فرشته ی کوچک خوشبختی ..

سلام .

پتو رو کنار نمی کشد . آرام فقط تکان کوچکی خورد .

: سلام

مشکلی داری ؟ حالت بده ؟

می خواهم پتو را کنار بکشم که محکم تر نگه می دارد .

: برو بیرون . خوب می شم .

نشستم لب تخت که صدای کلید می آید و ... از بالای پله ها می بینم که مادرش است .

مثل همیشه سنگین بالا می اید .

: اِ .. کیا جان خونه ای ؟‌ خسته نباشی .

نگاه ماتم را که می بیند . جلو تر می آید . هن .. هنش .. تمام نمی شود .

باز چی شده ؟ آیدا چشه ؟

نگاه می کند و انگشتش را روی لبش می گذارد .

: هیس تو رو خدا بچه ام حالش خوب نیست .

چرا اخه ؟ چی شده ؟ صبح که بد نبود با شما داشت می رفت بیرون . جواب تلفنشم که نمی داد .

: هیچی نیست بیا کیا جان ...

حالم بد می شود این طور صدایم می کند . عرق همین طور شر شر پایین می ریزد از پیشانی و موهایش .

: راستش هفته ی پیش فهمیدیم که آیدا حامله ست ! می دونی که تو این موقعیت نباید بچه دار بشین .

تازه یک سال هم نیست ازدواج کردین ...

نگاهش می کنم . برای خودش اراجیف می بافد . داخل مغزم یک جمله تکرار می شود .

" امروز بردمش پیش یک دکتر خوب ؛ راحتش کرد .. "

بر می گردم اتاق خواب .

آیدا مامانت چی می گه ؟ تو حامله بودی ؟ چرا بهم نگفتی ؟ بچه رو چی کار کردی ؟

: بی خیال کیا بهم گیر نده . دارم خودم می میرم از درد . بچه رو می خواستی چی کار ؟

نترس وقت هست واسه منقرض نشدن نسلتون !

نگاهش می کنم .

بچه رو چی کار کردی ؟

: اه ... سقطش کردیم . می خواست دنیا می یاد که چی بشه ؟ دارم درس می خونم . درک نداری که ..

..

این خاطره هم بعد از خواندن پست بانو سارا به مغز ما آمد . گرچه کابوس هر شبم بود .

و خواهد بود .

..

ببخش فرشته ی کوچولو که من هم شریک جرم بوده ام . ببخش ..

ای کاش کمی زود تر فهمیده بودم . شاید می شد به قیمتی .... پا به این دنیا بگذاری .

دنیایی که نفرت و غرور .. خودخواهی و ظلم ... بازیچه بودن ؛ تمام خاکش را پر کرده .

متاسفم که نشد هیچ وقت ببوسمت . متاسفم .

..

 

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
سبحان

سارا بیاد بخونه... اونجا داستان بود اما اینجا واقعیش. نمی دونم چی بگم... نمی فهمم آدم واقعا واسه چه دلیلی می تونه پاره تنشو یه تیکه از وجوشو نابود کنه؟؟ واقعا برام قابل درک نیست!

سارا

[ناراحت] ببخشین . من همه رو با اون پستم ناراحت کردم .شرمنده ... متاسفم براش . بیشتر برای مامانش که این جور فکر می کرد .. همین برای شما که نشد ببوسینش .. [گریه][گریه] .. نه سبحان اونم واقعی بود .. برای منم قابل باور نیست .. متاسفم ... همین [نگران]

فرح

چقدر سخته دلتنگی . اینو خیلی خوب میفهمم نمیدونی تنها مرحمی که همیشه ارومم میکنه همین بچه هامه . هر چقدر هم روزگار بد تا کنه به عشق اونا زنده ام و زندگی میکنم . نعمت بزرگیه داشتن بچه . امیدوارم یه روزی طعم به اغوش کشیدن پاره ی تنت نصیبت بشه فعلا[گل]

نارسیس

[اضطراب] چه بی رحم !

...

متاسفم![ناراحت]