 

 

دست من نیست ؛ نفسم از عطر تو کلافه میشه .. 

 

.. حتی گریه م نمی گیره ... 

 

دلم که می تونه تنگ بشه ؟! 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :شخصی و کلمات کلیدی :سفر



مادر است دیگر ! 

آن هم  مدل ، حاج خانوم نرگس ما ! انواع و اقسام نذورات را ایشان پشت سر گذاشته ! 

این قدر هم مدیونی گذاشته گردن من ِ بی فکر ِ بی تعصب ِ بی مذهب ! 

من هم حساس ... 

خیلی به نذر 21 ماه رمضان و همین تاسوعا و عاشورا ، پافشاری داشت که حتما حتما انجام شود . 

بله ... 

ادرس که گفتم را اینجا می گذارم ، صفحه اش کردم . خیلی از این صفحه ها هم دارم ! بچه های خوبی باشید ، ادرس انها را هم می گذارم ! 

یک چیزی هم می خواستم بگم اما می گذارمش برای بعد از این دو سه روز . 

هم وقت کنم ، سر فرصت چیزی که دوست دارم را بنویسم ، و هم از این هنگ در بیایم یک کم تمرکز داشته باشم . امروز رفتم بهشت زهرا سه دفعه دور زدم تا پیدا کردم باید از کدام طرف بروم ! 

برویم برسیم به نذر مادر ، که امروز خیلی شاکی شدم از دستش ، باید از دلش در بیاورم . 

این هم ادرس http://my-remembrance.persianblog.ir/page/istanbul

اسم دیگری به نظرم نرسید ! 





نویسنده : کیا ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :شخصی و کلمات کلیدی :سفر



 

ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من 

چه خوبه با تو رفتن ؛ رفتن همیشه رفتن 

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن 

هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن 

چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت 

عمر کوچ من و تو دم واپسین نداشت 

آخر شعر سفر ؛ آخر عمر منه 

لحظه ی مردن من ؛  لحظه ی رسیدنه 

منو با خودت ببر ،ای تو تکیه گاه من 

خوبه مثل تن تو؛ با تو همسفر شدن 

من و با خودت ببر ، من به رفتن قانعم 

خواستنی هر چی که هست ،تو بخوای من قانعم 


منو با خودت ببر .. 

.....

 





نویسنده : کیا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :سفر



اول متوجه خودش نشدم ؛ یعنی فقط سلام دادیم و احوالپرسی و بعد دخترش و همسرش و پذیرایی و .. بعد هم مشغول شد توی باغچه و درختهای حیاط را نگاه کردن . مثل مادرم دقیقا ؛ کافی ست یک گلدان کوچک داشته باشند تا یک چیزی تویش بکارند . هر دو تا عاشق کاشتن بودن و از توی خاک مرده هم ؛ گلی ؛ گیاهی ؛ درختی می کشیدند بیرون ! 

سرمیز شام بود وقتی داشت غذا به دختر کوچکش می داد . نگاهش کردم دیدم چه قدر پیر شده . چه قدر شکسته شده و من چرا تا به حال همان دایی 15 سال پیش را می دیدم ؟ 

فکر می کردم چند سالش است ؟! کی ازدواج کرد ؟ چند سال طول کشید تا این وروجک را داشته باشد ؟ 

چرا الان اینجاست .. 

داشتم نگاهش می کردم و اصلا متوجه نبودم همه شان هم دارند من را نگاه می کنند ! که دایی ام سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد . 

نگاه که کرد ؛ توی چشمانش یک چیزی دیدم . یک چیزی که قشنگ بود . حس بود . احساس کردم غم است اما غمگین نیست . احساس کردم چشمانش با اینکه خسته است اما برق دارد . انگار مردمک چشمانش بر عکس برای من ، می درخشد . جوان است . 

خودش فهمید ؛ زد به شوخی و خنده و مثل همیشه که معذب می شدم ؛ پیش پدرم ، مادرم و او جمع می کرد .. 

وقتی دیگر خواستیم بخوابیم گفت که امشب می خواهد با هم برویم توی تراس و آنجا بخوابیم . خلاصه اینکه تشک تخت را انداختیم توی تراس و دو تا بالش و پتو و میوه برداشتیم و طرح تفکیک جنسیتی راه انداختیم ! 

رفت که دخترش را بخواباند و من خوابیده داشتم سیگار می کشیدم که آمد . نشست بالاسرم و سیگار را گرفت و گفت تو خجالت نمی کشی ؟ ریه ت درست شده الان این جور باز داری داغون می کنی خودتو ؟ 

بعدهمان طور که می خوابید گفت از پدرم همین یک ژن را به ارث بردم . 

خنده م می گیرد وقتی با پدرم مقایسه ام می کنند . نه که پدرم بت بود چه می دانم مقدس بود . نه خیلی هم گاهی بد بود . به قول همین دایی ام خیلی هم بد بود . اما یک چیزهایی داشت که باعث احترام می شد . 

یک جور حرمت خودش را حفظ می کرد . 

وقتی خندیدم . خودش فهمید به چی فکر می کنم که زل زد توی چشم های من و جدی گفت کیارش باهات حرف دارم . یه حقی هست گردن من ؛ به مادرت قول دادم . نمی خوام گردنم بمونه . من نمی تونم پس فردا جواب مادرت رو بدم . مادرت ؛ برای منم مادری کرد . نمی تونم دینی بمونه از چنین ادمی گردنم . 

و حرف زد . 

من ؟ 

هیچی ؛ گوش کردم . واقعا گوش کردم . و توی همین گوش کردن ها دیدم چه قدر منتظر بودم یکی باشد که بیاید اینها را بگوید . 

منتظر بودم یک مردی پیدا شود و بیاید بگوید ؛ کم نیاورم . که همه چیز خوب است . بگوید باید مشکلم را حل کنم . باید کلاهم را قاضی کنم . باید بشینم و تصمیم بگیرم . 

یکی بگوید که درک می کند الان چه قدر اوضاع بدی دارم . یکی بگوید که ازدواجم مثل قبل اشتباه بود و اشتباه بزرگ تر الان است که دارم باز توی این طوفان دنبال یک سنگر می گردم ! 

منتظر بودم یکی بیاید ؛ بهم بگوید که کجاها اشتباه بوده و کجاها تقصیری نداشتم . یکی بگوید هی پسر می فهممت . تنهایی خیلی خیلی بد است . 

یکی باشد که از خودش و مشکلاتش بگوید و اینکه کم نیاورد ؛ برای اینکه توی زندگی اش ؛ عشقی بود که امیدش باشد . 

یکی باشد که بهم بگوید توی این سالها که دارم 40 ساله می شوم ؛ دنبال عشق رفتن غلط است . که باید منطق و احساسم در مورد هر چیز حکم صادر کنند . 

یکی که بیاید بگوید خسته نشوم و این قدر مسکن به خورد خودم ندهم و هی نگویم بی خیال و سیگار بکشم و توی تنهایی عذاب بکشم . 

یکی که برعکس همه بودن " زن " دیگری را خوش گذرانی و هوس و نیاز ، نداند و بگوید کار خوبی کردم که یک آرامش برای خودم دارم . یکی که این جور وقتها تنها نگذارد و همسفرم باشد . 

یکی که بفهمد کجای زندگی هستم و از زندگی چه می خواهم . یکی که بخواهد خودم باشم و خودم را یادم بیاورد . 

از بچگی ام گفت . از دردی که هیچ وقت نگفتم و او گفت که یادش می آید . گفت می فهمد . 

از روزهایی گفت که با پدرم بحث کرده که چرا یک پسر 16 ساله را مجبور کرده " زن " را این جور تجربه کند . 

از آن روزی که وقتی داشت ازدواجم را تبریک می گفت ؛ دید که جای برق عشق ؛ حسرت دارم . اجبار را دید . 

روزی را برایم تعریف کرد که مادرم گفت همسرم چه کار وحشتناکی کرده و می دانست منِ حساس ؛ چه قدر بابت این قضیه اذیت شدم . 

همان روزی که تنها از محضر آمدم بیرون .. همان روزهایی که مادرم برایش تعریف می کرد که هیچ ربطی به کیارش چند سال قبل ندارم ... 

از آن شب که پدرم نبود و من تنها بغض بودم . که نمی شد گریه کنم . وقتی که آمد کنارم و دو تایی حرف زدیم مثل همین شب . 

که آخرش بغضم شد گریه . 

گفت بزرگ شدنم را دیده ؛ مرد شدنم را ؛ تنها شدنم را . گفت می فهمد کجا هستم و چرا هستم . اما نباید بگذارم همین جور بماند . 

خواست حرف بزنم . نگذاشت خفه باشم و گفت نوبت من است که حرف بزنم . 

که تا صبح بیدار باید بمانیم و حرف های این همه سال را بزنیم . هر وقت گفتم بیخیال یکی زد پس گردنم و گفت حرف بزنم . 

خندید به حرفهایم ؛ ناراحت شد ؛ دعوایم کرد ؛ بغض کرد . مخصوصا گفتم مادرم هم نیست ..

مقصرش من بودم که هی آب خوردم که بغض نکنم . داشتم منفجر می شدم دیگر ! همین شد که ساعت را دیدیم ؛ یک ربع به 5 ! 

خیلی جالب بعدش هر کار کردیم نخوابیدیم ! دایی افتاد به خاطرات خنده دار و اوایل ازدواج خودش و تولد من و پدرم و .. هر چه اتفاق خنده دار و مشکل دار افتاده بود توی فامیل یادش افتاد ! 

جوری که آخرش زندایی ام تذکر داد این قدر بلند نخندیم و حرف های نامربوط نزنیم ! 

هوا روشن شد دیدیم گرم هم می شود نمی شود خوابید ! ترجیح دادیم برویم توی اتاق و با خنکی اسپلیت بخوابیم ! 

.....

این هم خاطره ی یک شب با دایی جان ! 

البته که شب بسیار عالی عالی بود . من یک درصد هم فکر نمی کردم این سفر این قدر برایم خوب باشد . انگار یک دفعه همه چیز درست شد و الان من این قدر ارامم ! 

به دایی ام قول دادم که واقعا حرفهایش را گوش کنم و زندگی ام را سروسامان بدهم . گفت با بهار باید حرف بزند و قرار شد وقتی از ترکیه آمد اطلاع بدهم که خودش تماس بگیرد . 

همین ! نمی دانم مثل همیشه چه چیز پشت این آرامش است ، اما از همین آرامش لذت می برم ، زندگی می کنم . 

توی سن و سال و موقعیتی نیستم که الکی ریسک کنم برای زندگی ام ، از طرفی حوصله اش را هم ندارم . ترجیح می دهم بگذارم اینبار با آرامش همه چیز بگذرد . شاید اصلا چیزی که من فکر می کنم اتفاق نیافتاد ! 

شاید ... 





نویسنده : کیا ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :سفر و کلمات کلیدی :شخصی



داریم خوش می گذرونیم ! 

یعنی واقعا داریم خوش می گذرونیم ! 

....

آمدنی دیر شد ، سر ظهر و آفتاب داغ و من بی طاقت به گرما . از طرفی صبحانه نخوردم و ناهار هم رویش ! معده ی عزیز هم که بی طاقت تر از من .

همین جور بهانه دارم برای غر زدن ، از شرکت و سر ساختمان هم دائم روی اعصابم . 

وقتی همسفرم را سوار کردم ، درست ننشسته بود که شروع کردم به بدخلقی ها و غرهای همیشگی ! 

هیچی نگفت تا خودم بپرسم که چی ؟ حالا قهر کرده که حرف نمیزند ؟ 

برعکس فکری که کردم خندید و گفت دارد فکر می کند چه مسافرت جالبی داریم ! 

من توی آن لحظه به اینکه سرش جایی خورده یا چیز غیر شرعی خورده فقط فکر می کردم ، اما دیدم خیر ، خیلی جدی حرف میزند . گوشی من را سایلنت کرد و خودش رانندگی کرد و صدای موسیقی و ... 

اینجا که رسیدیم و سکوت اینجا واقعا آرامشی داد که خیلی وقت بود نداشتم . گوشم پر از فریاد و همهمه و بوق و صدای افتادن تیر اهن بود ! 

اما الان صدای باد و برگ های تبریزی و دو تا قورباغه و چند تا جیرجیرک .. 

صبح ها ساعت 10 از خواب بیدار بشوم ، زود بیدار شدم و شبها جز شبی که دایی ام اینجا بود و حرف زدیم ، ساعت 11 خوابیدم . 

فکر کنم 4_5 کیلویی اضافه وزن داشتم ! مخصوصا زندایی ام اینجا بود و دست پختش هم معرکه ، نیمرو درست می کند این قدر خوشمزه می شود که تا مرز انفجار بخوری !  

نه معده دردی ، نه نفس تنگی ، نه سر دردی .. 

جز یک باری که فهمیدم تریلی که تیر آهن برای کارم می اورده چپ کرده ، درگیری و دعوای دیگری هم نداشتم و خوش گذراندم . 

بیشتر بیرون بودم و وقتی هم خانه بودم سعی کردم به کار و درگیری های شخصی ام فکر نکنم . 

به قول همسفر من ، این چند روز مرخصی من باشد برای یک سال ، شش ماه دیگر فرصت دارم برای غر زدن و داد و دعوا و جنگ و غیره ! 

آسان گرفتم زندگی را که ایشان هم آسان بگیرند ما را . 

امروز هم به پیشنهاد کسی رفتیم بندر انزلی ، خیلی هم عالی . دایی هم برگشت و الان که ساعت 6 غروب است هوا ابری ست و یک باران ملایمی هم بارید و بویش هنوز اینجاست . 

فردا صبح برمی گردم تهران ، که البته می شود ظهر ، چون یک کار اداری هم دارم . 

تصمیم هم گرفتم و قرار شد هتل بسازیم . وکیلم بیاید کارهایش را ردیف کند شروع می کنم . 

خانه ی رویایی من هم همین زودی ها کلنگش می خورد . خیلی زود . 

با دایی ام صحبت کردم و منم حرف گوش کن . حالا می نویسم . یک مقدار هنوز نیاز به بررسی دارم . 

همین . خوش گذشت و می گذرد . یعنی هر کاری می کنیم که خوش بگذرد . بروم حمام و بعدش قرار گذاشتیم برویم سوار کاری ! 

حالا فکر نکنید با دو تا سوارکار ماهر طرفین ، خیر . محض خنده می رویم که بخوریم زمین ! تازه همسفرم به قول خودش از اسب ، یک کوچولو می ترسد ! 

مازوخیسم داریم کلا . اون از من بدتر ! 

خدا کند حرف دایی ام درست باشد و امشب باران ببارد . من بیایم توی تراس و همین جا بخوابم .. 





نویسنده : کیا ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :شخصی و کلمات کلیدی :سفر



بله ؛ از بالای کشور به شما سلام می دهیم ! 

اینجا روی تراس نشستم و هوا بسیار عالی و صدای باد و درختان صنوبر و تبریزی .. 

دیروز ساعت 3 بالاخره راه افتادم و با همکاری همسفر محترمه و دریافت یک برگ جریمه ی 120 هزار تومانی ؛ ساعت 9 شب رسیدیم به اینجایی که باید می رسیدیم ! 

یعنی از ساعت 10 صبح قرار بود راه بیافتم ؛ منتها شرکت کار داشتم و بعدش مثل هر بار دقیقه ی 90 چمدان ببندم و ماشین را ساعت 1 از کارواش تازه اوردند و منم همان طور که وسایل جمع می کردم و به اس ام اس های غر غر همسفرم که از ساعت 10 آماده منتظرم هست جواب می دادم ؛ با دوستی هم درد و دل چتی می کردیم !! 

چنین آدمی هستم من ! 

خوب خوبی سفر به این ور شمال ! این است که تمام مسیر را بزرگراه کردند و جز یک 5-6 کیلو متر باقی اش عالی ست . خیلی وقت بود این ور نیامده بودم . 

... 

قرار بود اینجا یک هتل بسازیم . زمین خوبی داشتم که خیلی وقت - شاید 7-8 سال - به پیشنهاد دایی ام خریده بودم . هفته ی پیش زنگ زدند که مشتری خوبی زمین دارد و من تازه یادش افتادم که قرار بود هتل بسازم ! 

بماند که کلی امروز صبح دنبال زمین یک هکتاری ام گشتم !!! این قدر عوض شده و اصلا یادم نبود چی کجاست !! 

خلاصه اش اینکه بدجور شک دارم . یعنی دو دلم . نمی دانم به فکر اقتصادی اش باشم و هتلی که نقشه اش نصف و نیمه آماده هست را بسازم یا اینکه فکر جدیدی که توی سرم افتاده ! 

یعنی فکر جدید هم نیست . خیلی وقت بود دلم می خواست یک خانه ی دوست داشتنی برای خودم اینجا بسازم . توی رویای بازنشستگی ام ؛ همیشه یک خانه داشتم وسط یک دهات که بتوانم کشاورزی کنم ! 

از طرفی جاده ی جدیدی که ساخته شده ؛ یک مقدار از دنجی خارجش کرده ؛ اما هنوز منطقه اش عالی و بکر است . 

پشت زمین من ؛ زمین های کشاورزی شالی های برنج و باغ های کیوی ست . 

همسفر ما هم یکی دو تا تز داد که بیشتر فرو بروم توی رویاهایم !! 

یک کم هم می ترسم ؛ درگیر بشوم و الان توی شرکت به اندازه ی کافی درگیرم ! این مسیر را دائم بروم و بیایم ؛ سخت است . 

البته هواپیما هم هست و باز فاصله ی رشت تا اینجا 50-60 کیلومتری می شود . 

فکر می کنیم دیگر  ! یک کاری می کنیم . 

این هم از آن می خواهم هایی هست که نمی شود بخواهم ! یعنی می شود ها ؛ الان اما نباید بشود که بخواهم ! 

چی گفتم !! 

یک چیزی را اینجا یواشکی به شما می گویم و جز شما فقط سهیل می داند . به هر حال ما دو تا روحیم در دو تا بدن ! 

برنامه ریزی کردم برای سال 96 ! یعنی یک چشم انداز 6 ساله داشتم !! 

الان سه سالش گذشته و تقریبا تا این جا هم طبق برنامه پیش می رود - به غیر از طوفان های اخیر البته ! - 

می خواستم که شرکت را واگذار کنم و به جایش تا می توانم املاک داشته باشم . نه برای خودم که برای نفر بعدی ! حالا آن موقع اصلا نمی دانستم پدر هم می شوم ؛ اما خوب توی برنامه ام بود . 

با خودم می گفتم شاید پسرم یا دخترم نخواهد که توی شرکت من کار کند اصلا دوست نداشته باشد . خوب بعدش که چی ؟؟ 

مثل وقتی که داشتم برای پیوندم می رفتم می سپردم دست آقای پدر !! 

نمی شد که . اصلا خودم یک جور قربانی این میراث شده بودم . برای چی باید بچه ام مثل من یک عمر با سختی و اجبار کاری که دوست نداشت را انجام میداد ؟ 

گفتم تا می شود ملک داشته باشم . خوب ریسکش از همه چیز کمتر بود و سودش بیشتر ؛ بعد هم تخصصی ندارم جز این ! خیلی وقت بود سعی می کردم چیزی نفروشم . بعد ها برای نفر بعدی ؛ خودش هر طور دوست داشت ؛ هر کاری که می خواست را شروع می کرد . 

و در پایان این 6 سال ؛ می آمدم یک جای دنج مثل همین جا ؛ و توی آرامش برای خودم زندگی می کردم . 

حالا این خودم ؛ مادر و همسرم هم تویش بود . که الان نه او هست و نه او .. 

امروز که داشتم فکر می کردم ؛ دیدم می شود خوب باز ادامه بدهم و هنوز تو مسیرم و به خودم متعهد باشم . 

چشم بهم زدنی این سه سال هم میگذرد و می شوم 40 ساله و بهترین فرصت برای استفاده از زندگی ام است . 

یک دلم می گوید این زمین را کم کم شروع کنم و خانه ی رویایی ام را همین جا بسازم . 

یک دلم می گوید زود است و وقت هست و می توانم زمین بهتر از این پیدا کنم و این را هم بگذارم توی چشم انداز 6 ساله ام و سختی اش را بکشم . 

آن منِ اقتصادی می گوید که همین کار را کنم و آن منِ خسته و رویایی می خواهد زودتر خودش را توی خانه اش ببیند . 

حقیقت یک ذوق بچگانه دارم سرش که وقتی در موردش حرف می زنم می خندم !! 

.....

خیلی دلم برای دایی ام و بیشتر برای همسر و بیشتر بیشتر برای دخترش تنگ شده . همسفرم بهانه ای شد که من از او بخواهم بیاید اینجا ؛ قرار شده امشب بیاید و تا فردا پیشمان باشد . 

خیلی وقت بود این جور دور هم نبودیم . بعد از سالگرد مادرم .. که البته آن هم من درگیر مشکلات زندگی و شرکت و او هم نمی توانست زیاد تهران بماند . 

شاید تنها کسی است که با افتخار دوست دارم در موردش حرف بزنم . این قدر زندگی پر از آرامشی را دارد . 

عاشق شد و همان جایی که عاشق شد ماند و با وجود این همه سالی که نشد بچه دار بشوند و بعد این دختر کوچولو که به نظر من فقط برای عشقی که بهم داشتند و تحمل این همه صبر ؛ هدیه ی بی نظیری بود . 

دوستش دارم . زندگی اش را ؛ خودش را ؛ حرفهایش را ؛ همسر مهربانش را ؛ دختر نازش را .. 

همین بریم خرید کنیم این همسفر من ؛ من را کشت ! استرس به آدم می دهد فقط ! 

آخ داغ دلم تازه شد . من باز یک مورد مهم جا گذاشتم ؛ شامپو و تیغ عزیزم .. الان موهایم مثل کله ی یک عدد ببعی سفید سیاه شده !! 

 





نویسنده : کیا ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
کلمات کلیدی :شخصی و کلمات کلیدی :سفر