دردی کشیده ام که مپرس ...

سرم به حدی درد می کند که همین جور روی تخت افتادم و هیچ غلطی هم نمی توانم کنم . این قدر که گردن و چشم هایم را نمی توانم تکان بدهم . 

از شب قبل همین طور بود مسکن خوردم ، نیم ساعت بد نبود بعد شروع می شد ، با همین حالم هم با یک خانوم خوش سلیقه و یک پسر بچه ی کنجکاو ، رفتم بیرون خرید  . 

حضرت ایوب را می شناسید ؟ بنده کیارش شونم ! این قدر صبر را نمی دانم از کجایم می اورم ! 

شام که می خوردیم ، واقعا همه جا را تار می دیدم . جوری که نشد پنهان نگهش دارم . خلاصه که رفتیم بیمارستان و چهار پنج تا امپول رو ریختن تو یک عدد سرم و بنده مشرف شدم فضا ! 

شب هم نفهمیدم چی شد اصلا ! بیدار شدم هشت صبح بود ، دیدم همین جا خوابیدم ! 

اما هنوز هست . گردنم ، چشم ها ، دستم . نمی دانم از کجاست اصلا ! انگار تب دارم ، توی سرم و گوش هایم می سوزد . 

 

.......

دیشب را یادم نیست ، اما صبح که بیدار شدم ، اصلا متوجه کنارم نبودم ، نشستم که یک دفعه همزمان علی رضا و خانوم ، بلند شدند که چی شده و حالم خوبه و ... 

شکوه ، فرستاده بود حسین را از جایی که دوست دارم ، حلیم خریده بود ، صبحانه را باهم خوردیم ، سرم درد می کرد ، کمکم کردند برگشتم سر تختم و خانه غرق سکوت شد . 

مثلا باید استراحت کنم ! 

داشتم هم همین کار را می کردم ! اما ... 

یاد چند وقت پیش افتادم که حالم بد بود و کسی نبود ... چه قدر شب بدی بود . دقیقا مثل دیشب .. اما تلخ بود که دیشب نبود ! 

یادم افتاد که چه قدر تنها و بدبخت افتاده بودم روی مبل و حتی چهار تا پله را نمی توانستم تا اتاقم بیایم بالا . که چه قدر شب بد و تلخ و عذاب اوری بود که از درد ، گریه ام گرفت .. 

که صبحش با چه بدبختی بلند شدم بروم شرکت ، ماشین را تا دم در هم بردم ، اما واقعا چشم هایم نمی دید ! مثل دیروز که اصلا رانندگی نکردم . 

زنگ زدم آژانس ، تا شرکت برسم ... بی خیال .. 

چه یاد اوری هم می کنم ! مرض دارم در کل ! 

لبخندی که داشتم ، ارامشی که چشم هایم را گرم کرد و طاقت ِ تحمل ِ این درد را به من داد ... خیلی وقت بود نداشتم . 

فرقی ندارد کی .. شکوه و نگاه های نگران و پر از سرزنش همیشگی اش که برایم مثل نگاه حاج خانوم است . خانوم خوشگله مان که مثل همیشه ، صبور و با گذشت ، کارهایم را سر و سامان می دهد ، علی رضا که این روزها سر و صدا و شادی را به خانه ام برگردانده ، حتی مرد پیری که هم بازی روز های تنهایی بچگی ام بود .. 

واقعا فرق ندارد ... صبح که بیدار شدم و دیدم تنها نبودم ، درد دیشب یادم رفت . هیچ خاطره ای ندارم جز یک درد مبهم .. 

توی ذهنم ، برگشتم عقب ... از اینجا رفتم ولنجک ، خانه ی پدری ام .. اتاق مادرم و آن تخت بزرگ .. توی ذهنم ، چشمهایم را که باز می کنم ، چشمهای مادرم را می بینم که زل زده به چشمهایم . دستی که می رود لای موهای سفید شده ام و نوازش می کند .

توی ذهنم ، صدای نفس های زنی را می شنوم که خودش را بخواب زده ! انگشتانش لای انگشتان من است . فشار که می دهم ، چشمهایش را باز می کند و می خندد . دستم را می گذارد روی شکمش و زیر انگشتان من ، چیزی حرکت می کند .. فشار که می دهد دستم را ، خنده ام می گیرد . نیم وجبی زورش را به من نشان می دهد ! 

توی ذهنم ، احساس ارامش می کنم . با خودم می گویم ، همین ها کافی ست ... 

نفس می کشم ، مادرم هست ، همسرم دوستم دارد و پسری که تا یک ماه بعد ، روی سینه ی من خواب است .. 

...

نیستن ... چشمهایم را که باز می کنم ، هیچ کس نیست ، چیزی نمی توانم بگویم . که چی ؟! 

رسم زندگی این است .. مگر پدرم نرفت ؟ کتی ؟ آیدا ؟ 

یک روز هم ، اینهایی که دیشب کنارم بودند ، می روند ... زندگی ست دیگر .. 

....

توبیخ شدم ! تا کتک نخوردم و گوشی ام ضبط نشده ، بفرستم . 

اهان نتیجه گیری اخلاقی مطلب ! مهم بودن است . مهم این است که قدر کسی که الان کنارمان هست را بدانیم ، نه کسی که توی ذهنمان ، یک خاطره ی مبهم است ، مثل دردی که دیشب داشتم ! 

مهم همین بودن هاست ... 

/ 24 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ن ا ر س ی س

بعدشم بی خیال بابا ! دنبال کی بگردیم مثلا ؟ D: هر کی رفت ، هر جا هست خوش و خرم در پناه ایزد متعال ! [قهر] هر کی هست قدمش روی چشم ،هر کی هم نیست خدا پشت و پناهش [نیشخند]

ن ا ر س ی س

کمپوت واسه چی ؟ بیا یه کاری کن کیا ، این کمپوت ها رو به جاش انار و هندونه بگیریم، فردام شب چله است ، بیشتر از کمپوت به درد می خوره [خوشمزه]

فرح

کامنت ها رو خوندم و باید خطاب به این دوستت بنویسم که .. عزیزم تقصیر این کیارش هست که هنوز تو لیست دوستان وبلاگیش منو با وبلاگ قبلی لینک کرده . وگرنه من چند سالی هست تو این یکی وبلاگم می نویسم . اما دلیل کامنت ندادنم رو هم براش نوشتم . در کل همیشه میخونم این دوست قدیمی و لجباز رو

unknown

به به!‌[تعجب] .. خانم صفا آوردین. البته اینجا خونه قدیمی شماست من تازه واردم! این پسر بچه لجباز رو هم باید یه آدم لجباز باهاش طرف باشه [نیشخند]... با یکی دوتا کامنت که نمیشه باید منفجرش کرد تا کوتاه بیاد! [وحشتناک] یعنی الان چند ساله شما داری می نویسی تو اون وبلاگت و بعضی ها سراغ ندارن؟!

ن ا ر س ی س

حیف اصاب بخواد اون طور خورد خمیر شه :)) وگرنه وبلاگ که مفته ! روزی ده تاش رو بساز و خراب کن [زبان]

ن ا ر س ی س

آره :)) هستش هنوز یه روز میخوام همه وبلاگ ها رو یه جا جمع کنم هل لورد اون قدیما میگفت میشه برنامه نوشت همه رو یه جا برد با کامنت ها ... این طوری اونوقت دوباره همسن و سال میشن :))

ن ا ر س ی س

الان دیگه به گمونم باید خدمت مقدس باشن [نیشخند]

ن ا ر س ی س

قرار بود بره دیگه نمی دونم رفت یا نه

یحیی (علی سابق)

[منتظر] این برا کامنتاتون. [گل][گل] این هم برای متن. عالی بود حاج کیا خان.

unknown

به به! اندک اندک جمع مستان می رسد!! .. می بینم که حرکتی که شروع کردیم داره جواب میده.. دوستان کم کم دارن ظهور می کنن..