تعادل نداشتم . از ماشین به زور پیاده شدم ؛ راننده ی شرکت باهام اومد چشمامو بسته بودم . 

حسین در رو باز کرد و کمک کرد . شونه م خورد به در حیاط . یادم نیست . 

چرا فراموش می کنم ؟

شکوه داشت یه چیز می گفت به حسین . علیرضا نگام می کرد . روی مبل جلوی تی وی ایستاده بود . 

یادم نیست .. 

اصلن چی شد ؟!

توی اتاقم بودم . سرم درد می کرد . یادم نیست . 

چشمام تار می دید که خوردم به میز . 

لباسامو شکوه در می اورد . مثل بچگی هام . سرم ..چشمام 

برق رو خاموش کرد . دستمال خیس گذاشت روی چشمام و بهم گفت بخوابم . 

خوابیدم 

یادم نیست . اما خوابیدم . 

هنوز همون جا دراز کشیدم . توی تختم ؛ توی اتاقم . هنوز روی دیوار روبروم یه تخته ی شاسی هفتاد /صد هست . اتاقم گرمه . دستم نمی رسه چراغ خواب رو روشن کنم . 

فکر می کنم اینجا چه می کنم ؟

یادم نیست . 

نصف روز رو یادم نیست . از ظهر به بعد مخصوصا . 

دستمال شکوه هنوز خیس و خنکه . چشمام هنوز تار می بینن . تبلتم رو برمی دارم ؛ ای میلامو بخونم . 

می یام اینجا ؛ یکی کامنت می نویسم . یه کم چشمامو می بندم . 

دوباره فکر می کنم چی شد ؟ 

چشمام بسته س . 

غلط دارم . برمی گردم بخونم چی نوشتم . 

فقط یادم نیست . 

بهار اس ام اس داده ؛ می خواد فردا بره ترکیه ؛ کسرا رو می بره . دلم برای بچه تنگ میشه . 

نشد برم ببینمش . الان خوندم اس ام اس رو . چه فایده داره ؟!

دو روز جهنمی باز تو راهه . خوب می شم تا فردا ؟!

شرکت / سحر / کسرا / پول / بهار / پاساژ / نوسازی / جلسه دارم فردا / مدرسه ی علیرضا / یکم چک دارم / ماشینم دوشنبه / نوباوه از کیش / 

یادم نمی یاد امروز چه کار کردم . چرا ؟

نشد کسرا رو ببینم . اگه بهار برنگرده ؟ 

 

 

بی فکری بعد از سی و هفت سال سن کی می خوای بزرگ شی ؟

چرا مراقب نیستی ؟ زندگی تو نگاه کن . الان باید سه تا بچه داشتی . باید پسرت دبیرستانی بود . 

آخ آخ .. کجایی خانومم .. 

کاش آقا بود ازش می ترسیدی ؛ حرفشو گوش می کردی . حیف .. کاش مادرت بود ؛ واسه خاطرش هم شده حرف گوش می کردی . اخ اخ جیگر آدم می سوزه اخه .. الان نباید می رفت که .. 

دیگه فین فین می کنه هیچی نمی گه .. همیشه همین طور حرفش رو می زد . مخصوصا وقتی که نصیحت می خواست کنه . 

هیچی نمی گفت ؛ شروع می کرد به الکی جمع و جور کردن . تمیز کردن . بعد با خودش حرف می زد . گاهی این قدر آروم که نمی شنیدم . 

بعد فین فین می کرد و با روسریش چشماشو پاک می کرد . 

موهاشو که رنگ می کنه ؛ روسری شو محکم تر می بنده . مبادا مشخص شه تار مویی . 

ای کاش بیاد بغلم کنه . بزاره بهش بگم چرا بعد از سی و هفت / هشت سال زندگی الان اینجام . بگم بهش غصه نخوره برای موهام . برای دردم .. برای بی توجهیم . برای تنهایی مزخرفی که دارم . 

علیرضا از لای در نگاه می کنه . برم اونو بغل کنم . 

/ 7 نظر / 9 بازدید
tahmineh

بلاخره توی این پرشین بلاگ یه مطلب خواندنی پیدا کردم.کم کم داشتم ناامید می شدم.

نارسیس

اذیت می کنی خودتو [افسوس]

خیاطی

سلام وبلاگ زیبایی دارید لطفا به منم سر بزنید ممنون

شاپرک

چقدر زیبا نوشتی!! و چقدر دلم برای شکوه خانم شما غنج زد ! جقدر شما رو حس کردم ! و چقدر دلم برای تنهایی های انسان گرفت :((

فرح

و این یعنی یه علامت سوال به بزرگی دنیای مردی سی و چند ساله [اوه]

یحیی

اگر ۳-۴ تا بچه هم داشتی الان داشتی از دست اونا فرار میکردی. انقدر گذشته رو شخم نزن همین که الان هستی رو قبول کن...چقدر سختش میکنی!؟

غرور و تعصب

زندگی همینه دیگه باید بیخیالش بشی وگرنه پدر ادمو در میاره گاهی وقتام باید یقشو بگیری واسه حقت