تمام شدم

خیلی سخت است که ساعت 6 صبح بیدار شوی و 7 و نیم از خانه بزنی بیرون ؛ و ساعت 11 شب برسی . 

خیلی سخت است که ساعت 10 شب از گرسنگی بروی اولین رستورانی که می بینی و یک گوشه ای بنشینی و اولین غذا را از منو انتخاب کنید و عاجزانه بخواهی زودتر برایت سرو کنند . 

خیلی سخت است که بعد یک ربع معطلی و با گوشی ور رفتن و غرق شدن توی خاطرات مزخرف و روزمرگی ها و مشکلاتت ؛ وقتی غذا را روی میز می گذارند و آماده ای با یک حمله ی غافلگیرانه سر 5 دقیقه بشقابت را خالی کنی ؛ تلفنت زنگ بزند و نتوانی جواب ندهی و دقیقا 10 دقیقه حرف بزنی با یک آدم که همان قدر که مجبوری قربان صدقه ی خودش و خاندانش بشوی ؛ توی دلت فحش بدهی بهشان که الان وقت زنگ زدن بود ؟

خیلی سخت است بعد از نیم ساعت یک غذای یخ زده ی مزخرف را به زور قورت بدهی که معده ات سر و صدا راه نندازد . 

خیلی سخت است از ساعت 8 بشینی توی مطب و شانست دقیقا بیمار قبل از تو یک مورد اورژانسی باشد که از قضای روزگار ؛ فکش خوب کار می کند و مجبور بشوی تا 8 و نیم صبر کنی .. 

سخت است که بروی یک کیلو آزمایش و نوار قلب و کوفت و زهرمار را بندازی روی میز دکترت و خیلی ریلکس بگوید که اقا از دست من کاری بر نمی آید ! 

سخت است که تا ساعت 10 از میدان ولیعصر تا خود کارگر را توی بلوار راه بروی و درخت های رنگی و دختر و پسرهای عاشق یواشکی و پیرمرد تنها و دو سه مورد معتاد تزریقی و مواد فروش و البته یک جوی آب کثیف و متعفن ؛ نگاهت باشند .

سخت است که تا هفت بمانی شرکت و با وکیلت مثل یک فرمانده ی جنگی و امپراطور ؛ سر مرزهای تحت اشغالت ؛ نقشه بکشی .. 

سخت است که دشمنت را دوست داشته باشی . حداقل یک زمان خیلی خیلی نزدیک . 

سخت است که از بچه ات به عنوان برگ برنده استفاده کنی ؛ از حس مادری .. 

سخت است که بخواهی توضیح بدهی دقیقا این غلطی که می گویند کرده ای را چه طور نکرده ای ! 

سخت است . 

سخت است که طرفت یک آدم زبان نفهم کینه ای باشد که چون خودش هیچ وقت نتوانسته درست زندگی کند ؛ عقده های روانی اش را سر من خالی می کند 

سخت است که ... نه خنده دار است .. 

خنده دار است به همه توضیح بدهی . از خودت دفاع کنی و بترسی .. 

بترسی و مشکوک باشی به ایمان خودت حتی .. 

خنده دار است ... خنده دار . 

این همه مشکل ؟ این همه حس بد ؟ این همه اتفاق ؟! 

خسته شدم ؟ نشوم ؟! 

گریه ام نمی گیرد ؛ خنده دار است . 

چه قدر بگویم به جهنم ؟ به درک ؟ بی خیال .. 

چه قدر بگذرم ؟ چه قدر دوباره ؟ چند بار ؟ بس نیست ؟ 

یک غلطی کردم تمام شد . این همه مصیبت ؟ 

این همه درد سر ؟ 

خنده ام می گیرد . شده ام مثل این رمان های عاشقانه ی تخیلی !! 

فانتزی های درام ! 

مسخره است .. 

 

 

دلم نمی خواست بنویسم . به خاطر همین مزخرف بودنش ؛ خنده دار بودنش ؛ سخت بودنش . 

دلم نمی خواست . اما نشد . نذاشتن . 

اولین چیزی که از بچگی توی سرم فرو کردند ؛ آبرو بود . 

که با تمام کله شقی و بیشعوری و بی فکری ام ؛ هر وقت پای آبرو در میان بود ؛ من هم سکوت می کردم . 

به خاطرش هر کاری کردم . هر کاری .. 

الان این را هم ندارم . حرفم ؛ دهن مردم می چرخد .. مثل قصه های حسن کچل ! 

 

به همه شک دارم . 

به همه .. 

 

زندگی در جریان است . می گذرد . تمام می شود . 

همین جمله ها شدند قرص های خواب من ! می گویم و تکرار می کنم تا خوابم ببرد . 

 

تمام می شود ... مثل هر بار . 

و شروع می شود .. مثل هر بار ... 

 

/ 3 نظر / 24 بازدید
نارسیس

...

نارسیس

نقطه بازی دوس می داری ؟ [زبان]

خاموش

مسخره است وقتی عین این متن رو یه بار دیگه تو وبلاگ خودت خونده باشی با کمی تفاوت که اختلاف سن منشاش هست. تمام اینایی که گفتی و تمام اونایی که من نوشتم خنده دارن...خیلی.خنده دار اونقدری که دوماه بعد موقع خوندنش دفه اول میخندی....دفه دوم نگاش میکنی ....دفه سوم یه قوطی ندشابه دستته که اگه اشکت دراومد بگی به خاطر زخم معده هست خصوصا که چرک نویسش توگوشیت باشه.... خصوصا اینکه اینا براا بقیه خیلی خنده داره خیلی زیاد.