من یک عدد راوینم !

 

تا الان وبلاگ ننوشتم . هیچ وقتم شاید نداشته باشم . برعکس دایی من اصلا توی نوشتن فارسی چیزی بلد نیستم . 

بهم یه نوشته رو نشون داد که برای من نوشته بود . یعنی در مورد من . با خرگوشش . بوبو . 

من اسمش یادم بود . 

گفته در مورد کریسمس بنویسم . همه ش هم داره غلط دیکته می گیره . چه فرقی داره غلت با غلط ؟ 

می گه خوشگل تره . 

گذاشته من وبلاگش رو بخونم چون فکر می کنه بزرگ شدم و چون نصیحت می کنم مثل بزرگترا 

من نمی دونم که در مورد کریسمس چی می شه نوشت . توی مدرسه هم چیزی نمی تونستم بنویسم . 

یه جشن زمستونیه خوشگل و بامزه ست . با یه پاپا نوئل الکی و کادو . خرید کردن و تعطیلاتش خیلی خوبه . 

من می گم نمی تونم چیزی بنویسم اما داییم نمی ذاره . 

باشه پس منم در مورد خودش می نویسم . دایی من مرد خوبی نیست اما دایی خیلی خوبیه . اگه قرار باشه یه روز با کسی بخوام زندگی کنم داییم اولین نفره . 

اولین دلیلشم اینه که همیشه تنهاست . 

زیاد حرف نمی زنه و تو کار ادم دخالت نمی کنه . 

غذاهای خوشمزه درست می کنه و میخوره .

کاری نداره چه لباسی بپوشم . 

نصیحت نمی کنه و قصه تعریف نمی کنه .

موسیقی گوش می ده و اهل تلویزیون نیست . 

برای اینکه به سلامتیش اهمیت می ده 

به همه اهمیت می ده 

وقتی اذیتش می کنی تلافی می کنه و بدجنسه 

همیشه اینترنت داره 

هیچ وقت نصیحت نمی کنه اما همیشه به حرفام گوش می ده

سکوت می کنه و مثل الان نگاه می کنه 

هر وقت بهش می گی خوبی ؟ می گه اره خوبم . زنده ام . 

کلی بازی های خوب و با حال بلده اما حال بازی کردن نداره 

خودش می گه من به اون رفتم . اخه منم مثل دایی یه عالمه لباس دارم . وقتی هم میخوام جایی بریم خیلی طول می کشه حاضر شم . خیلی هم خوش سلیقه هستم . 

سلیقه ی لباس پوشیدن هر دو تامون مثل همه . 

اما دایی بیشتر وقتها لباسش رو رسمی می کنه . 

اما من نمی کنم . 

من اگه قرار باشه پیش یکی به جز خانواده ام زندگی کنم . پیش داییم می مونم . مثل تعطیلات که خودم خواستم اینجا بیام . 

اینجا سخته زندگی کردن . توی شهری که من زندگی می کنم اصلا این جور نیست . من دوستی هم اینجا ندارم . خونه ی مامانیم رو هم دایی خراب کرده . 

اما اینجا رو دوست دارم . شاید  اگه بزرگتر بشم نتونم . خانم ها این جا خیلی محدود هستن . شاید هم بتونم . 

اما اگر بتونم اینجا می مونم . 

دایی من مرد خوبی نیست . خودش می گه . اما دایی خوبیه . وقتی حتی مثل امروز که خیلی ناراحت بود . با من و علیرضا رفتیم بیرون و خیلی بهمون خوش گذشت . 

هر چه قدر ناراحت باشه یا غمگین باشه یا عصبانی باشه یا کار داشته باشه . وقتی قول می ده روی قولش هست . 

همیشه هم می گه مرد هیچ وقت قول نمی ده . چون شاید نتونه . وقتی نتونه هم خیلی ناراحت می شه . 

اخلاق بد هم زیاد داره . اینم خودش می گه اما بهترین اخلاق خوبش اینه که همه رو دوست داره . حتی عمه خانم رو . 

دایی من خیلی شیطونه و بدجنس اما چون مرد بزرگیه باید اروم باشه و اذیت نکنه . 

اینم خودش می گه . اما به نظر من خیلی وقتا شیطون و بدجنسه . 

کوچیک تر که بودم براش خیلی ناراحت بودم . فکر می کردم چرا همیشه مامانی می گه که کیارش تنهاس . چرا همیشه براش گریه می کنه . مامانم هم همین طور . براش ناراحت بود . 

الان اما نیستم . به خودش هم گفتم که ناراحتش نیستم . چون الان خود من هم بعضی وقتا غمگینم . بعضی وقتها گریه م می گیره . لازم نیست که مامانم به خاطر این فکر کنه من ناراحتم . 

فکر نمی کردم این همه بشه بنویسم . خیلی غلط دارم . باید دایی برام درستش کنه . 

می گه یادگاری می مونه . مثل همین وبلاگ که اسمش یادگاری هست . شاید هم خوشم اومد و منم وبلاگ نویس شدم . 

دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه . دایی میگه 5-6 نفر وبلاگش رو می خونن . 

برام با مزه بود . تجربه س دایی میگه . 

 

دعوا کردیم می خواست بعضی هاش رو پاک کنه . من مراقبم . 

حالا باید تمومش کنم . این رو هم بگم از دیشب داره یه ترانه گوش می ده ما هم مجبوریم گوش کنیم .  خب خداحافظ . خوشحال شدم اینجا نوشتم . 

راوین /

..............................................................................

 

بله ! گفتیم تنوع ایجاد کنیم نویسنده کمکی آوردیم ! 

البته جز تخریب شخصیت بنده کاری نکرده ! دو ساعت هم طولش داده و دقیقا 31 مورد غلط املایی داشت ! 

بچه رو باهاش فارسی کار نکردند . البته خواندنش خوب است اما نوشتن خیر ! 

چهار چشمی هم نشسته بالا سر من چیزی از نوشته هایش را حذف نکنم . به این مدل نوستن من هم میخندد . 

از فردا باید همپای علیرضا تکلیف بنویسد غروب تحویل بدهد . وگرنه کتک ! 

بله ! 

گاهی یک اتفاق هایی می افتد ؛ که اولش زیاد خوشحال که نمی شوی ؛ ناراحت هم می شوی ! از همان اتفاق هایی که آمادگی آمدنشان را نداری . 

اما .. 

راوین نبود ؛ امروز کارم به تیمارستان کشیده می شد . همین الان هم از سر درد ؛ چشمهایم هیچی نمی بیند . 

 

دارم مطمئن می شوم که از تنهایی می ترسم ! که قلب و ذهن و مغز و خود ِ خودم دست در دست هم دادند که من ، مطمئن باشم که نباید تنها بمانم ! 

دارم می افتم توی دیگ ! 

 

....... 

 

 

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام

[بغل][ماچ]سلام راوین جون،خوش اومدی امیدوارم حسابی بهت خوش بگذره این چند وقته که اینجایی[چشمک] کاش عکسش رو میذاشتی کیا خان تا می دیدیمش این خانوم نویسنده عزیزو

یحیی

ای جان.[بغل] من هم دو ساله که دایی شدم موقع خوندن و تصور شما دوتا با هم داشتم خودم و خواهر زاده ام رو وقتی بزرگ شد تصور میکردم... امیدوارم من هم مثل کیا دایی خوبی در آینده بمونم (چون الان دایی خوبی هستم ) البته نمیخوام تنها باشم [زبان] در ضمن الان هم تو بغلمه ، به من میگه 'اددو'[نیشخند]

یحیی

فرح بانو خانم خیلی خیلی خوشحال شدم از زیارت مجدد شما و از اینکه هنوز هستید والا اولش یهوییی اومدم اینجا باورم نمیشد تاریخی مربوط به سال ۹۴ باشه ...دیگه وقتی دیدم شما هم هستین ذوق مرگ شدم. وبلاگتون معرکه هست... دو ساعتی توش داشتم میچرخیدم آرامش خاصی داره با اون موزیک.[گل][گل]

یحیی

۹۳! آقا اشتب شد اه داشتم رسمی حرف میزدم [افسوس]

unknown

مگه چی شده بود که اگه راوین نبود کارت تیمارستان می کشید؟ .... الان که دیگه خیلی تنها نیستی، شاید اتفاقات بهتری هم افتاد!!

فرح

ای جانم علی که همچینی هم لفظ قلم نوشته بچم من خوشحال شدم و بگم من یکی هم خیلی بی معرفتم اکانتی که باهاش هستم رو نداری فک کنم قلبی پر . ایمیلت رو بذاری ممنون میشم . اینجا یا وبلاگ خودم

unknown

چی بهتر از این؟! از همینا که قلب و ذهن و خود خودت بهش گواهی میده [زبان]

هاله

ینی این عــــــــــــــــــالی بود مهندس[نیشخند] جونم راوین[بغل] آره عزیزم هرچی نوشتی درست نوشتی[ماچ][ماچ] دائیت کلا دست به دعوا کردن و تنبیه کردنش خوبه[اوه] ولی مهربون ه[تایید] بعدم دائیش؟؟؟ تکلیف بدین بیاد شب به شب اتفاقای روزو اینجا بنویسه هم بچه تشویق میشه مشق بنویسه هم ما تو تنوع غوطه ور میشیم[نیشخند] ... ماچم به لوپ گُلیت راوین جانم[بغل][ماچ]

ن ا ر س ی س

عوضش من خاله میشم که هزار بار بهتر از داییه شدنه [نیشخند] ولی بچه های بیچاره ام دایی ندارن ! باید دو سه تا از داییای خودمو قرض بدم بهشون [پلک]

ن ا ر س ی س

والله الان هیشکدومو [وحشتناک]