من ؟

 

تازه شامم را تمام کرده بودم و درگیر حرفهای شکوه بودم ، که ای میلش را دیدم . اول فکر کردم از همین ای میل های چرت و پرتی ست که گاهی می فرستد ، اما ... 

به عادت همیشگی اش و با بهانه اینکه فونت فارسی ندارد ، فینگلیش نوشته بود و یک جاهایی هم دیگر زده بود کانال دو ! 

الان ساعت دقیقا یک دقیقه مانده دو صبح یکشنبه ! ده بار خواندم و دیدم برای درک کردنش باید ترجمه اش کنم ! 

سعی کردم تحریف نکنم و اما به علت رعایت نکردن خیلی از نکات دستور فارسی گاهی جمله ای را کلا عوض کردم ! 

در هر صورت اینی شد که این پایین می نویسم . 

 

 

*********************************

 

سلام دوست عزیزم 

می گم دوست عزیز ، چون من رو هم دوست نه حالا خیلی عزیز بدونی . 

نمی پرسم از حالت چون می شناسمت . چرا ؟ 

جواب خیلی ساده ست ، شما دوست من هستی .

خیلی وقت بود که قرار بود این نامه نوشته بشه ، اما هنوز وقتش نشده بود . در حقیقت دوستم ، منتظر بودم ببینم این داستان به کجا می رسه . 

فکر می کردم ، دوست باهوش و عاقل و با تجربه ی من خیلی زود پازل ها را کنار هم قرار می ده و به پایان ماجرا میرسه . 

اما مثل اینکه ، احساس به طور وحشیانه ای افسار تمام روحت رو گرفته و شما کاملا در اختیار ایشون هستین .

فکر می کردم ، زمان راه حل ساده و صد البته منطقی هست برای هضم این واقعه که به گمانم اشتباه فکر می کردم ! 

دوست عزیزم 

همین شد که الان این نوشته ها رو برای شما بنویسم . چون به عنوان یک دوست ، که متاسفانه شما رو خیلی می شناسه ، می دونم که اگر تا الان مشکل باقی مانده بعد از این هم هیچ کاری نمی تونی برای حل کردنش ، انجام بدهی . 

عصر ارتباطات هم کار را راحت کرده ، به محض فرستادن این نوشته ، شما می خونی اش . برای همین اینجا انلاین نشستم . 

با یک سوال شروع می کنم ، شما دقیقا کی هستی ؟ 

این مردی که این قدر خسته و تنها و بیچاره و در به در و ترحم انگیز و بی شعور به نظر می رسه ؟ 

شما واقعا همین مردی هستی که فهم و درک و شعور نداره که بفهمه و درک کنه که کسی اگر رفته ، رفته ! 

البته که قصد توهین ندارم و می شناسمت و برای همین شناختن تعجب کردم .

مخصوصا وقتی زندانی که ساختی رو دیدم ! 

تو یعنی این قدر احمقی که اشتباهی رو برای بار سوم (حداقل چیزی که من می دونم ) مرتکب بشی ؟ 

واقعا تویی که تا این حد ترحم انگیز شدی که از فاصله دور هم بشه تشخیص داد که الان بغض کردی ؟ 

فکر می کنی تا کی می تونی ، زندان وحشتناکت رو باز نگه داری و روح و تنت رو با وحشیانه ترین شکنجه های ممکن بکُشی ؟ 

واقعا یه ادم ، اون هم مثل تو ، چه جور می تونه با خودش همچین کاری کنه ؟ 

به نظرت این کار ، اسمش چی می تونه باشه ؟ ایا این ادم سالمه ؟ 

جواب خیر هست . 

ادم سالم که برای یک اشتباه ، که مطلقا تنها از پسش برنمی امده ، این اندازه وحشیانه عمل نمی کنه . 

حداقل کاری که می کنه ، اول محاکمه اون هم با حضور تمام اعضای هیئت منصفه . 

نه اینکه شکنجه ظالمانه اش رو ادامه بده و فرصت دفاع نده و تازه ، بخواد که اعتراف دروغی ، دقیقا شبیه داستان تخیلی توی ذهنش ساخته رو بگیره . 

دوست عزیزم 

تا این اندازه بی فکر و بی فهم و بی منطق نمی دانستمت . 

فکرش رو هم نمی کردم ، توی این موقعیت این قدر ترحم انگیز و مفلوک به نظر برسی . 

بهتر که رفت . 

همان زنی را می گم که قدر زندگی کنار تو رو ندانست و رفت . وقتی کسی میره ، دیگه برنمی گرده ؟ درسته ؟ قانون خود توست . 

پس این همه عزاداری و رنج و شکنجه و بغض برای چی ؟ 

اگر دلتنگش هستی و می شود برو همین الان فرودگاه و یک هواپیمای دربست بگیر و دم در خانه اش پیاده بشو و فکر کنم خوب وقتی برسی و وسط روز باشه ، دستش رو بگیر و پرتش کن توی هواپیمایت و بگو حق نداری تنهام بزاری و گازش را بگیر و برگرد سر تختت و سفت بغلش کن و نزار برود ! 

خنده داره ؟

اگه تلاش کردی که نگهش داری و نشده ، پس چرا عذاب وجدان داری ؟ 

تلاش کردی ، نخواست . به همین اسونی . مگه نه اینکه ایشون هم حق دارن ؟ نخواستن ، از تو خوشش نمی امده یا نه می امده اما تعارف کرده ! 

می فهمم چی می گم ، اگر تو نفهمیدی واضح تر بگم ؟ 

در زندان لعنتیت رو باز کن ، دست روح و تنت رو بگیر ، به هر دو تاشون اعتماد کن و به جای زندان و شکنجه ، ببر بیمارستان تا درمان بشن . 

اجازه بده اگر نمی تونی ، اگر عصبانی هستی و نا امید ، کسی کمکت کنه ، کسی که خجالت نکشی و ترس نداشته باشی از برهنه کردن روح و تنت پیشش . 

کیارش 

حس های بدی که داری ، عصبانیت ، تحقیر ، شکست ، ترحم و مثل اینها ، دقیقا مثل زخم های عفونی می مونن . اینها به غیر درمان موضعی ، نیاز به درمان انتی بیوتیک دارن ، درمانی که زمان می بره در عوض باعث میشه ، مشکلت ریشه ای حل بشه . 

می دونی اگه این کار رو نکنی چی میشه ؟ عفونت به خون می رسه و .. قبلا دردشو کشیدی درسته ؟ 

عذاب وجدانی که داری رو کنار بذار و به جاش اینو قبول کن که تمام تلاشت رو کردی . قبول کن و باور کن که راهی نبود و بهترین کار رو انجام دادی . همه ی دارو ها عوارض دارند ، حالا کم یا زیاد ، میشه به خاطرش دارو نخورد ؟ 

خیر 

پس لطفا عوارضش رو قبول کن و سعی کن اروم باشی . 

خودت رو دوست داشته باش . 

من عاشق اون نوشته ت شدم که در مورد حلقه و تعهد بود . شاید از هر چهار نفری که دیدم ، به یکی گفتم ! 

که حلقه ای برای خودشون بخرن و به خودشون متعهد باشن ، باور کنن و خیانت نکنن . 

کاری که تو با خودت کردی فکر می کنی اخرش به کجا میرسه ؟ 

هیچ  !

دقیقا هیچی . خالی خالی و فقط تصویر خودته ! 

حالا اینکه یه کیارش سرحال و رو پا رو ببینی با اعتماد به نفسش ، یا کیارش خسته و تنها و داغون و ...

وقتی خودت خوشت نمی یاد از تصویر دوم چه طور می خوای دیگران لذت ببرن ؟ 

حقیقتش تو محاسبات من رو هم به کلی زیر سوال بردی ! 

فکر می کردم با شرایطی که داری ، پارتنر خوب ،کار بدون مشکلات مالی ، عوض کردن خونه و مسافرت و به قول خودت عیاشی ، خیلی بهتر با مساله کنار بیایی . مخصوصا با تجربه هات مخصوصا به خاطر زمان طولانی که این بین بود . 

طولانی شد . هیچ وقت برای کسی این همه خودم رو به زحمت ننداخته بودم . دیدی دوست عزیزم هستی ؟ 

دیدی مراقبتم و من هم نگران توام ؟ 

نه من کیارش که مثل من اطرافت زیاد هستن . 

دوست ندارم جوابی به من بدهی ، چون می دونم برعکس من ، شما توی نوشتن کم نمی یاری . در عوض نشانم بده ، همان کیارشی که می شناسم هستی و می تونی از عهده ی مشکلت بر بیایی و تمام مشکلات رو یکی یکی حل کنی . 

دوباره بشوی همون کیارشی که من می شناختم . 

اگه هر وقت ، هر کجا ، من می تونستم کمکی کنم خواهش می کنم بهم بگو . البته اگه شما هنوز من رو دوست خودت می دونی ، نه یه روانشناس مزخرف و بی سواد که فقط حرف میزنه و پول می گیره و خودش مشکلات روانی حاد داره .

دوست عزیزم برای تو ، همیشه ارزوی ارامش دارم چون می دونم خیلی دنبالش هستی . 

از طرف دوست بسیار عزیز تو ، حامد . 

 

 

.............

هنگ کردم دو روز . من واقعا این قدر که این نوشته حال بهم زن و غر غرو و بی شعورم ؟ من این قدر مرد ضعیفی هستم ؟ 

برم بمیرم ... 

/ 8 نظر / 9 بازدید
ن ا ر س ی س

چی شد ؟ [متفکر]

سلام

خب ايشون از نوشته هاتون اينجوري برداشت کردن البته شما احساساتي هستيد ولي ضعيف نه از اينا بگذريم... من کي بيام شغلم رو تحويل بگيرم؟[خنثی]خودت گفتي باشه [پلک]

unknown

این همون دوست روان شناسی نیست که بعضی جاها ذکر خیرش هست؟

سلام

مگه احساساتي بودن بده؟ خيلي هم عالي و خوبه[لبخند][گل] شغل من هم عاليه وحشتناک نيست اصلا [پلک]ولي خب گفتم چند وقتي هم رياست کنيم[عینک][نیشخند]که البته شما کلي شرط گذاشتي همش قبول ولي حمام تو محل کار؟؟؟[تعجب]

هاله

سلام کرده [زبان] به نظرم جواب دکتر حامد خانُ باید نرگس بده[نیشخند] منتاها سوالی که من از ایشون دارم این است که: آیا چون مهندس میان اینارو مینویسن،و ماها نمینویسیم و از همه مهم تر شما نمینویسی،ینی مهندس اینایی که شما گفتی آره ؟ بعد اونوقت ما نه؟ اونوقت ترش شمام نه؟! کوتاه بیا دکتر،دیگه هرکی که میدونه با خودش چند چنده! بعد سوال بعدیمم اینه که حالا چون شما دکتری،از قضا روانشناسی،یعنی حس و برداشتت ازین نوشته درسته،بعد فقط شما متوجهی این تغییرات به غایت فاجعه ای،اونوقت ماها نه؟ بعد سوال بعدی اینه که حالا گیریم اینایی شما میگی آره،آیا مگر غیر از این است که شما به قول خودت رفیقُ میشناسی و زیر و بمش دستت ه و کتاب گشوده ست پیش شما و کذا و کذا خب الان سوال بنده اینجاست که شما که دکتری،این جز پروسه طبیعی نیست؟ بعد شما که دکتری،اگه این تشخیصایی که تو ایمیل دادین درست ه،اونوقت شیوه ی روان درمانیش اینج

هاله

ادامه ش جا موند: آیا شما به رویکرد خشن و موجه کردن مخاطب با واقعیت معتقدین؟ ... نکن اینجوری خب دکتر جان! دو خط آخرتونم که اصلا هیچی!! من حالِ دو خط آخرو میخرم واقعا!!![نیشخند]

هاله

در پایانم که ، امیدوارم یکی منو یادش باشه[نگران][نیشخند]

هاله

کی کجا کی از من سراغ گرفت؟:پی الان اینجوری شما میگین،همه زندگیمو مدیونم مثکه :دی ...... اتتتتفاقا من اول فکر کردم ایمیلو یکی دیگه فرستاده :دی!!!!