همچنان حکایت های ما !

بعد به من می گویید ، خشن و عصبانی ام !

از دیشب خوب بودم الکی سرخوش ! سر همین خوشی ، گفتم حرف گوش کن باشم ، هوا سرد شده پالتو بپوشم ! 

هیچ وقت لباسم را روی مبل نمی گذارم اما سر همین سر خوشی ؛ پالتو را در آوردم گذاشتم روی مبل و رفتم خود نمایی !! 

این شد که برگشتم متوجه نشدم باز و سر همین جریان سرخوشی ؛ خواستم یک سرخوشی دیگر هم تقدیم خودم کنم ؛ که باز سر همین سرخوشی وقتی در اتاقم را زدند لیوانم را گذاشتم روی مبل و باز سر همین سرخوشی ؛ وقتی خواستم بشینم دوباره روی مبل ؛روحم جای دیگری بود و لیوان افتاد و ... 

در صدم ثانیه !

پریدم این ور و اون ور اما هیچ ... روی پالتوی نازنینم دقیقا هم وسط پشتش ؛ یک لک بد رنگ افتاده .. 

این اولی ! 

زنگ زدم خودم را لوس کنم ؛ جریان را تعریف کردم ؛ خانوم پیشنهاد دادن که فدای سرم ! بروم یکی بهترش رو بخرم !! میگم تازه خریدم از کجا بیارم دوباره برم بخرم . می فرمایند مثل پیرمردها ؛ غر می زنم و خسیس شدم ؟!!

واقعا خسیس شدم ؟!! ندارم خوب عه !! 

این هم دومی !

دو دقیقه رفتم بیرون از اتاقم ، برگشتم ؛ خانوم طاهری تشریف اوردن تمام زندگی ام را بازرسی کردند ! 

قبل از هر گونه اعتراضی هم ؛ دستور دادند تا مراحل کامل بازدید ایشان کامل نشود از اتاقم بیرون نمی رود ! 

یک کارتن بزرگ هم برداشته کلی چیز میز تویش ریخته ! هر چی هم می گم بده ببینم چی جمع کردی نمی گذارد ! 

یخچالم شده کویر لوت ! دو تا کشوی میزم هم کاملا تخلیه شده ! 

الان دو ماه باید بگردم واسه اینکه ببینم وسایلم کجاست ! 

تازه وقت نکرده و فردا گذاشته برای گاوصندوق و روی میزم ! 

همه چیزای خوشمزه ام را هم ضبط کرده .. 

این هم سوم ! 

رسیدم خانه ؛ خواستم خودم را لوس کنم برای شکوه : 

+ شکوه لک الکل رو چه طور پاک می کنن ؟

- باید بزاری خشک بشه بعد بشوری . 

+ ای بابا .. 

- چی شده باز ؟ چه خراب کاری کردین دوباره ؟! 

+ ... 

چی بگم ؟! 

این هم چهار ! 

.... 

خود علیرضا ماشالا کم استعداد نهفته و شکوفا دارد ! استاد هم برایش اوردم ! 

نشستند دوتایی به قول خودشان دو ساعت وقت گذاشتند و برای من ماشین انتخاب کردن ! 

این قدر اینها من را دوست دارند ؛ از بس به فکر من هستند . نشستند پای اینترنت و کلی بالا و پایین کردند که یک ماشین خوشگل و با مشخصات فنی خوب و خوش رنگ و به قول راوین دایی پسند - یه چند درجه از مشکل پسند رتبه اش بالاتر است !- پیدا کردند ! 

اصلا هم منظورشان چیز دیگری نبوده !! 

من هم متوجه نشدم اول ! هی می گم ماشینم را دوست دارم ؛ تازه خریدم ؛ عادت کردم . 

اینها هی اصرار می کنند نه ببین این چه خوشگله ! چیه اصلا ماشینت گنده س !! 

خلاصه داشت خیلی خیلی آهسته گوش هایم دراز می شد که اصل ماجرا را گرفتم ! 

هر چی ماشین انتخاب کردند یک اختلاف 70-80 میلیونی داشت با ماشین خودم ! اصلا هم تصادفی نبود ! 

نشستند قیمت ماشینم را در آوردند ؛ قیمت ماشینی که برای حسین خریدم هم همین طور ؛ قیمت مزدا تری را هم همین طور ! 

بله ! هر چی من می کشم از این مزدا تری هست ! 

بعد دنبال ماشینی برای من گشتند که با سلیقه ی من جور باشد و این اختلاف قیمت را هم پر کند ! 

خیلی شیک ؛ خیلی ریلکس ؛ خیلی موذیانه ! 

ببینید من با چه مارمولک هایی زندگی می کنم ! 

علیرضا فارسی بلد نیست بنویسد ! برداشته برایش ای میل و جی میل و اکانت فیس بوک و .. شونصد تای دیگر ساخته ! من را هم متهم کرده که به حقوق علیرضا احترام نمی گذارم و دارم سو استفاده می کنم از موقعیتم ! 

همین امروز و فرداست شکایت کند به یونیسف ؛ رفتم زندان حلالم کنید ! کمپوت هایم را هم می دهم به ن ا ر س ی س . 

.....................................................................................................................

تا اینجا مربوط می شود به دیروز و دیشب ! یعنی از ظهر همین طور اضافه می کردم . شب قرار بود ارسالش کنم که نشد . 

سرخوشی ام ته کشید . 

ابنبات چوبی ام تمام شد و یادم افتاد که مادرم نیست ! تنهایم و گول زدن های بی فایده ی خودم و دیگران هم نمی تواند ؛ نبودن مادرم را کمرنگ کند . 

سرم به حدی درد می کند که ... نمی دانم که چه قدر واقعا . 

دوباره سُر خوردم توی غارم . دوباره باید بنشینم جلوی آتشم و زل بزنم به دیوار های نقاشی شده و بیشتر فرو بروم توی خودم . 

ترسیدم ؛ همان قدر که ناراحت و دلگیرم ؛ ترسیدم . 

مثل بچه ها بغض کردم . از دست خودم ناراحتم و از طرفی ... 

مثل لذت یک گناه . عذاب وجدان دارم و اما .. لذت یک گناه .. 

آدم ِ بار سنگین این عذاب وجدان نیستم ؛ همین که نشد دیشب بگویم که خسته ام ؛ که منم حق دارم . که این حس سر خوشی حق من است . 

من آدمش نیستم که با حس گناه ؛ زندگی کنم . نمی توانم تحمل کنم . نمی شکنم ؛ له می شوم . 

حاضرم به خاطرش تمام چیزهایی که دارم بدهم . حتی همین ته مانده ی غرور مسخره ام . 

حاضرم بگذرم از همین سرخوشی های یواشکی و کوچکم ؛ اما از این بار ، این حس بد گناه خلاص بشوم . 

خسته ام . واقعا تحمل ندارم . اصلا معنی ندارد .. 

عشق حس زیبا و مزخرفی است که بدبختی اعتیاد آور است . وقتی درگیرش می شوی ... تمام .. 

اشتباه می کردم . نباید توی این شرایط ؛ دوباره سمتش می رفتم . 

وقتی هنوز عذاب وجدان دارم . حداقل وقتی هنوز با یک حرف این طور بهم می ریزم و حس گناه و خیانت میکنم . 

من آدمش نیستم . هر چه قدر هم بخواهم ؛ نمی توانم . حس مسئولیت پذیری و تعهدم .. کلافه ام می کند . 

نمی گذارد آب خوش از گلویم پایین برود . دقیقا همین طور ؛ وسط خوشحالی ام ، یک جوری بالاخره کوفتم می کند . 

مرض ندارم که ! 

واقعا نمی کشم . تحملش برایم سخت است . وقتی من مقصرم .. 

من مقصرم . حالا که نمی شود چیزی را درست کنم و جبران کنم ؛ حداقل تنبیه باید بشوم . 

اشتباه نیست . حامد درست می گفت . اما این زندان و شکنجه حق من است . باید تحمل کنم . 

حتی اگر سالها طول بکشد . مثل دفعه ی قبل . 

عصبانی نیستم . خیلی هم آرام هستم . این قدر که زندگی ام را کنم . اما احساس میکنم از دیشب تا الان ؛ صد سال پیر تر شدم . 

زندگی می گذرد . من هم میگذرم . 

خیلی جالب دنیای وبلاگی ام هم دقیقا توی همین شرایط پر از سرخوشی بود ! 

حیفم می آید . مثل مردی که محکوم به حبس ابد است و حالا بعد از مرخصی یک روزه اش مجبور است برگردد به سلول انفرادی اش . 

چه قدر عمر شادی کوتاه ست .. 

اما خوب است . همین هم خیلی خوب است . وقتی بعد ها توی سلولت تنها شدی ؛ چیزی هست که بهش فکر کنی و لبخند بزنی . 

حسی هست ؛ خاطره ای هست ؛ یادی هست . 

همین هم خیلی زیاد است . باز همین را دارم ! 

خانه ام ؛ علیرضا ؛ شکوه ؛ خانواده ام ؛ دوستانم و اینجا البته . 

می دانم همین زودی ها از توی غارم می آیم بیرون و زندگی می کنم . می دانم و بلدم چه طور توی زندانم زندگی کنم . 

آخر هفته راوین را می برم خانه شان و خودم می رویم پیش همسر و پسرم . 

می روم ببینم می شود رضایت بگیرم . می شود ببخشند من را این بار هم و اجازه بدهند کنارشان باشم . 

می روم بگویم که دلتنگشان هستم و دوست دارم کنارم باشند . می روم بگویم تنها شاکی خصوصی ام فعلا خودشان هستند و بگذرند از خطایم و اجازه بدهند جبران کنم . 

می روم بگویم که دوستشان دارم . 

که نمی توانم ؛ هر چه قدر هم دلخوشی داشته باشم ؛ با عذاب وجدان این گناه لعنتی ؛ زندگی کنم . 

که اگر هر چه قدر شکستن غرور و له کردن احساس و تحمل درد و تنهایی را بلد باشم ؛ یاد نگرفتم با این حس لعنتی کنار بیایم . 

که می دانم اگر نگذرند ؛ به حبس ابد نمی کشد ... می میرم . 

................................................................................................................

متاسفم . واقعا متاسفم و خجالت می کشم که اینها را نوشتم . اما باید می نوشتم . باید اعتراف می کردم . حقیقت را قبول می کردم . 

پدرم می گفت همیشه از کسی معذرت خواهی کن که لیاقت و شعور این کار را داشته باشد  

معذرت میخواهم . از همه . 

از توی غارم می ایم بیرون . همه چیز درست می شود . کیارشم . می توانم همه چیز را درست کنم . یا حداقل وانمود کنم کردم ! 

دلم نمی آید .. یک چیزی نمی گذارد .. 

بیخیال ... فعلا .. تا بعد تر ها . 

برمیگردم . 

هفتم دی ماه نود و سه / 

/ 10 نظر / 4 بازدید
سلام

اميدوارم با خبرهاي شاد و خوشحال کننده برگردي؛با همسر و پسر گلت[لبخند][گل]

ن ا ر س ی س

[گل]

یحیی

این حس گناه له میکنه آدمو.... ولی خب هیچوقت نمیتونی تصور کنی بعدش چقدر میتونه بد باشه حتی اگر ۱۰۰۰ بار هم تجربه اش کرده باشی. امیدوارم زود خوب شی [گل]

فرح

خوندن این پست منو یاد این شعری انداخت که وقتی کلافه میشم میخونم و ته تهش به احوال زار خودم خندم می گیره . تو هم بخون شاید هم خونده باشی شایدم ... حال ما با دود والکل، جا نمی آید رفیق زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق دستهایت را خودت “ها” کن اگر یخ کرده اند از لب معشوقه هامان “ها” نمی آید رفیق هضم دلتنگی برای موج آسان نیست، آه آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان هیچ کس سمت دل زیبا نمی آید رفیق التیام دردهای ما فقط مرگ است وبس حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق!

.....

فقط آدمایی که شجاعت اخلاقی دارن اعتراف و عذر خواهی میکنن برای این مرد شجاع ، آرزوی شادی در کنار خانواده رو دارم[لبخند][گل]

?FoadjOOn ?

گاهــــي وقتــــا يــه نفـــر فقــط يــه نفــر باعـث ميــشه کــه حــس کنــي چيـــزي کــه تــو رو روي زميــن نگــه داشتـــه جــاذبه ي زميـــن نيست به ما هم سر بزن http://cafe70.ir

یحیی

فرح بانو این ایمیل من هست : y.t.15132@gmail.com

هاله

منم همونکه نرگس گفت و سپس سوت زنون صحنه رو به سمت افق ترک میکنم :پی

فرح

وقتش نشده برگردی؟ مرسی از ایمیل علی

ن ا ر س ی س

http://kharazmi.org/read/cb2w ّ