عشق اول ..

دقیقا تازه ١۴ ساله شده بودم که عشق را لمس کردم .

دایی ام عاشق شده بود .. می دیدم رفتارش را ؛ جنون خواستنش را ، این که هیچ چیز را جز

دختری که دوستش داشت نمی دید و ... همه شده بودند هیچ و او شده بود همه ..

اینقدر ایستادگی کرد تا به خواسته اش رسید . روز عروسی اش را فراموش نمی کنم .

قبلش از عشق چیز خاصی نمی دیدم و وقتی مرارت هایی که تحمل می کرد را دیدم ، حقیقتش

فکر کردم نباید چیز زیاد جالبی باشد اما .. روز عروسی اش وقتی برق چشمانش را دیدم .

لبخندی که ناخداگاه روی لبانش نقش داشت .. حتی با وجود دلخوری تمام افراد دیگر ..

برایم عشق ملموس تر شد و مشغله ی ذهنی ام .. اما حقیقتش برایم ترسناک هم بود .

گرچه الان مطمئنم ترسناکی اش برای ناشناخته بودنش بود !‌

تا آن روز که حس کردم بزرگ شدم ! ١۶ ساله بودم که برای بار اول پدرم من را با خودش به یکی از مسافرتهای کاری اش برد ..

و وقتی که برگشتم احساس کردم مرد شدم !!

یعنی پدرم این طور می خواست ؛ شب جالبی بود .. فراموشم نمی شود ! حتما در موردش خواهم نوشت .

اما.. عشق !

و شاید چند هفته هم نگذشته بود از مرد شدنم ! که نسترن را دیدم .. خواهر دوست کتی .

دختری که رنگ چشمانش جادویم کرد . رنگ خاصی نداشت قهوه ای تیره بود ، اما ..

نسترن کم کم شد تمام زندگی ام .. فکرم پر از لبخندهایش بود .

منتظر این بودم که دوست کتی بیاید خانه مان تا نسترن هم بیاید و روی تاب بنشیند .

و من از اتاقم خیره اش شوم ؛ و او ببیند و ریز بخندد . برعکس خواهرش که بد عنق بود ؛ نسترن سرشار از انرژی بود .

هنوز هم وقتی به یادش می افتم لبخند می زنم . دوست داشتنی بود ..

شاید خنده دار به نظر برسد ؛ اما نسترن فقط ۵ سال داشت !

تا سال بعدش همین طور گذشت و .... یک روز که از کلاس زبان برگشتم خانه دیدم کتی بغل مادرم زار می زد .

و میان هق هق گریه اش فهمیدم دوستش و خانواده اش برای همیشه قرار است از ایران بروند .

حال خودم را نفهمیدم ؛ من دلم می خواست حداقل به نسترن می گفتم که به فکرش هستم ..

اما نشد آنها همان شب رفتند و متاسفانه خواهرم هم ارتباطش را قطع کرد .. به همین سادگی ..

عشق و جدایی را با بودن و نبودنش شناختم ..

..

لبان ات

به ظرافتِ شعر

شهوانی ترین ِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جان دار ِ غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورت ِ انسان در آید

 

و گونه های ت

با دو شیار ِ مورب ؛

که غرور ِ تو را هدایت می کنند و

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم

..

و آغوش ات

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی ی ِ آسمان را متهم می کند ..

..

من با نخستین نگاه ِ تو آغاز شدم !

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
نارسیس

http://n1m.persianblog.ir/post/115/ حضرتمان و حضرتشان ! آقا چقد دیر عاشخ شدی ها ! [نیشخند] ما از عنفوان نوپایی سرو گوشمان جنبیده تا الان ! [قلب]

نارسیس

با تچکر از اینکه ما را امشب یاد حضرتشان انداختید ! دیگر مصدع اوقات نمی شویم ! می خواهیم برویم بخوابیم ، خواب های رنگی ببینیم تا صبح ! ! !

نارسیس

اینو بهت بگم به عنوان کسی که یه روزی دختر بچه ای 5- 6 ساله بوده : مطمئن باش اون حسش می کرد هر چند نمی تونست تفسیرش کنه ... نمی خوام فمینسیتش کنم ولی ما زنها از توی گهواره هم همه جیز را بلتیم ![مغرور]

نارسیس

آخه من از شما خواسته ام سیاه و سفید هایش را هم تعریف کنید که شما از من چنین انتظاری دارید ؟ همین کارها را هی کردید ، لاک لاک کردید، آمدند جل پلاسمان را انداختند بیرون ! حالا یک کاری کنید دیگر کامنت بازی را هم دریغ کنند ازمان ! [اضطراب]

نارسیس

بیرون بیرون هم که نه ! تبصره ای دارد که هر دو سه روز یکبار می شود قدر یک صفحه دفتر مقش مطلب بنویسم [وحشتناک] این جوری من می میرم که ! [ناراحت][دلشکسته] یزیدی است این حاج خانوم !

سارا

وای چه قدر قشنگن این عشق های بچه گی .. من جاتون بودم می گشتم پیداشون می کردم .. [گل] شعر شاملو ست نه ؟ یعنی فکر کنم ! [ابرو] [بغل]

فرح

کیا کل متنت یه طرف این شعرت یه طرف حرف دل واقعا به دل میشینه مرسی[ماچ][گل]

نارسیس

خوب این که بچه در کل از کسی حساب ببرد همچین بد هم نیست ! خصوصا بچه ی تخس و شیطانی مثل تو ! [مغرور]

نارسیس

آقا بی تربیتی تان را فرا فکنی نکنید روی من ! بیا ! این هم دلیلی مستند و گویا بر ادعای من ! دیدید ؟ شناگر ماهری هستید ماشالا ! [قهر] [مغرور] حالا حالا ها باید چیزهای زیادی از محضر ما یاد بگیرید ! اینکه چیزی نیست ! خوشمان آمد از جنمتان ! اوووه ! اینقد فش ( ناموسی و غیر ناموسی ! ) بلتم ! کم کم هم یادت میدهم هم تبدیل می شوید به یک لمپن تمام عیار ! جوری که لات و لوت های دروازه غار و گذر لوطی صالح پیشتان کم بیاورند ! [گاوچران]