گزارشانه

اخر هفته سهیل رفت و من هم یک مشکل مالی داشتم که باید می رفتم دبی . دوباره حسابم را مسدود کردن . به مدیر بانک می گویم دلیل این کار ها چیه ؟ خیلی ریلکس می فرمایند دلمان برایت تنگ می شود ! 

______________________

بالاخره مجوز این خانه هم آماده شد . با کلی دوندگی 8 طبقه با دو تا منفی . خدا بده برکت ! خیلی هم راضی . 

شکوه از وقتی فهمیده ؛ کمر دردش را بهانه کرده و شام خبری نیست ! 

___________________

علیرضا را از اول هفته فرستادم شهر خودش ؛ خیلی خوشحال نبود . احساس بدی دارم نسبت به احساسش . اینکه مدام فکر می کنه هر آن ممکن است که من نخواهمش ... 

این حس خیلی خیلی مزخرفی ست . حس طرد شدن . به من هم این حس را منتقل می کند و من دوستش ندارم . 

باید یک بار مردانه در موردش صحبت کنیم . 

__________________

کار جدیدی را قرار است شروع کنیم و به مرحله گود برداری رسیدیم . مهندس ناظر شرکت مشکلی دارد و من خودم مجبورم روزی یک بار بروم سر پروژه . از قلهک تا بلوار کشاورز ... این قدر ترافیک و سر و صدا و گرما ست که وقتی برمی گردم شرکت ؛ کسی جرات نمی کند تا یک ساعت از فاصله ی ده متری اتاقم ردشود ! 

_______________

بهار کلافه ام کرده ... دو هفته است که هر روز بدون استثنا روزی دو سه بار ؛ گوشی را می دهد دست کسرا ... با بچه حرف بزنم . کسرا هم بدجور گویا اذیت می کند . پشت تلفن هم همیشه گریه می کند و دلتنگی .. 

وقتم و اینکه شرکت هستم به درک .. پدر شدم اینم جز وظایفم هست . اما اینکه آخرش باید با گریه خودم تلفن را قطع کنم .. حس بدی بهم دست می دهد . عصبیم کرده .

گفتم دبی بودم بلیت بگیرم ؛ بیارمش تهران . سر همین یک دعوایی کرده که می خواهی بچه را بگیری .. 

بدبختی می دانم دقیقا چرا این جور می کند و بدبختی بزرگتر اینکه نمی فهمم چرا این جور می کند !! 

_________________________

ماشینم را فروختم ! اما هنوز چیزی نخریدم . با ماشین حسین می آیم . نسبت به ماشین یک جور شدم . برای من همیشه یک وسیله ی جالب و دوست داشتنی بود . چیزی که خیلی خیلی دوستش داشتم و برایم مهم بوده . اما نمی دانم یک چند وقتی هست انگار برایم مهم نیست . 

عمرن فکرش را هم می کردم این ماشین را بردارم !!! اما الان .... 

عصر می روم نمایشگاه ... این قدر هم بدم می اید از این صنف ! ببخشیدا البته ! اما کلن دلالی ... بیخیال .. 

_____________________

کلن تابستان که می شود درجه ی پوست من می رسد به آفریقای جنوبی و اطرافش !! 

یک ده کیلویی هم فکر کنم کم کردم ! سونا ست لامصب ! دبی بودم هوا بهتر بود !!! 

___________________

معضل های اجتماعی و اقتصادی کم داریم خیلی ! معضل جدیدی هم اضافه شده !! 

سوسک ! 

الان فاکتورش دقیقا جلوی چشمم است ! 5 میلیون و دویست هزار تومان ؛ بابت چهار تا دستگاه و سم و اینها !! 

بعد می گین این بیچاره به درد نمی خوره ! الان نبود این شرکت از کجا روزی حلال کسب می نمود ؟ 

حالا ببینیم هستن باز ! خیلی جالب اصلا صبح ها تا بعد از ظهر نیستن ؛ از ساعت 4 تقریبا سر و کله شان پیدا می شد !! بیشتر هم در محدوده ی پارکینگ و حیاط و راه پله ها در تردد بودند . 

با من که بود صد و بیست سال که هیچ دویست و چهل سال دیگر هم از این کار ها نمی کردم . ما خودمان از این بیچاره ها موذی تریم !!! 

خانومها تهدید کردن و بعد هم دست به اعتصاب نیم روزه زدند ! مجبورم کردند . 

_____________

حرف رسید به شرکت ... فکر کنم باید یک مقداری کودتا انجام بدهم ! دو نفر بدجور روی اعصابم راه می روند و یک جور از وقتی آمدیم اینجا به نظرم جذبه ی مدیریتی ام کم شده ! 

هر کی هر کاری دلش بخواهد انجام می دهد ! آخر سر هم یک گزارش کتبی می گذارند روی میز من که بفرما امضا کن !! 

توی فکرم دقیقا یک کاری بود که انجام بدهم و یک چیزی هم هست ... توی مرحله ی حرف بود ؛ الان شده شایعه !! 

از این حرف در آوردن ها و بردن  ها اصلا خوشم نمی آمد . همان دونفر بالا که ذکر و خیرشان بود ؛ از عوامل همین شایعه سازی ها هستن 

حالا نه که کلن از ریشه نباشد ؛ اما نه تا این حد که برسد به دهن همه ! 

من شرکت را می خواهم واگذار کنم . اما واقعا تصمیم نهایی نگرفتم . هنوز با خودم خیلی خیلی زیاد باید حرف بزنم ؛ دعوا کنم ! مشورت کنم ! بعد با خودم که کنار بیایم تصمیم نهایی ام را خودم اعلام می کنم ! 

باقی هم مهم نیستن در کل ! خود خواه هستم مخصوصا توی این تصمیم ها . 

هر کجا قرار باشد نظری را بدانم ؛ تعارف ندارم که ! می روم می پرسم !! 

خلاصه اینکه بعضی ها دارن کیسه می دوزن !!! بعضی ها شورش ؛ یک عده ای هم استرس ! چند نفری هم دنبال کار !! 

حالا همه ی اینها در شرایطی ست که من هنوز تصمیمی برای هیچ کاری نگرفتم !!! 

من تنها هم نیستم که ! سهام دار داریم . بعد از من این قشر زحمت کش مفت خور ! هم باید تصمیم گیری کنند . 

اعضای مهم هیئت مدیره !!!! خنده ام می گیرد در کل !! 

در مورد کودتا باید زودتر و منطقی تر تصمیم بگیرم . مخصوصا با این پروژه ی جدید که یک جوری پای آبرو ی شرکت در میان است . بچه ها فقط گند می زدند !!! 

یک سوتی های مسخره ای دادند که ! 

_____________

یک چیزی دوست داشتم بنویسم . اما نمی نویسم . 

فکر نمی کنم توی هیچ تصمیمی در زندگی ام این قدر تردید داشتم . 

این قدر انتخاب سخت باشد . این قدر فکرم را درگیر کند . 

همین .. 

___________________

آخر هفته می خواهم بروم پیش علیرضا . هیچی هم به خودش نگفتم . اما دوست دارم ببینم کجا زندگی کرده . توی یک عکس دیدم البته . اما دوست دارم بروم . 

یکی از روستا های اطراف همدان . 

دلم می خواهد می شد می رفتم برای تمام عمر همان جا می ماندم . جایی که شاید اسمش به گوش چند هزار نفر فقط رسیده باشد . 

گوسفند و گاو می خریدم و مثل فامیل های علیرضا تاکستان داشتم . 

فکر کنید ! من چوپان بودم ! یا کشاورز . خیلی هم عالی !! 

/ 9 نظر / 10 بازدید
غرور و تعصب

تو این دوره زمونه ترجیح میدم یه جای دوووووووووره دور زندگی کنم و وگاو و گوسفند داشته باشم بجای اینکه تو شهر باشم و با انسان های زندگی کنم که شعورشون .... بیخیال کلا زندگی تو روستا برای من همیشه رویا بوده و همینطور زندگی تو کشور های امریکایی میدونم خیلی ارمان های پرتی دارم ولی آرمانه دیگه

ماهی

امنیت واس ادم مث اکسیژنه,بهش امنیت بده,لوسشم نکن عین این بچه بی نمکای امروزی,بزا اصل خودشم داشته باشه,کلا من با خشونت موافقم,دیدم تو همه بندای پستت خشونت احتیاجه[پلک]

ماهی

در ضمن همدان زمستوناش سرده,رویای یه جای معتدل ترو بباف,بی ماشین بیچاره[من نبودم]

شاپرک

* چون سهیل رو نمیشناسم عددی بهش اختصاص نمیدم ! 1/ چه علاقه ای دارین شما مهندسا به اینکه همه سازه ها رو بریزید پایین و به جاش آپارتمان بکارید!![عصبانی] 2/حس طرد شدن و دوست داشته نشدن [نگران] 3/بلوار کشاورز که بازم خوبه اگه قرار بود مثل من هر روز بری اعدام و برگردی چی میگفتی؟ 4/این خط آخر قسمت بهار بدجوری فلسفیه ! 5/ آب که از سر علائق انسان بگذره دیگه به چیزی واکنش نشون نمیده ... ماشین که سهله ! 6/ ده کیلووووووووووووو ؟؟؟؟ آقا دست راستتون رو سر ما ! یه 15 سالی هست که میخوام از سنگین وزن بیام سبک وزن ، اما حریف خیلی قدره !![زبان] 7/ به جای هزینه میلیونی برای سوسکای عزیز ، یه دستگاه 200 تومنی میخریدی که با میدون مغناطیسی که ایجاد میکنه نه تنها سوسکا ، که همه جونورای موذی رو فراری میده و یکی دو تا ازین دستگاه ها برای کل ساختمونتون کافی بود 8/ شرکت رو واگذار کنی خودت بعدش چیکار میکنی؟ 9/ ننویس اصلا ! مام نمیخونیمش ! این به اون در [قهر] 10/اگه رفتی پیش علیرضا توی روستاهای همدان . منم میام [تعجب][مغرور] در آخر ازین همه تعهدم در خوندن و جواب دادن به پستت تشکر میکنم [زبان]

برگ خزان

مشکل شما نیستید ها. این مهندسای عمران یک مرضی دارن اونم تبدیل خونه های قشنگ حیاط دار و باغ و درخت به آپارتمانه . آدم های منفعت طلب و .... . خدا شفای عاجل بده البته من دیگه ناامید شدم چون کمتر جایی مونده که گند بهش نزده باشن [عصبانی][عصبانی][عصبانی]

سلام

می خواین شرکت رو واگذار کنید؟!؟ [ناراحت]بعدش چیکار کنید؟! طفلکی کسرا،دلتنگه [نگران]

برگ خزان

شما خراب می کنید ولی درمورد ساختن شرمنده انگشت کوچیکه ی مهندسا و معمارای بی ادعای قدیم هم نمیشید. همه ش خراب کاری . اون همه زیبایی و هنر به باد میره فقط به خاطر یک مشت احمق پول پرست . بلانسبت شما [افسوس]

ماهی

والا با این همه زبون درازی بایدم کتک بزاریم تو برنامه[ابرو]والااااااااا نکه خودت سفید و لاغری[ابرو]زشتو یادت رفت یا ارفاق کردی؟[اوه]پستت کم خشونت لازمه تو جواب کامنتا هم یه قری بده[شیطان][شیطان]

خاموش

نظرمان را پاک کردید ایا؟