همون سرخوشی !!

بعد من می گویم نمی گذارند دو روز توی ارامش و شادی بگذرانم ؛ بگویید الکی جو می دهم و دارم غصه می بافم ! انرژی منفی و این صحبت ها ! 

این هم از این ! 

به جهنم ...

درست که تا ساعت 10 صبح امروز توی اورژانس به زور نگهم داشتن و کلی هم آمپول و سرم نوش جان کردم . درست که فشارم رسید به هفده .

اشکال ندارد هر چه قدر داد و هوار کردم ؛ اشکال ندارد ؛ این قدر جیغ زدم که الان صدایم شبیه خروس سرماخورده شده ! 

اشکال ندارد .. چرا ؟ می گذره ! 

مثل همه چیز . حالا بی انصافی هم نکنم ! همه ی اینها تقصیر این دو تا کامنت بی ارزش یک آدم دیوانه نبود ! 

اصلا ارزش نداشت بخواهم این همه حرص بخورم ! 

تازه خوبی اش این شد که از شرش به زودی راحت می شوم . خودش ؛ خودش را لو داد . 

مقصرش من بودم که هر کسی را قابل اعتماد می دانم . البته حق طبیعی هم همین طور است که به همه اعتماد کنی ؛ مگر اینکه یک بار بی اعتمادت کرده باشد . 

مقصر هستم اما اشتباه نکردم . 

تمام دیشب را بیدار بودم . این قدر فکر کردم ........ 

آخرش هم گفتم به جهنم و نزدیک های صبح خوابیدم و صبح فشارم 14 بود و با خنده و چشمک از دکترم اجازه ی ترخیص گرفتم . 

به پسرم قول داده بودم امروز با هم باشیم . مادرش قرار بود مهمانی برود و ما هم دو تایی پدر و پسری هر غلطی خواستیم انجام بدهیم ! 

رفتیم شرکت ؛ از شانس کسرا ؛ همکارم هم پسرش را آورده بود ؛ حسابی بازیگوشی کردند و پدر این سگ بدبخت رو هم در آوردند ! 

طوری که ناهار خورد کسرا همین جا روی مبل خوابش برد . 

پدر سوخته این قدر موذی و مارمولک شده . به هیچ عنوان کم نمی آورد! دقیقا مثل بچگی های خودم . 

همین طور بزرگ بشود ؛ کلی با هم حال می کنیم ! 

حق نمی خورد ؛ اما از حق خودش به هیچ عنوان نمی گذرد . برعکس خیلی از بچه ها که همیشه با زور و یا گریه به خواسته هایشان می رسد این نیم وجب بچه ؛ نقشه می کشد ! اول با خوشرویی ؛ نشد با موذی گری ؛ نشد خیلی خیلی ریلکس ؛ سر رقیب را با چیز دیگری گول می مالد ! باز جواب نداد ، باز خیلی خونسرد ؛ به طور کاملا عادی برمی دارد و سوت زنان در افق محو می شود ! 

دقیقا این اتفاق جلوی چشمم افتاد ! به روی مبارک هم نیاورد که گوشی پدر یک بچه ی شش ساله را از دست بچه هه ؛ کش رفته و تازه می گوید بابام خریده ! 

چی صداش کنم دقیقا خودم هم نمی دانم ! 

ارزش دارد دنیا ؟! 

_______________________________

باید انتخاب کنم . خیلی فکر کردم . اولش عصبانی شدم و بعد استرس داشتم . این قدر فکرهای بد جلوی چشمم رژه رفتند که ... 

اما همان نزدیکی های صبح که گفتم ؛ تصمیم گرفتم به جای این همه خشم و استرس ؛ با آرامش حلش کنم . کاری که هیچ وقت انجام نمی توانم بدهم . 

نه این روانی بدبخت ؛ که خیلی ها شبیه این هستند دور و برم که از این زندگی که برای خودم ساختم سودجویی می کنند ! 

همان دیوانه ای که زندگی ام را آن طور خط خطی کرد . یا این ؛ یا یکی که یک سال است روی مخم است ! 

آدم که نیست ؛ هر الاغی هم باشد مهم نیست . الان اینقدر توی شرایط خوبی به سر می برم که نمی خواهم الکی حسم را خراب کنم . 

زندگی می کنم . مشکلم را هم حل می کنم . دو حالت بیشتر ندارد . اتفاقی است که افتاده ؛ حالا هر کسی هم مقصر است که به نظرم هر دو تا یمان به یک اندازه مقصریم . باید فکری برای اینده کرد . 

نه زانوی غم بغل کردن درست است ؛ نه عصبانی شدن . و نه عجله کردن . 

کاری که داشتیم می کردیم . 

______________________________________________

حس بدی دارم . از اسمش هم متنفرم . خاطره ی فوق العاده بدتری دارم . 

مادر بزرگم .. پدرم .. مادرم .. بچه .. مرگ .. 

ایدا .. مادرش .. .. 

نه فقط احساسم که منطقم هم قبول نمی کند . سرزنشم می کند اما قبول نمی کند . 

کسرا را می بینم .. 

وقتی اولین بار توی صفحه ی یک مانیتور ؛ توی سیاه و سفیدی ها ؛ انگشتان کوچکش را تشخیص دادم .. فقط 10 هفته اش بود ... 

ده هفته ... 

باید فکر کنم . اصلا حوصله ی یک عذاب جدید را ندارم ! درست که بد و بدتر است !! اما انتخاب همین خیلی مهم است . 

______________________________________

شما مخاطب خاصی که اینجا را می خوانی ؛ شمایی که برچسب هایی را که خودت لایقش بودی ؛ چسباندی به من و دوستانم ؛ بله با شما هستم . 

دنبالت هستم ؛ پیدایت هم می کنم . که تا حدی هم جلو رفتم . هر غلطی خواستی بکن . این قدر عمومی و خصوصی فحش بده ؛ این قدر شرو ور بنویس که .. 

مهم نیست . نه تو نه حرفهایی که می زنی . برایم اصلا قضاوت دیگران مهم نیست . هر غلطی دلم بخواهد می کنم . و مطمئنم با همین کثافت کاری هایی که راست و دروغ به من چسباندی ؛ از تو یک نفر ، خیلی بهترم . 

بهتر است به جای ریشه یابی مشکلات اخلاقی و شخصیتی من ؛ خودت با یک مشاور تماس بگیری . مطمئن باش کمکت می کند ؛ درمان بشوی . 

اگر خیلی دوستم داشتی ؛ بیا با هم رودر رو حرف بزنیم . من خیلی هم استقبال می کنم . تازه به شما بابت یک چیزی بدهکارم ! باید بدهی ام را هم جبران کنم . 

اگر هم قصدت وقت گذرانی ست ؛ مشکلی نیست ؛ همان طور بیا خصوصی ؛ نه اصلا عمومی ، چرت و پرت هایت را بنویس ؛ شاید تو هم با این چیزها خوشحال می شوی !! 

اما اگر قصدت آزار است ؛ پیدایت کنم ؛ پدری در می آورم که تو و آن کسی که آدرس اینجا را به تو داده ؛ هر دوتایی به دیار باقی بشتابید . این را اینجا نوشتم که شاید هر دو تایی بخوانید و دست از این بچه بازی مسخره بردارید ! 

امیدوارم افتاده باشد ! 

___________________________________

 

ببخشید من جواب کامنت ها را دیر به دیر می دهم یا دیر سرمی زنم به وبلاگتان شرکت که یک طرف ، ولیعهدمان هم که افتخار دادن ، تشریف اوردن . درگیرم کمی . هفته ی بعد بهتر می شود .

با تمام قدرت به راه خودمان ادامه می دهیم و میزنیم تو دهن امریکا ! نیشخند

/ 4 نظر / 6 بازدید
شاپرک

پدرش رو در میاری ؟![نیشخند] اونم که میگفت یکی ازت میترسه چون میخوای پدرش رو در بیاری !![زبان] حالا این پدره اصلا کجاست که میخوای درش بیاری؟! مگه تو خمره گیر کرده ؟ خب خمره رو بشکونید [ابله]

نارسیس

یک لحظه غفلت و یک عمر ...

نارسیس

چه اعتماد به نفسی هم داره یه ریزه بچه [نیشخند] بعد تازه اون وقتی که من نوشته بودم قلدر ، هنوز این شاهکارش رو ندیده بودم [خنده]

شاپرک

کیا خان یا جان ! من انقدر جا خوردم و گیج شدم که به این نرسید بخوام فکری بکنم ! چه درست و چه غلط ![نیشخند] خصوصی مردم هم به من مربوط نیست. از پست قبل خیلی خوشم اومد ! حیف کسی نیست که اینو براش بفرستم و الکی بگم خودم برات نوشتم [زبان]