از دیروز غروب که برگشتم به اتاق خودم ، نه فقط دیگران ، که حال خودم هم نرمال نبود . اصلا یادم نیست ! 

مثل روزهای قبل بیشتر نگاه کردم . گوش کردم . اما نه چیزی را دیدم و نه شنیدم . 

مغزم خالی ست و فقط تنها چند کلمه بالا و پایین می شود و تمام ... 

می دانم با این سکوت ، با این نگاه کردن ها ، با این لبخند های مسخره ام ، بیشتر همه را نگران می کنم . 

مثل پست قبلی ام .. 

گیجم ، نامفهوم و در عین حال ، خودم می فهمم خودم را .. 

دارم فکر می کنم چرا این طوری می کنم ؟ 

باز یکی من را توبیخ می کند که زود کم اوردم . 

اما .. 

چه کار می توانم انجام بدهم ؟ 

دیگران بودن ، چه کار می کردند ؟ 

همه چیز مثل یک فیلم از جلویم می گذرد . تند .. 

نه .. هیچ کاری جز این سکوت مسخره ام ندارم .. 

داد بزنم ؟ بخندم ؟ گریه کنم ؟ ؟ 

نه .. 

همین که باز گوشی ام را برداشتم و دارم می نویسم خیلی هنر بزرگی کردم ! 

اصلا بنویسم که چی .؟ به قول یکی ناز دار بلا شم ؟ جلب توجه کنم ؟ افتخار دارد ؟ ترحم می خواهم ؟ کدام حس ارضا می شود ؟ 

جز یاداوری و تاکید روی کلماتی که همین جور دهن کجی می کنند به زندگی ام ؟ 

می گویم به خودم الکی چرت نگو ، بنویس کار داری .. اصلا تمام کن ، بنویس تا همیشه ها و بدون گرفتن بک اپ ، پاک کن .. 

و تمام .. 

برعکس همیشه ، حسی ندارم . 

فکر می کنم رنجیدم ، اما واقعا این طور نیست . 

همین دور و برم کافی ست .. 

شکوه سمنو می خواهد بپزد . گفته بود حوصله اش نمی کشد . اما بساطش را پهن کرده . 

بدم می اید از این ژست های مسخره که یعنی ما خوبیم و هیچی نیست . 

اما همه شان .... 

بهار هم دو روز پیشم بود . 

تنها کسی که خودش است ، کسرا ست . 

مسخره است . به این ها فکر می کنم دلگیر می شوم . خنده ام می گیرد . بمیرم خیلی های دیگر هم می ایند . 

بمیرم ؟ 

چرا سه سال پیش ؟ 

این همه عذاب ، الان ؟ 

اینجا را باش ! 

تازه دیشب عمه ام فهمید و نیم ساعت توی گوش من ، ونگ زد .. 

قیافه ی اینها را تجسم می کنم .. خنده ام می گیرد . 

شکوه ناراحت و گریان از همه پذیرایی می کند . مراقب همه چیز هم هست . 

عمه م .. خنده ام می گیرد . ادا هایش ... 

هزار جور قصه و خواب من در اوردی از اینکه چه قدر عاشقانه دوستم داشت .. 

حسین .. 

بهار .. 

دایی ام . 

سحر ... 

باز تنها کسی که خودش است و توی حیاط دنبال گربه ام می کند ، کسرا ست ... 

همه فرو می روند توی قالب نقش جدید . مثل همین یک هفته .. 

یک هفته گذشت ؟ 

چیزی یادم نیست . 

جز درد . خون . سرفه ... اه . بیزارم از اسمش . چندشم می شود . سینه ام تیر می کشد . 

چیزی یادم نیست ، جز سقف .. که گاهی صورت اشنایی ، مبهم ، مثل یک ابر ، توی اسمان ابی ، شکل می گرفت و از هم می پاشید . 

انگشتانم از زبانم ، حراف تر هستند . 

زبانم باز نمی شود ، اما انگشتانم ، پشت سر هم ... 

 

این قدر حس ندارم که بگویم تنهایم بگذارید . نقش بازی نکنید ، گولم نزنید . 

این قدر زبانم قفل است که نمی توانم بگویم ، خودم جواب فکس دکترم را دیدم . 

بگویم خودم با دکترم حرف زدم . که درست فهمیدم چه خبر است . 

که برعکس شما ، برای خودم شاهنامه نمی خوانم که اخرش خوش باشد . 

دارم فکر می کنم چه طور بلند شوم از روی این تخت و زندگی ام را ، جمع و جور کنم . 

حوصله ام نمی کشد اصلا بخواهم توضیح بدهم . 

توی همین توهم بمانند بهتر است . فکر کنند که حالم خوب نیست که تاثیر دارو هاست ، می خوابم . 

اما توی تاریکی ، زل بزنم به سقف و فکر کنم و نقشه بکشم . 

و تمام ... 

/ 7 نظر / 2 بازدید
سلام

چی شده کیا خان؟ نگران شدم،درست نفهمیدم معنی پست رو[سوال][ناراحت]

نارسیس

چرا نمیری همونجا که عمل کرده بودی؟ [ناراحت]

نارسیس

آخه تو که حالت خوب بود چی شد یهو [منتظر]

فرح

همچینم تموم نیست و نمیشه و این حکایت ادامه دارد پا شو شازده هستیم همین جا و دور هم ؛شاید حتی از نزدیکانت هم بهت نزدیکتریم ما که میایی و راحت می نیوسی و ....

شاپرک

?????????? نگرانت شدیم... [ناراحت]