همین روزها ..

یک وقت هایی هم هست ، این جور تو ذوق می زد ! 

کلافه کننده و درد آور و بی طاقت ... این قدر بد که همین طور که آب از سر و کله ات می چکد ، چهار بار گوشی ات را برداری و یک بار اس ام اس ش را هم بنویسی ! 

توی همین شرایط هست که آن اتفاقی که نباید بیافتد ، می افتد ! 

..................

آهای آهای کدو کدو قلقله زن ، دوری بزن ، چرخی بزن ، ندیدی خاله پیر زن .... 

دیشب همین موقع ها بود ... چهار پنج تا پتو را انداخته بودیم روی هم ، وسط هال ، راوین و رایان یه طرف ، علیرضا و پارسا هم یک طرف ، کسرا هم مثل همیشه لاک پشتش را بغل کرده بود و دراز کشیده بود روی پای من ... 

آخرش هم اول خودم خوابم برد ! 

گذشت ... امروز صبح زود ، خواب خواب کسرا را گذاشتم بغل مادرش ... الان هم از فرودگاه می آیم ، خواهرم و بچه هایش رفتند ..

احتمالا تا آخر هفته یک بار دیگر کسرا را می بینم و تمام .. برای شنبه ی هفته ی آینده بلیت دارند .. 

..... 

یک زمانی ، جوان تر که بودم ، لجم می گرفت . همان باور های مسخره .. آموزش های غلط ... غرور و باقی قضایا ....

الان یک وقتهایی این قدر دلم می خواهد ... 

نه خجالت ، نه ترس ، نه غرور .... هیچ کدام ... نمی شود فقط .

نمی آید ... 

مثل الان .. 

عادت های جدید به جایش ظهور کردند ! دندان هایم را فشار می دهم و حرف نمی زنم ... این قدر سکوت کرده ام که وقتی هم حرف می زنم ، کسی صدایم را نمی شنود .. 

شده ام ساکت تر ، سرد تر ... 

.............

آخر سال عجیبی داشتم ، سر خوشانه رفتم خانه ی دایی ام و یهو همه چیز بهم ریخت ... 

تازه گاهی فراموش می کردم بیماری ای ، هم داشتم ، که دوباره شروع شد . دروغ که نیست از همان پست هایم مشخص بود ترسیدم ، ترس هم دارد . 

همیشه گفتم از تهش نمی ترسم ، پدرم برایم آخرش است . یک شب شاید بهاری ، حالم خیلی بد می شود و توی آی سی یو با صدای نفس های کش دار خودم و بیب بیب دستگاه ها ، تمام می شود ... 

از تهش نمی ترسم .. چه فرق دارد کجا اصلا ؟ چه جور ... تصادف کنم ، یک روانی سلاخی ام کند ، خود کشی کنم ، بیماری دیگری ، و چه می دانم هزار راه دیگر ، برای رفتن از این دنیا ... 

اما از خودش می ترسم . تحمل ندارم ، تحمل درد و مشکلاتش را ، یک روز زمستانی سالم نداشته باشم ... خودم یک طرف ، دیگران را اذیت می کنم . 

این تنهایی نصفش حداقل ، از لطف همین مشکل جسمی ام است . 

راه حلی هم ندارد . بعد از بیست و چند سال ، نه عادت کردم ، نه کامل درمان شده . آخرین راه پیوند بود که انجام دادم ، هزینه اش به درک ، درد و عذابش هم بی خیال ، دوباره بشود .. نه اصلا .

بلند شدم رفتم کلینیک . نماندم . نمی توانستم . برگشتم . 

باید تصمیم می گرفتم و من ترجیح دادم همین جا بمانم . نه لجبازی و نه بی خیالی ، احساس کردم باید همین کار را انجام بدهم . گاهی راه حل های آسان خیلی دور از ذهن می شوند .

شلوغی کار و تحویل سال و ... بیرون بودم که گوشی ام زنگ خورد و رایان گفت شب می رسند تهران ، بروم فرودگاه دنبالشان . 

روزهای جدیدی شروع شد . 

نگاه می کردم و این بار تن دادم . هر کاری کردم که بهترین شوند . بی خیال مشکلات ... 

تا اینجا که سحر را به خواهرم معرفی کنم و حلقه ی مادرم را بدهم تا فعلا قایمش کند برای روزی که بخواهم برای همیشه کنارش باشم . 

همسر سابقم را درک کنم و بگذارم زندگی اش را هر طور که دوست دارد بگذراند .. 

تمرین بچه داری کنم با دو تا فسقل خواهرم ، برای آینده ای شاید نزدیک ..

به نظر بقیه ، تازه شبیه آدمیزاد زندگی می کنم و به نظر خودم ، فقط دارم زندگی می کنم . دقیقا هم جهت بقیه و خود زندگی ! 

آینده را نمی دانم ، مهم هم نیست ، هیچ برنامه و نقشه ای هم ندارم ، مگر همان چشم انداز سابق !!! 

ساعت شد یک !! 

فردا صبح باید جلسه مشرف بشوم ، خیلی هم اصلا عالی ! اینها هم موجوداتی هستند برای خودشان ! 

آهان این را هم بنویسم .. 

پرشین یک طرف ! هنوز هم بازی در می آورد و کامنت هایم ارسال نمی شود ، نتم را هم بچه ها پدرش را در آوردند ، تبلتم را هم برداشته بودند ! لپ تاپم هم به ابدیت پیوست ! توی همه ی این شلوغی ها ، خورد شدن گوشی ام زیر چرخ های ماشینم واقعا آخرش بود ! حسین لاشه اش را پیدا کرد ! 

گوشی دیگرم هم گول کودک درون را خورده بودم و این حرفها ! زبانش اجنبی بود ! توی یک نرم افزار فارسی ساز می نوشتم ! 

یک وضع بغرنجی بود که نصیب گرگ بیابان نشود ! 

خلاصه اینکه دورا دور خواندم همه را ، اما نشد واقعا ابراز وجود کنم ! مخصوصا سر بعضی از پست ها ! 

همین ، همچنان عیدتان مبارک .... 

/ 10 نظر / 2 بازدید
سلام

عيد شما هم مبارک[نیشخند]

غرور و تعصب

اقا کیا من میخام تا اخر فروردین مدام بیام اینجا عیدو تبریک بگم[نیشخند] اصن وبلاگتون حال و هوای عید داره من دوست دارمممممم[زبان]

نارسیس

اصلا به قیافه ات نمی خوره بلد باشی قصه هم بگی [رویا]

نارسیس

بح بح [ابرو] سایفون روشنه و به ظاهر داره کار می کنه ، لنترن هم روشنه اونم به ظاهر وصله ، پرچم ما هم ایران [راک]

نارسیس

کسرا حسودی نمی کرد به بچه ها ؟ [نیشخند]

نارسیس

الان یک تبریک بدهکاریم یعنی ؟ [فرشته]

نارسیس

واسه باقیش هم فکر خیال نکن ... آخرش اون جوری تموم میشه که هیچوقت فکرشم نمی کردیم !

نارسیس

حلقه و سحر اینا ؟ تمرینات فشرده ی فسقل داری و ...

نارسیس

همین دیگه ! ژنتیکی این بچه ها آرومن که والدینشون اصلا بزرگ شدن بچه رو متوجه نمیشن ! اگه یه بچه جیغ جیغو می داشتن ، دیگه به بعدی ابدا فکر هم نمی کردن [نیشخند]

نارسیس

من که منظورم راوین به بعد بود ولی فکر کن سری بعد سه قلو باشه [رویا]