کار من

دوست ندارم زیاد از کارم بنویسم . حالا شاید دلیلش درگیری بیش از اندازه ی من و کارم باشد . 

هیچ احساس خاصی هم نسبت به هم نداریم ! خیلی عادی و به نظرم بیشتر رابطه مان ، مثل دو تا همکار است . فقط دو تا همکار و هم اتاقی ! 

مجبوری تحمل می کنیم و کاری به کار هم نداریم اما طبق قانون کار ، از هم برای هدف مشترک مان ، حمایت می کنیم . 

این زندگی باعث شده واقعا ، یک جور تکراری به نظر بیاییم و وقتهای کمی که تنها هستیم ، خیلی از هم دور بشویم . 

اینقدر که من زیاد دوست نداشته باشم ، در موردش بنویسم . 

رشته ی تحصیلی ام را دوست نداشتم . خیلی ارمانی فکر می کردم در مورد آینده ام . مگر از یک پسر لجباز و حساس و کله شقی مثل من ، بیشتر از این انتظار داشتید ؟ 

دبیرستان که رسیدم ، به خاطر ترس ، حرف پدرم را قبول کردم و یعنی درستش اطاعت کردم ! 

ریاضی خواندم . ناراحت هم نبودم . نه حال فلسفه و ادبیات و عربی داشتم ، نه از بحث های زیست و جغرافیا خوشم می امد . با همین هندسه و جبر و فیزیک و ازمایش های پر دردسر شیمی خوش بودم . 

رسیدیم دانشگاه ... 

قرار نبود ایران درس بخوانم ، منتها لگد پرانی من ، پدرم را خیلی می ترساند . همین طور قابل کنترل نبودم . دولتی هم خوب بچه ی از من بیشتر درس خوان می خواست توی رشته ای که پدرم می خواست رتبه بیاورد . ان هم زمان ما که مثل الان شونصد تا دانشگاه نبود حتی توی بیابان و دهات . 

بعد تهران ؟! 

عمرا ! 

حالا .. 

پدرم گفت عمران و من باز شروع کردم بهانه اوردن و ایشان هم خط و نشان که یا با زبان خوش قبول می کنی یا به زور قبول می کنی یا ... دیگه بالای 18 سال بود ! 

سال دوم بودم فهمیدم چه قدر خوشگل ، آینده ام را رقم زد ! 

... 

اما شرکت .. از 15 سالگی شاید هم حتی کمتر ، می رفتم مخصوصا تابستان ها اما زیاد جدی کسی نمی گرفت ، اما از سوم دبیرستان ، جدی تر شد . مجبورم کرد که همه ی سال را بروم . فکر کنید دبیرستانم صادقیه ، شرکت میر داماد ، خانه مان هم این طرف سر کوه ! 

توی ماشین خوابم می برد . توی شرکت چرت می زدم ، توی مدرسه هم بهم شک کرده بودند که مواد استفاده می کنم ! 

منتها پدرم کوتاه نمی امد که ! می گفت ده تا مدرک بگیری به درد نمی خورد ، باید یاد بگیری . 

به مهندسی هم قانع نبود  ! 

یک مدت حسابداری ، یک مدت مدیریت ، یک مدت فنی و مهندسی .. تا کارهای اداری و ... 

آن سال عید ، تا روز دوم خواب بودم ! 

...

بله .. 

کم کم یاد گرفتم ، و چه قدر توی دانشگاه کمکم کرد همین یاد گرفتن . 

اولین روزی که نشستم روی صندلی پدرم ، برای بار اول جراحی شده بود . بیست سالم بود و احساس ترس و اما امید داشتم . می گفتم می توانم . گند کم نزدم توی همان دو هفته اما ، خوب بود . 

این را وقتی پدرم برگشت شرکت و توی جلسه ای که داشتیم و گزارش این مدت را می دادم ، بهم گفت . 

فقط دو کلمه " خوب بود " 

اما همین دو کلمه و فهمیدن اوضاع جسمی پدرم ، باعث شد که خیلی بیشتر بچسبم به کار ... 

و رابطه ی ما از همین جا شکل گرفت .. سعی کردم قبولش کنم و بی بهانه و عصبانیت ، درکش کنم ، یک جور حل شدن . 

بعد از فوت پدرم ، روز اولی که شدم مدیر عامل و همان خودمانی اش رئیس ، ترس نداشتم اما نا امید بودم . 

احساس زندگی نداشتم . همه چیز خاکستری تیره بود ، همسرم   زندگی ام ، پدرم ، ... از طرفی چهار تا ادم مزخرف که فقط پایم را می کشیدند و منتظر یک لغزش بودند تا چماق کنند و پدرم را در بیاورند . 

از طرفی شرط عجیب پدرم .. رسما هیچ کاره ام کرده بود و همین ، این جرات را داده بود که بچه ام بدانند . 

بعد هم که به تمام معنا ، گند زدم ! 

خرابکاری که هنوزم که هنوز است خجالت می کشم بروم سمت شان ، پرونده ی سیاهی که خودم برای خودم ساختم . 

به طور مسخره ای هم از یاد کسی نمی رود ! 

اما بلند شدم . بودند کسانی که هوایم را داشتند و کمک کردند دوباره از اول شروع کنم . حمایت کردند و اعتماد به نفسم برگشت . 

اینبار ، نترسیدم ، نا امید هم نشدم ، فقط سعی کردم همانی باشم که خودم از خودم انتظار دارم . 

گفتم به جهنم که من را با پدرم مقایسه می کنند ، پدرم ، پدرم بود و من ، من ! معلوم است فرق داریم . برعکس کاری که قبلا می کردم و ادای پدرم را در می اوردم ، سعی کردم کیارش باشم . هر کس هم حرفی زد ، اینبار کوتاه نیامدم و سعی کردم از موقعیتم ، برای تثبیت خودم و پیش بردن کارهایم استفاده کنم . 

اعتماد به نفسم و خودخواهیم ، کمکم کردند که بشوم اینی که الان هستم . 

حالا نه که الان کسی هستم ! خیر .. یک رئیس بد اخلاق و بی حوصله و بی حال هستم که فقط به درد تشریفات می خورد ! 

و هنوز توی امپراطوری ام ، هستند کسانی که در فکر انتقام و تسویه حساب و کودتا ، هستند . 

هنوز کلی مشکل دارم و خیلی راه است که با اطمینان تکیه بزنم به پشتی صندلی ام و از پنجره به اسمان خاکستری نگاه کنم . 

اینقدر که خوابم ببرد . 

هنوز نتوانسته ام ، زندگی خصوصی ام را بگذارم پشت در شرکت و صبح همه از قیافه ام می فهمند ، شب را چه طور گذراندم ! 

همچنان با سنت های مسخره ای که به طرز عجیبی ، نسل به نسل و کارمند به کارمند ، منتقل می شود و نمی توانم جلویش را بگیرم ، درگیرم . 

پدرم می خواست جای شرکت را تغییر بدهد که من هنوز نتوانستم ! 

همچنان درگیرم با دولتی که اجباری باید کار کنم برایشان . 

و ... 

خیلی چیزهای دیگر که درگیری های رئیسانه ام هست ! 

و رابطه ی مسخره ای که بین من و این شرکت است . که نه می توانم دل بکنم و رهایش کنم به امان حضرت حق ! نه حوصله ی سر و کله زدن دارم . 

خسته ام و بدبختی دکمه ی اتومات ندارد شرکت که چند وقتی خیالم راحت باشد از نبودنم . 

حالا کسی که نیست ، دوستش دارم . 

به خاطر پدرم ، به خاطر زحمتی که کشید و نوجوانی و جوانی و .. نرسید به پیری که ... 

به خاطر خودم و روزهایی که اینجا ، بزرگم کرد . مَردم کرد . 

به خاطر مادرم و شرط مسخره ای که زندگی ام را به اینجا کشید . 

به خاطر پسرم و اینده ای که نمی دانم تا کی می توانم به بودن خودم امیدوار باشم ... 

به خاطر مهندسانی که مویشان اینجا سفید شد و سازه هایی که پرونده هایی که توی بایگانی روی هم انباشه اند ، می گویند امضای همین مهندس ها ، پایشان هست . 

به خاطر تمام شادی و غم هایی که اینجا داشتم ، گریه ها و بوسه های یواشکی ام و خنده های بلند و داد و هوارهای زیادم . 

به خاطر این صندلی و کتابخانه و ماکتی که روی میزم هست . 

به خاطر مبل چرمی که از تختم ، راحت تر رویش می خوابم و این پنجره ی بزرگ که پر از آسمانی ست که هر روز یک شکل است .. 

به خاطر همین آهی که کشیدم ! 

سخت است دل کندن و از طرفی خسته ام . 

اینقدر که گاهی صبحها ، مثل وقتی که مدرسه می رفتم ، امتحان عربی داشتم و دنبال بهانه می گشتم برای فرار ، توی خواب و بیداری به این فکر می کنم که چه طور امروز را بپیچانم ! 

خیلی جالب هم بلند می شوم و همینطور که لباس می پوشم و یا حتی وقتی پشت چراغ خیابان ولیعصر منتظرم ، باز هم فکر می کنم چه طور بهانه بیاورم ! 

حالا برای کی هم بماند !! 

......

چه قدر شد ! چی می خواستم بگم به کجا رسید! 

ها ؟! اصلا چی می خواستم بگم ؟!! 

ها؟ 

یادم نیست !! 

 

.......

آلزایمر دارم به خدا ! 

بعد از ناهار اینها را نوشتم و هر چه قدر فکر کردم ، یادم نیامد دلیلی که رسیدم به این نوشته ها چه بوده ! 

توی ماشین، یادم افتاد که می خواستم از جایی که تازه بازدید کردم بنویسم ! 

از ساختمانی که زشت بود !! از این بی خیالی و بی سلیقگی و بی فهمی خیلی از این درس خوانده های امروزی ! 

از اینکه تنها ، چهار تا واحد پاس می کنند و تازه اگر پارتی نداشته باشند ! شاید همان ها را حفظ باشند !! 

از بی فهمی و باز رابطه هایی که به ضابطه ها دهان کجی می کنند . 

از مسئولین بی شعوری که بر می دارند بودجه را می دهند ، دست کسی که تخصص ندارد تا این طور گند بزنند به همه چیز !

از اینکه جلوی ضرر را انقدر نمی گیرند که تبدیل شود به تحمل ! 

این همه زحمت و زمان و بودجه ، برای هیچ ! 

الان من چی کار کنم ؟! 

فکر می کنند هندوانه بگذارند زیر بغل ادم ، من گوش هایم دراز می شود ! 

نخیر از این خبرها نیست ! 

دیگر بعد این مدت ، گرگ باران خورده ایم ! به سادگی توی کار نصفه و نیمه ی کسی و ان هم این همه کثیف و بهم ریخته ، خودم را دخالت نمی دهم ! 

حالا گیریم دستم خالی باشد و تهش چیز دندان گیری قسمت شود . 

والا ! 

ادم را عصبانی می کنند ! 

بیشتر گرچه دلم سوخت ! قیافه ی ان ساختمان نیمه کار زشت که قرار بود مجتمع تفریحی خوشگلی از اب در بیاید ... حیف .. 

..... 

 

این هم تهش باشد ... 

 

باید دیوونگی هامو ببخشی ، نگاه سرد چشمام و ببخشی 

می دونم گاهی حرفام خیلی تلخه ، بگو می تونی حرفامو ببخشی 

باید گاهی توی چشمام خیره شی تا ببینی ،تا چه حد غمگین و خسته م 

نمی دونم دخیل دلخوشی مو ، به چشمای کدوم ایینه بستم 

یه دنیا خاطره تو کوله بارم ، منو از زندگی مایوس کرده 

شبای بی چراغ زندگی مو ، پر از تنهایی و کابوس کرده 

....

 

الان شکوه با دمپایی می اید سراغم که شام بخورم ! اخرش دعوایمان در می اید همین روزها ! ببینید کی گفتم ! 

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
unknown

این طور که پیش میری نهایت تا 10 سال دیگه به بودن خودت می تونی امیدوار باشی! [وحشتناک]

سلام

جوونا بيکارن دنبال کار...يه سري هاشونم از بس دنبال کار گشتن و پيدا نکردن سنشون گذشته و ديگه هيچ جا جاشون نيست اونوقت شما ناراحتي که رييسي[قهر][اوه] من شغلم را با شما معاوضه ميکنم[نیشخند]

ن ا ر س ی س

شکسته نفسی می فرمایید ! شما خودت یه پا فیلسوفی [ابله]

سلام

من حسابدارم[خرخون] آخ جون خودت گفتي باشه[بغل]چه قدر خوبي[پلک] من رييس شرکت ميشم بچه ها شما شاهد باشيد کي بيام شرکتم؟؟؟[نیشخند]

ن ا ر س ی س

اینکه از فلسفه بدت میاد

unknown

بله کامنت ها همه ظاهرا بی ربط و حتما مسیولیت همه رو هم من باید یه عهده بگیرم.! نه اینم گرفتم که از مسیری که توش افتادی و تو رو انداختن راضی نیستی.... اینکه خسته ای و به خاطر همه این دلایل نمی تونی بذاری کنار...اینکه ..... خودم رو مثال زدم چون دوست داشتم کسی بود میزد تو سر من مجبورم می کرد یه جا ثابت بمونم شاید الان حداقل از این نظر خیال راحتی داشتم ....

unknown

ما تازه اینجا حرف داشتیم این حامد کی بود اومد گند زد به همه چی و رفت؟

unknown

بله دقیقا شکسته نفسی می فرمایید! به نظرم من شغلت رو عوض کن برو از الان ادامه بده تو فلسفه. استاد دانشگاه فلسفه!‌اونم از اونع اپیکوری! [وحشتناک] می تونی بری اون ور اب درسش رو هم بخونی. علوم انسانی اونجا خیلی قوی تره. بعد میای و به وطن این طور خدمت می کتی! چطوره؟ خوبه؟! راستی از اون ساختمون نیمه کاره زشت چه خبر؟

unknown

حشمت فردوس شخصیت اصلی یکی از سریال های تلویزویونیه. شبکه تماشا نشون میده. یه بازاری قدیمی که امپراطوریی داره برای خودش. یه عالمه آدم دور و ورشه. همیشه در حال داد و هواره. اصلا اعصاب نداره!! هیچ کدوم از دور و وری هاش آدمای قابل اعتمادی نیستن. کسی قابل اعتمادی هم نیست مملکتش رو بسپاره دستش و خودش بازنشسته بشه چون خیلی خسته ست.. تکیه کلامش هم اینه: افتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد؟؟ دقیقا اینقد کشدار... [نیشخند]

unknown

آره بازاری قدیمی! همش اشکال بگیر ها [منتظر] حالا تو بخون از قدیمی های بازار. باتجربه، کسی که خودش نباشه کارش لنگ می مونه، عصبانیش می کنن و .. از همین صفتا