سه نقطه

دیروز ...

خانوم منشی عزیز : ببخشید کار خاصی ندارید ؟ 

من : خیر ! چه طور ؟؟ 

× پدرم ، پشت خط هستن ، میشه باهاش صحبت کنین ؟!

: بله ؟؟ پدر شماست خانوم ! من باهاش حرف بزنم ؟ دعوا کردین ؟ 

× نخیر ، آقای رئیس ! با شما کار دارند ! گفتم اگر کار دارید بگم بعد تماس بگیرن ! 

: سحر چی می گی بابا ! پدرت با من کار داره ؟ یعنی چی ؟ 

× لو لو نیست که بابامه ! خودمم نمی دونم چی کار داره ، اما زنگ زده و اصرار داره با شما صحبت کنه ، چی کار کنم ؟ جلسه ای ؟

: ها ؟ نه ، زشته ، وصل کن ! 

تق !! 

........

و اینگونه بود که خیلی غیر منتظرانه دعوت شدم پنجشنبه منزل ایشون ! 

والا .. چی بگم ؟ حس بدی ندارم اما . خودش هم شوکه شده بود و درجریان نبود اصلا . 

دیشب به شکوه گفتم ، طبیعتن خوشحال شد ، اما خیلی باهام حرف زد که عجول نباشم ، که نیستم ، واقعن نیستم .

قبول کردن این شام ، یه فرصت خوبه اصلا ، من خانواده ش رو زیاد نمی شناسم . در حد دو سه بار دیدن ، پدرش خیلی آدم معمولی و ظاهرن نرمالی بود ، اما یک مثلی هست که مارگزیده از انواع پدر زن می ترسه ! 

بنده هم مخصوصن الان ، ایشون رو نه یک آدم ، بلکه یک عدد پدر زن می بینم ! 

 

تجربه م معتقده اگر یک دهم درصد هم مشکلی دیدی ، خیلی خری که ادامه بدی ! شرایط خاصی نیست ، خیلی متین و موقر ، احساسم نشسته و حرف گوش می کنه و عقل و همین جناب تجربه پیش قدم شدن ، والد و کودک هم کلن فرستادیم پارک پی نخود سیاه ! 

دو سه تا الک گذاشته و ریخته همه چیز رو توشون ... 

سحر دختر منطقی و آرومی هست ، خودش رو به اندازه دوست دارم . هیچ وقت نشده حس منفی داشته باشم نسبت به بودنش .

خودم در مورد خیلی از روابط پیش قدم شدم ، اون هم خیلی راحت رابطه رو پیش برد ، خیلی پر رنگ نبودم تو زندگیش اما بودم .

امتحانش زیاد کردم ، تا اینجا که ترکش کردم ، خیلی هم منطقی برخورد کرد . این قدر منطقی و اروم بود که من دوباره بخوام برگرده .

شکوه میگه ، عجله نکنم ، دخترهای زیادی می تونن باشن که من باهاشون ازدواج کنم ( اون آخر رابطه رو همین می دونه ) اما اینکه من باهاشون نه حالا خوشبخت ! زندگی بتونم کنم ، خیلی خیلی کم هستن ! 

از سحر خوشش می یاد ، همیشه میگه قیافه ی یکی که به دلش بشینه ، مهرش هم میشینه ! سخن قصارشونه ! 

الان قیافه ی ایشون نشسته به دلشون ! کلن از دخترای سوسول و چه می دونم .. چی می گن بهش ، زیادی بچه شاید ، اصطلاحی نمی یابم ! میگه زن باید ، صبور و فهمیده باشه ، لوسی و بچه بازیش واسه خونه ی باباشه ! از این حرفها دیگه ! 

بله ، خلاصه که فکر می کنم ، شوخی شوخی ، جدی شده ! 

البته نمی دونم چه اتفاقی قراره بیافته ، پدرش فقط ازم خواست پنجشنبه ، مهمونشون باشم ، خودش هم بی اطلاع بود. حس بدی نداشتم ، هر چی هم خودش گفت بهانه ای می یاره و اجباری نیست و اینا ، من می خواستم برم ! باید بیشتر آشنا بشم با خانواده اش ، 

فعلا بماند ببینم چه میشه ، اینجا هم نوشتم تا ببینم چه پیش می یاد ... 23 فروردین 94

------------------ 

امروز کلی با سحر حرف زدم ، احساس می کردم یک مقداری استرس داره . یک چیزی ازم پرسید که جوابش رو آنی دادم ، اما الان هم که فکر می کنم همون جواب می یاد . 

ازم پرسید ، اون رو بیشتر دوست دارم یا رابطه مون رو ؟ من هم گفتم رابطه رو. ! 

احساس کردم یک کم خورد تو ذوقش . 

اما واقعا تمام حرفهام به نظرم منطقی بود . برای من ، توی موقعیتم ، واقعا رابطه مهمه . ازم پرسید اگر زن دیگه ای ، جای اون رو بگیره و حتی رابطه ی بهتری برای من بوجود بیاره چی ؟ 

من آدم قانعی هستم ! 

شاید جواب خوبی نبود ، اما اینم حقیقته . 

چیزی که باعث شده الان باهم به اینجا برسیم ، وجود همین رابطه ی ارضا کننده س . برای هر دوتامون کافیه ، طوری که با خودم فکر میکنم شاید ازدواج ، خراب کنه همه چی رو ... 

منفی نیستم اصلا .. 

توی خودش بود که برای اولین بار ، توی مدت آشنایی مون ، دستش رو گرفتم و بهش گفتم این قدر این رابطه رو دوست دارم ، این قدر کنار اون آرومم ، که می خوام همیشگی باشه . 

با خودم دارم کنار می یام .. 

میدونم عجله و بچه بازی های بهار رو نداره . مشکل چندانی هم با رابطه نداره . فکر می کنم موضوع خانواده ش باشن اون هم با این دعوت ... 

برای همین خواستم آشنایی صورت بگیره ، خودم خواستم بیاد خونه مون و یک شب پیش ما باشه . با کتایون که در حال حاضر تنها عضو خانواده م محسوب میشه ، آشنا بشه . 

الانم از این دعوت ناراحت نیستم . 

سنم و موقعیتم ، احساسم و تنهاییم ، از این موقعیت خیلی هم راضی هستن ، تجربه م یه کم می ترسونه که حق داره . 

عجله ای هم نیست ، گفتم این قدر رابطه مون رو دوست دارم ، که الانم راحتم . 

اما ... شما که غریبه نیستید ، تنهایی توی این سن خیلی بده ، می ترسم ....

اگر کسرا کنارم بود ، شاید اوضاع فرق می کرد ، اما الان .. 

والا نه حوصله و نه وقت و نه موقعیتم اجازه میده که بخوام خوشگذرونی کنم ! یا کار یا خونه ! 

تفریح من همین باشگاه و وبگردی ! 

اینا رو می چینم کنار هم .. 

شکوه هم خیلی باهام حرف میزنه ، برعکس مادرم ، خوب بلده چه طور قانعم کنه ، که نه نیارم .

حرفشم رو حساب کتابه البته . من نمی تونم با هر کسی زندگی کنم . توی همه چیز وسواسی هستم . اخلاق سالمی هم ندارم . 

الان با سحر مشکلی ندارم . حالا نه همه چیز نرمال ، ایده ال ، اما خوبه . 

صبور و منطقیه ، مهربون و خوش اخلاقه . از همه مهمتر ، برعکس خیلی دخترهایی که حداقل من دیدم یا باهاشون طرف شدم ، رفتارش حد وسطه . از هیچ طرف، هیچ بامی هم نیافتاده ! 

یه جور مثل هم هستیم . سطح فکری مون . به همین خاطر خواسته های مشترکمون از هم ، مثل هم هستند . به همین خاطر هم می گم رابطه رو دوست دارم .

می فهمیم چرا از هم چی رو می خوایم .

مشکل هست اما ... طبیعیه دیگه . 

فکر میکنم اولین چیزی که منو جذبش کرد ، سالم بودنش بود ! 

منظورم از نظر روحی بود ! 

... خلاصه بماند ، یه کم حرف زدیم ، اینا برای همون حرفها بود ، گفتم ثبتشون کنم برای روز مبادا ! 

پنجشنبه هم بریم ، ببینیم چی میشه ! 

سه شنبه 25 فروردین

-------------------------------------

 هوا چه خوب شده ! 

دستم نمی ره بنویسم ! گرچه خوابم نمی یاد ! اما هر کار می کنم فقط نگاه می کنم !! 

بیخیال .. 

بامداد جمعه 28 فرودین 2 و 45 دقیقه 

---------------------------------------

همیشه به دسته بندی آدمها معتقد بودم ! منظورم اون طبقه بندی هست که توی ذهن خودم انجام می دهم . 

بله ؛ همه انسان هستند اما ... امایی هم هست ! 

تحصیلات ؛ ثروت ؛ شهرت اجتماعی ؛ قدرت حتی ، 

گروه بندی من اولویتش با حرف زدنه ! یعنی با هر کی بتونم حرف بزنم ؛ توی گروه بهترین ها می گذارمش !

دومی سفر رفتنه ؛ هر کسی توی سفر به نظر من ؛ خوب باشه ؛ اون شخص برای من ویژه به نظر می یاد . 

سومی شعور اجتماعی هست . برای من بسیار بسیار مهمه این بخش از رفتار آدمها .. 

چهارم دانش و سواد عمومی هست . منظورم درس و کلاس و دانشگاه نیست ؛ دانشی که اطلاعات عمومی وسیعی داشته باشه . 

پنجم اندازه ی حرف زدنه ! خیلی برام مهمه یکی چه قدر حرف می زنه ! 

...

حالا باز هم زیر مجموعه و گروه هست ! اما تقریبا مهمش همینا بود ! 

..............................................

خانواده ؛ هم برای من یکی از این اولویت هاست . شاید قبل ها کمتر ؛ اما الان بیشتر ، به این واقعیت رسیدم که نقش خانواده ؛ توی رفتار شخص ، خیلی پر رنگ هست . 

نه اینکه بگم و  فتوا صادر کنم تهش ! نه .. خیلی وقتها از پدر و مادر و خانواده ی خیلی خیلی معقول ؛ بچه ای از آب می یاد که ............. و خیلی وقتها آدمی هست که اصلا فکرش رو هم نمی تونیم کنیم که خانواده ی جالبی نداره . 

اما تاثیرش به نظرم خیلی زیاد می تونه باشه . 

......................................

خیلی خوب بود ... 

واقعا خوب بود ! 

تا اونجا که تعارف می کردن شب هم می موندم !! 

پدرش تحصیلات خاصی نداره ؛ شغل خاصی نداره ؛ ثروت زیادی نداره ؛ اما بسیار آدم جالبی هست . 

با اون چیزی که فکرش رو می کردم ؛ یه کمی بیشتر فرق داشت . طوری برخورد کرد و می تونم بگم باهام دوست شد که خودم هم متوجه نشدم از کجا و چه طور ! 

طوری که قرار گذاشتیم از جمعه ی بعد ؛ تشریف بیارن باشگاه ! این جمعه مهمان بودند ؛ نمی شد ! 

طوری که نفهمیدم چه طور یک ساعت و چهل دقیقه ؛ با هم حرف زدیم و من بیشتر از ایشون وراجی کردم ! 

خلاصه که این طوری ! 

.....

خیلی چیزها خوبن ؛ یعنی ظاهرشون خوبه ؛ اما آخرشون هم لزوما نباید خوب بشه ! 

همون جریان پایان تلخ و تلخی بی پایان ! 

خوبه که خوب باشه ؛ اما آخرش خوب نباشه !

البته اونم بستگی داره به دید آدمها و چی رو خوب دیدن !

............. 

علیرضا نظم فکریم رو بهم زد . 

اما یک چیزی این وسط یادم افتاد . مسئولیت .. 

یکی از رفتارهای خوبم کنار اومدن با مسئولیت هام هست . حالا نمی خوام بگم مسئولیت پذیرم خیلی ؛ اما وقتی وظیفه ای دارم ؛ دیگه زندگی خودم رو نمی بینم ! 

همه چیز میشه مسئولیت .. 

مشکلی هم با این بخش از زندگیم ندارم ؛ یعنی برام طاقت فرسا هم باشه ؛ خیلی سخت نیست . می گذرونم . چیزهای خیلی تلخ تری هم توی زندگیم حس کردم ! 

میخوام بگم مشکلی با مسئولیت پذیریش ندارم . اما .. 

بهونه س ؟! 

نه واقعا بهونه نمی گیرم . اما یه کم می ترسم .از همین مسئولیت پذیری . 

بهتره بگم ترس هم نه ؛ ... فراری شدم . می گم سری که درد نمی کنه و .. 

شاید یه کم هم لوس شدم . تنبل هم همین طور . بیخیالی بهتره . 

بیخیال شدم .. می گم ارزش داره ؟!! از اول ؟!!!!!

این از اول شروع کردن ... حالا شما که همچنان غریبه نیستین ؛ خجالت هم می کشم ! 

نه حالا خیلی حساس باشم و حرف مردم و غیره و .. نه اما .. از دوستام ؛ از خانواده م .. 

به نظرم بدبین شدم .. اه .. 

اراجیف می بافم . 

حقیقتش ؛ احساسم و عقلم و باقی اعضا ! نظرشون خیلی خیلی مثبته که همین فردا زنگ بزنم به پدر سحر و بگم که دخترش رو دوست دارم و اجازه بده کنار من باشه . 

اما .. اما تجربه م و این ذهن من .. این قدر اما و اگر دارند که می ترسم . حالا الانم باز کار خودم را کنم ؛ می دونم پس فردا ، حالا اتفاقه می افته ؛ چیزی بشه ؛ هی می خوان بزنن تو سرم که دیدی گفتیم !! 

دیدی عجله کردی .. دیدی نشد .. 

بعد عصبیم می کنن ؛ عذابی می دن که .. 

کشیدم که می گم ؛ گذروندم . خودم رو می شناسم . 

برای همین توی هر کاری که احساسم در میون باشه ؛ سعی می کنم زمان بخرم .. 

گاهی هم این قدر دست دست می کنم که ... هیچی نصیبم می شه ! 

پسرم هست .. علیرضا رو هم .. حالا کسرا الان نباشه هم ممکنه هر آن باشه . اصلا نمی دونم و نمی فهمم چی توی مغز بهار می گذره . 

اینا هم هست خوب . 

از طرفی سحر .. خیلی خوبه ؛ خانومه . نیاز دارم به همچین کسی ؛ همیشه داشتم . درکش ؛ فهمش .. خیلی زیاد کنارهم احساس خوبی داریم . حداقل من که دارم . 

وای .. 

گیج شدم ! بیخیال .. بماند باز ! 

جمعه 28 فرودین .. 

/ 0 نظر / 4 بازدید