و باز موسم سبز سفر رسید ...

خوب دوباره وقت سفر شد ! 

نه از آن سفر های خوب و همسفر و اینا و خوش گذرونی و غیره .. 

شاید در حد ماموریت . از آن ماموریت ها که اگر مادرم بود ؛ باید خیلی پیش تر ها ؛ انجام می دادم . 

یک خواهر که برایم بیشتر نمانده ؟!

آن هم با 5 تا بچه ! باور کنید هنوز هنگ می کنم ! 

آخری که دنیا آمد ؛ همه ش می گفتم چه طور می خواهی با دو تا پسر بچه و یک دختر که اندازه ی شش تا پسر ؛ شیطنت دارد ؛ زندگی کنی . 

سی و یک ساله است و دارد باز مادر می شود . خیلی هم خوشحال است ! 

تنها ناراحتی که گاهی بروز می دهد ؛ پسر بودن بچه هاست ! وگرنه مشکل دیگری ندارد ! 

کتایون .. 

خودش که دنیا آمد ؛ من 6 ساله بودم . خیلی خوب یادم است که وسط های روز بود . ناهار نخورده بودیم که مادرم حالش بد شد و حسین و شکوه بردنش بیمارستان . تا شب که پدرم و حسین برگشتند و پدرم گفت خدا یک خواهر کوچولو به من داده ؛ از همان قصه های خیلی تخیلی !!

اینکه دختر بود خیلی خیلی ضد حال بود . خیلی نقشه داشتم که مثل پسر عمه ام من هم صاحب یک برادر بشوم . 

حالا یک دختر .. و البته همراه من مادر بزرگم بود که غر غر می کرد . 

بعد از شش سال ؛ یک دختر ؟! این جمله را دائم تکرار می کرد و راه می رفت ! 

وقتی هم دو روز بعد تشریف آوردند خانه ؛ یک دختر کوچولو سیاه و زشت دقیقا مثل عکس بچگی های من . 

فقط فرقمان لباس های خوشگل و صورتی بودند که دائم تنش می شد ! 

پدرم وقتی برمی گشت ؛ می نشست کنارش و خیره می شد به دستان کوچکش . 

حسودی می کردم اما هیچی نمی گفتم . غرورم اجازه نمی داد . جرات هم نداشتم به این موجود کوچک ؛ کوچکترین اسیبی برسانم . چون مطمئنم پدرم من را از وسط به دو نیم مساوی تقسیم می کرد . 

شوقی که توی نگاهش بود . حسودی ام می شد به محبتش . چیزی که من نداشتم . نه که نداشتم . می دانم دوستم داشت ؛ اما ... 

مدل محبت کردنش این طوری بود دیگر . 

مادرم هم تمام فکرش شده بود کتایون . نه فقط آن موقع ؛ که همیشه همین طور بود . 

همیشه بزرگتر بودن که هیچ ؛ پسر بودنم هم دلیل خوبی می شد که ، تمام کاسه کوزه ها سر من بشکند . 

جیغش که در می آمد ؛ همه یک صدا داد می زدند کیـــــــــــا ! 

البته کتایون دختر آرام و ساکتی بود . من خیلی وقتها تلافی محبت پدر و مادرم را ؛ سرش خالی می کردم . 

اگر می خواست بدجنسی کند ؛ من مسلما الان اینجا نبودم ! 

خیلی وقتها هم دلسوزانه کمکم کرده و پشتم بوده . 

گذشت تا روزی که پدرم فوت کرد . تازه فهمیدم ، چه قدر تکه گاه بود و چه اندازه خواهرم احساس بی پناهی و ترس می کند . 

وقتی توی بغلم گرفتمش و از روی خاک ها بلندش کردم ؛ وقتی داد می زد و گریه می کرد .. تازه فهمیدم ، پدرم چرا این قدر حمایتش می کرد ؛ چرا این قدر محبت می کرد ؛ چرا دوستش داشت . چرا این همه سفارشش را به من کرد .  

و آن روز که رفت . روزی که توی لباس عروسی اش ؛ زیباتر از همیشه ؛ با چشمانی که مثل همیشه خیس بود ؛ نگاهم کرد و خداحافظی کرد . 

روزی که من جای پدرم بغلش کردم و دستش را گذاشتم توی دست مردی که قرار بود ، خوشبختش کند ؛ حمایتش کند . تنها چیزی که از رامین خواستم همین بود . این که حمایتش کند و بی دریغ عشق بدهد به قلب دختری که عشق پدرم بود . 

رفت و من نفهمیدم چرا بغض کردم پشت سرش . چرا وقتی برگشتیم خانه ؛ توی اتاقش با مادرنشستیم و گریه کرد مادرم و من گوش دادم به خاطرات تولد تا همین امروز که دختر این خانه بود . 

کجا رفتم ! 

ازدواج کرد و دوست خوبی مثل رامین پیدا کردم . بگم برادر پر رو می شود !! 

و بعد تولد راوین و بعد رایان و پارسا .. و من توی یکی از پیچیده ترین و سخت ترین و دوست داشتنی ترین نقش های زندگی وارد شدم ! 

دایی شدم !

به قول راوین یک دادی کیای بد اخلاق ! 

البته که هیچ وقت نشد بد اخلاقی کنم مخصوصا به سرکار خانوم . 

دلم برایش تنگ می شود . برای سادگی بیش از حد و گیجی اش ! برای غر غر های زنانه اش ، برای محبت خواهرانه اش ؛ برای گریه هاش ؛ برای اینکه بگیرم بغلم و بهش بگویم ؛ دختر نگران نباش ؛ پدرت نیست ، مادرت رفت ؛ من هستم . کسی که همیشه ، بدون هیچ چشمداشتی ، فقط حمایتت می کند . 

بله .. 

این هم مقدمه ای برای این دو جمله ! من رفتم ؛ خواهرم را ببینم . 

...

نمی دانم چرا هر وقت قرار است چمدان ببندم حرف زدنم می آید ! دقت کردین ؟

گفتم شکوه اینجاست ؛ چمدانم را می دهم دستش !! سه تا چمدان پر کرده ! بعد از این سه تا نصف کوچیک ترینش ؛ 4 تا لباس گذاشته برای من ! 

خیلی هم شیک می گوید برو اونجا بخر ! 

هر چی هم دستش رسیده حتی دو تا شیشه ترشی !! به زور جا داده ؛ حالا بماند که راه می رود گریه می کند و قربان صدقه ی پارسا و این دو تا کوچولوی به دنیا نیامده می رود . 

که هزار بار به در گفته که دیوار بشنود ؛ که آدم خودش سالم باشد زندگی اش سالم است ! زن و مرد ندارد ! مگه کتی با همان سنش انتخاب درست کرد و زندگی خوبی دارد و 5 تا بچه ؟!! 

من ؟؟؟ 

بعد می خواهد ناراحت نشوم ؛ می گوید ؛ قسمت و سرنوشت .. امان .. 

بله ! 

فکر نکنم وقت کنم این چند وقت باشم . حالا باز بروم ببینم چه می شود . برگردم مودم هم برم بخرم ؛ از این بی نتی در بیایم . 

حرفی نمانده دیگر . وقت تلف کردن کافی ست . فردا صبح پرواز دارم . و امیدوارم این بار که بر می گردم ؛ خانه ام را منفجر نکنند ! 

 

این هم ترانه ای که حس ماست : 

 

چند تا عکس یادگاری با یه بغض و چند تا نامه 

چند تا اهنگ قدیمی که همه دلخوشی هامه 

اینه ای که روبرومه غرق تو بهت یه تصویر 

بارونای پشت شیشه ؛ من و تنهایی و تقدیر

دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه می شه 

لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه میشه 

باورم نمی شه اما این تویی که داره می ره 

خیره می مونم به چشمات حتی گریه م نمی گیره 

 

این من ِ بی تو خراب و ... 

 

... یادت هرگز نمی مونه .. 

 

دست من نیست ؛ نفسم از عطر تو کلافه میشه .. 

 

.. حتی گریه م نمی گیره ... 

 

دلم که می تونه تنگ بشه ؟! 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
ن ا ر س ی س

مواظب خودت باش [نگران]

سلام

به کتي خانوم و بچه هاي گلش سلام برسون...خوش بگذره بهت خونه خواهرت[چشمک] سوغاتي يادت نره[نیشخند][پلک]

unknown

خوب ما هم رسیدن شما رو با یک کمی تاخیر خوش آمد می نماییم! ان شاالله که همه چیز رو به راهه؟ از دزد و اینا که خبری نیست؟ ترورت نکردن؟ [وحشتناک]

unknown

یعنی واقعا تو این مدت بیرون نرفتی؟ چرا ؟ می رفتی چارتا عکس می گرفتی می زدی! ای بابا ...