بابا نیامد ..

بهانه .. 

نه توی مغزم چیزی هست ؛ نه اسمی روی زبانم و نه انگشتانم چیزی پیدا می کنند روی این چند تا حرف .. 

اما دلم .. بهانه می خواهد . بهانه می گیرد . دلش می خواهد نوشته شود . 

گفته شود . 

یک کلمه که می خواهم بنویسم ؛ ذهنم می گردد کلی خاطره پیدا می کند و می گذارد رو به رویم . مثل آلبوم عکس های قدیمی که از توی کمد پیدا می کنی . 

شروع می کنی به ورق زدن و به خودت که می آیی ؛ غرق صورت ها و خنده ها و خاطره ها شده ای و ساعتها گذشته .. 

هنوز همان کلمه ی اول مانده ای .. 

چه طور یک کلمه می تواند ذهن را تا این حد غرق کند .. حسرت ؟! 

 

بهانه .. 

 

باور نمی کردم . باور نمی کنم . دوست ندارم که باور کنم . مگر هنوز خودم باور کردم ؟! 

اگر باور کردم ؛ چرا هنوز بعد از این همه سال ؛ تا حرفش می افتد ؛ دلم می گیرد ؟! که حرف کم می آورم ؟! 

چرا هنوز ذهنم درگیر است و خاطراتش همراهم است ؟ باور نکردم که الان این طور بهم ریختم و نمی دانم چه باید بنویسم ! 

هنوز دست و پایم را گم می کنم و هنوز دنبالش می گردم . 

نمی خواهم باور کنم . باور کردنی نیست اصلن . 

غصه نیست . درد است . 

بهانه .. 

دنبالش می گشتم که بنویسم . که با خودم حرف بزنم و یواشکی برای درد بزرگی که در قلبم است ؛ گریه کنم . 

دوباره چرا ها را بپرسم و به زمین و زمان و خدا و بیماری و هر کوفت و زهرماری که باعثش بود بد و بیراه بگویم . که چرا آخه ؟!!

دنبال بهانه ای بودم مثل تمام این سالها که بگویم ؛ سخت است . من برایم سخت است . درد است . من باور نکردم . من باور نمی کنم . 

نمی توانم .. که هنوز بعد از این همه سال ؛ عصبانی باشم که نشد کاری کنم . 

بهانه ای باور نکردنی .. 

شد ... رسید .. 

بهانه ام شد ؛ یک کاغذ با یک خط ممتد .. مثل همان صدای دستگاهی که بوق ممتد کشید ... 

از این ممتد ها حالم بهم می خورد . 

بهانه شد تا من یادم بیافتد من هم از بیست و دو سالگی ام ندارمش .. که از بیست و دو سالگی ام سالها را این طور شمردم .. یک سال بعد از رفتنش .. دو سال بعد از نبودنش .. سه سال بعد از .. 

چه قدر کم دیدمش .. چه قدر کم .. 

بهانه شد س ف ر ت  س ل ا م ت  ا م ا .. چلیپا و سالهایی که می گردند و تو باز نمی گردی ِ ؛ غرور و تعصب .. 

بهانه شدند که من هم یادم بیافتد که دنبال بهانه ای بودم که از پدرم بنویسم . 

از دستی که محکم بود . از آغوشی که گرم بود . از نگاهی که امنیت بود . از اسمش که هنوز هم ؛ بعد از اسمم وقتی می اید ؛ خیالم راحت می شود .. 

...

بهانه .. 

 ن ا ر س ی س عزیزم ؛ نمی دانم واقعا می توانم چه کلمه بگویم که بتواند احساسم را همان طور که هست ؛ بنویسد . 

واقعا نمی دانم .. 

فقط اینکه که می فهمم ؛ این درد را با تمام وجودم می فهمم .. 

می دانم صد سال هم بگذرد ؛ غمش کم نمی شود . امیدوارم روحش در آرامش ابدی باشد و خاطره اش ماندگار و درد شما تحمل پذیر تر .. 

..........................................

 

/ 4 نظر / 19 بازدید
شاپرک

[ناراحت] دلم گرفت !

غرور و تعصب

سلام کیا جان خدا روح پدر مهربونت رو رحمت کنه امیدوارم روحش همیشه در ارامش باشه... اخرش باید همه بریم ... ولی گاهی وقتا یکم زوده

نارسیس

انگار همه اش یه فیلمی بوده که تماشا می کردی ....

سلام

[گل]