کاش ..

ذره ذره برمیگردم ، برعکس وقتی که شروع شد .. همه چیز یک دفعه . 

کامنت ها را می خوانم ، جواب هم دوست دارم بنویسم . اما .. نمی دانم چی .. 

گیج می زنم . کلمه پیدا نمی کنم . تمرکز ندارم . 

این طور نوشتن خوبی اش این است که تمرکز نمی خواهد . 

خانه م کمی خلوت شده ، سکوتش را دوست دارم . راحت تر هستم . 

علیرضا کنارم بود . ساکت مثل همیشه . احساس می کنم بی اعتماد شده . حس بی عرضه بودن بهم می دهد این بی اعتمادی . 

چه خوب کسرا ، درگیر نیست . چه قدر راحت ترم . 

وابستگی  ، چیز مزخرف خوبی ست . مثل عشق 

 

حوصله ی تعریف ندارم . حس اینکه لحظه های بدی را تکرار کنم . 

سر یک دلیل مسخره ، حالم بد شد . دقیقا مثل 4_5 سال پیش . این قدر بد که همان نصف شب ، زنگ بزنن به دکترم و مثل رفتنی بخوابم صندلی عقب ماشین و برگردیم تهران . اینبار با دایی م . 

نفس نمیشد بکشم . سرفه و .. درد . 

بعد هم ای سی یو و اکسیژن و هزار تا ازمایش و ... حالم بد می شود . 

از اسمش هم متنفرم .. از دوباره بودنش .. جواب ها را فرستادند برای مرکز و .. مشکوک .. 

باید بروم دوباره تا ازمایش های تکمیلی و همان روند مسخره . 

با یکی از دکترهایم صحبت کردم ، خیلی منطقی گفت که امکان دارد چون ربط به ژن و این چیزها دارد . بدبختی بعد از این همه مرض هنوز نشده رابطه بگیرم با این اسمها و اصطلاحات .. 

اما خوشبختانه به پیوندم مربوط نیست . حالا خوشبختانه اش نمی دانم برای چی بود ! 

فردا شب می روم .. دکترم همراهم می اید . طفلی حکم پدرم را دارد . در این سالها خیلی اذیتش کردم . 

نا امید نیستم . همان موقع هم به جاهای بدش نکشیده بود . اگر سرنوشت من این طور است ، باید تحمل کنم . 

اول می گفتم چرا الان .. همان وقت تمام میشد وخلاص .. 

اما .. شاید باید این چند سال می گذشت ، کسرا ،علیرضا .. مادرم .. مادرم تحمل نداشت .. 

توی این روزهای اخر اسفند که باید پر از کار و زندگی می بودم .. 

سینه ام سنگین است ، خیلی بهتر شدم ،اما سرفه ام که می گیرد ، می خواهم بمیرم .

دوست نداشتم اینجا بنویسم ، اصلا نمی خواستم . شد .. معذرت می خواهم . 

همه چیز مثل سابق میشود.  شاید اصلا چیزی نباشد . حتما راهی هست . 

دکترم خیلی امیدوار بود یک عفونت ساده باشد . امیدوارم منم همین باشد . 

یاد گرفتم از بچگی برای سلامتی ام بجنگم . که همیشه به زور و سختی ، داشته باشمش ، این هم رویش ! 

دوباره تلاش می کنم ، مبارزه می کنم و نمی گذارم .. من هنوز خیلی ارزو ها دارم . شرکت را واگذار کنم ، خانه ی رویایی ام را بسازم ، گاو و اردک بزرگ کنم و سبزی بکارم .. 

ازدواج کنم و چهار تا دختر داشته باشم . ببینم کسرا مرد می شود و با هم خوش گذرانی کنیم . 

دلم می خواهد توی ارامش نوه ام را بغل کنم و برایش کتاب بخوابم . 

هنوز نشده خیلی از کارهایم را انجام بدهم . 

برمی گردم ، برایم دعا کنید هر اتفاقی که قرار است بیافتد ، من تحملش را داشته باشم . تحمل درد و سختی اش ، 

نمی دانم کی .. اما برمی گردم .. 

 

 

حالا که قصه مون تمومه 

کاش میشد یادت بمونه

توی این لحظه های بارونی 

بعدمن همه ی خوشبختی هاتو

همه ی ناز نگاتو 

هدیه کن به کسی که با اونی ... 

/ 7 نظر / 8 بازدید
نارسیس

منتظرت می مونیم [بغل][بغل]

سلام

زود و سالم برگرد،با خبرهای خوب از سلامتی ات[چشمک]

غرور و تعصب

کیا ! من اومدم اینجا به امید خوندن مطالب همیشه خوبت به امید برگشتنت از شمال و تعریف کلی خاطره ی خوب اما مریضی چرا ؟! تو قوی هستی از پشت نوشته هات معلومه زندگی همیشه جنگه گاهی پرچمش سفیده گاهی نه درهر حال منتظرم که بیای و بگی که محکم روی پاهات وایسادی و سالم و سلامتی

فرح

دست به قلم شدن یعنی اینکه هستی برای همیشه [گل]

یحیی

نذار این موج های سینوسی زندگی سردرگمت کنه، مشتق بگیر جانم...انقدر همراهیش نکن. هیچیت نیست انشالله.[راک][گل] زود برگرد

شاپرک

من چون از خواننده های جدیدم خیلی در جریان ماوقع نبودم و نیستم فقط متوجه شدم که بیماری ای در میونه که شما باید باهاش روبرو بشی... مطمئنم که این مرحله رو با توان خدادادی میگذرونی منتظرت میمونیم تا سلامت و شاد و فیلسوف مآب دوباره برگردی[گل][لبخند]

کبری

سلام خدا بهتون سلامتی بدهد (آمین) [گل]