فردا مال ماست ...

... 

خوب ... 

حقیقتش از چهارشنبه که جلسه داشتم و آمده بودم آن طرف شروع شد ، یعنی شروع که .. که فکرت به سرم افتاد . 

وقتی دیدم داری با آن مردک می خندی .. حسودی ام شد . عصبانی شدم ، خودت فهمیدی که بی سر و صدا رفتی ، 

بعد که امدم توی اتاق و تو صندلی ات فرو رفته بودی و میز را نگاه می کردی .. 

خجالت می کشیدی عزیز من .. 

عصبی بودم ، از دستت ناراحت شدم ، کلی هم بد و بیراه نثار تو و خودم کردم ، که اخرش آن طور بلند بشوم و برگردم اتاقم و بزنم لیوانم را بشکنم .. 

نگذاشتم کسی بیاید تو .. پشت دود سیگار ، خرده های شیشه بود ، جز دو سه تکه کوچک ، باقیش پودر شده بود ... 

نمیشد با دست جمعش کرد ، دقیقا مثل کاری که من با رابطه مان کردم .. 

خنده ام گرفت ، برای این حسودی مسخره ! که چی ؟! 

چرا باید حسودی می کردم ؟! خودم گفتم بری و خودم نشاندمت کنار آن مردک ! 

اصلا چی بود بین ما جز رابطه ی کارمند و رئیسی ؟! 

بلند شدم برگشتم خانه ام ، علیرضا وقتم را پر کرده بود . اما شب دوباره تصویرت ، جای هر چیزی که جلوی چشمانم بود را ، میگرفت .. 

...

تمام این مدت خودم را سرگرم کردم تا مثل باقی روزها یادم نیافتی . با خودم گفتم نباید اجازه بدهم دوباره حسم شروع کند . 

یاد حرفها و منطق هایم افتادم و مصرتر شدم . 

نشد ! 

یکشنبه تا ظهر تحمل کردم و مثل بچه ها با یک بهانه کشیدم خودم را آن طرف !! 

می دانم خودت را مخفی می کنی ! مخصوصا از چهارشنبه ! یکشنبه هم تا صدایم را شنیدی ، کله ات را کردی توی لپ تاپ ! 

غرور مسخره ی من هم نگذاشت جز همان دو سه باری که زیر چشمی دنبالت می گشتم ، کاری کنم . 

برگشتم باز توی اتاقم و فرو رفتم توی صندلی ام . 

 

با ذهنم درگیر بودم اما هر بار ، حسم دنبال بهانه ها می گشت ! 

حامد درست می گفت چرا خودم را عذاب بدهم ؟! 

باید خرید کنم برای خانه ، هنوز خیلی وسایلم را نخریدم ! 

علیرضا هم هست . پسرک شبها توی تخت من می خوابد . 

...

هنوز دوستم دارد ... 

دوستم داری ؟! 

..

هی سرم را تکان می دادم تا این فکرها را نکنم ، اما مگر حس بازیگوش من می گذاشت ؟! 

...

شب داشتم صفحه فیس بوکت را می دیدم ، علیرضا کنارم خوابیده بود و اصلا متوجه نشدم دارد نگاه می کند ! 

انگشتانم داشت موهایت را از صورتت کنار می زد و فکر می کردم که چه قدر رنگ قهوه ای موهایت را دوست دارم ، اصلا هم  نفهمیدم دارم بلند بلند فکر می کنم  ! 

وقتی برگشتم سمتش ، یک جفت چشم توی تاریکی زل زده بود به عکس فیس بوکت ! حسودی ام شد ! 

به علیرضا هم حسودی ام شد ! 

وقتی فکر کردم دیدم  تمام این مدت ، دورت می کردم که نبینم . نمی امدم که نبینم . چون می دانستم ناخداگاه حسود من تحمل ندارد ، تو برای کس دیگری بخندی . 

همان ناخداگاهی که با دوست ده ساله ام به خاطرت دعوا کرد ، همانی که تو را نشاند توی اتاق کناری که جلوی چشمش باشی ، همانی که گاهی شرقی می شد و تو خیلی دوستش داشتی .. 

نشسته بودم توی حیاط و فکر می کردم چند روز شده ؟ چرا این همه ؟ چرا هیچی نمی گی ؟ 

یک آن یخ کردم ! یک نفر دیگه ؟ 

نه تو اهلش نبودی .. خودت روزی که وسایلت را برایت اوردم و داشتی جمع می کردی کشوهایت را به من گفتی . همان وقتی که گفتی برای ارامشم هر کاری می کنی ، گفتی می فهمی و مطمئنی ، یک روز دوباره کنار همیم .. 

گفتی هیچ وقت کس دیگری ، جایم را پر نمی کند . همان جایی که حتی اگر نباشم ، حتی اگر با کس دیگری باشم ، تو نمی گذاری کسی پرش کند .. 

... 

دلم می خواهد الان زنگ بزنم ، بگویم جور کن همدیگر را ببینیم . کجایش مهم نیست ، تو بگو اصلا کره ی ماه ! 

فقط بشینم و نگاه کنم و تو تعریف کنی و بخندی و برایم فال بگیری . سوئیچم را برداری و پشت فرمان بشینی و بگذاری این دختره هی داد بزند که عشق برای یک لحظه کافی ست و گاز بدهی و ... 

..

هی وای ... 

هیچ ...  دلم برایت تنگ شده . طوری که همین الان دلم می خواهد اینجا باشی . 

هنوز برای اینده ، هیچ برنامه ای ندارم ، هنوز از رابطه مان می ترسم و اعتماد ندارم . هنوز هم خشن و سرد و بی احساسم ، هنوز هم فکر می کنم شاید بتوانم همسرم را برگردانم تا پسرم سرگردان نباشد ، هنوز هم عذاب وجدان دارم که نکند دل بسپری و من ... هنوز می ترسم نکند یک روزی تو هم بشوی ، بهاری دیگر ، هنوز هم می ترسم ... 

اما حسم ... می گوید که تو ، باید باشی . یک چیزی که مثل همیشه ، تو را خاص می کند ، 

همانی که دائم دلتنگی می کند و می گوید ، تو فرق داری ، تو ارزشش را داری . 

فردا ... فردا اخر وقت زنگ می زنم تا با هم صحبت کنیم . شاید خواستم بیایی دفترم . یا نه می رویم همان جایی که تو دوست داری . می رویم قهوه و کیک خانگی بخوریم و تو بدون دلهره سیگارم را بگیری و بکشی . که با هم بمیریم ... 

شاید هم بریم اپارتمانم . چیزی ندارد ، اما جایی باشد که کسی نباشد ، کافی ست ... 

شاید هم اصلا بیارمت همین جا ! علیرضا و شکوه جون را ببینی . به شکوه هم می گویم برایت از همان قیمه بادمجان های مخصوصش درست کند . ها ؟ 

جایش که مهم نیست . مهم اینجاست ، تو باشی ، که من را ببخشی و بگذری این بار هم از بی عقلی و بی شعوری من ! 

اینجا که می رسم ، تازه می فهمم حامد درست می گفت ، ضعیف و بی شعورم . 

می بخشی ام نه ؟ دوباره می خندی و اذیتم می کنی و می گذاری صدای خنده ات ، پر بشود توی سکوت این شبهای تنهایی ام ... 

برمی گردی پشت میزت و می گذاری یواشکی ببوسمت ، برایم ناهار می اوری تا قرمه سبزی بیخودم را نخورم . می ایی و شبها اس ام اس می دهی که یادم نرود بروم دستشویی و رویم را بکشم . 

می ایی نه ؟ 

می بخشی ام ؟ 

فردا ، غرور مسخره ام را خانه ام جا می گذارم .. 

 

......

اگر تو خواب و بیداری ، گرفتار یه کابوسم 

اگر پروانه ام اما دارم تو پیله می پوسم 

اگر بی تاب خورشیدم اما محکوم فانوسم 

نترس از داغی لبهام فقط دستا تو می بوسم 

 

فقط دستاتو می بوسم ، همین یعنی همه دنیا 

همین یعنی سفر کردن از اینجا تا خود رویا 

همین یعنی که گهگاهی میشه نزدیک عطرت بود 

همین یعنی که این برکه شده همسایه با دریا 

 

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
سلام

[گل]

unknown

الان این یعنی کسی می تونه نظر بده؟ [وحشتناک]

unknown

این کسی یعنی هر کسی! مسخره می کنی؟! دوبار شده ها داری این غیرمستقیم و تیکه میندازی!

unknown

مثل اینکه باز دوباره معادلات ریخت به هم! ای بابا... بی خیال... باید اصلاح کنم جمله رو نمی دونم چطوری! . حالا این 46 سال رو از کجا در آوردی؟ بهرحال من مسیولیت یه سال این فرسودگی رو به عهده می گیرم! خواستم جوابی ننویسم دیدم تصویر این دخترکوچولویی که این پایین قهر کرده رو دوست ندارم! .همون موقع هم خواستم بنویسم ننوشتم، الان این طوری شد ... بهرحال در جریان باشید بنده امشب یه ساعت بیشتر نخوابیدم! [گریه] به قول هاله بعدا سخن می رانیم اندر باب این پست! .. این هاله چرا مثل زورو میاد بعد یهو غیبش می زنه!

unknown

با اون چیزی که من نوشتم و اون جوابی که دادی انگار قهر کرده بودم دیگه! .... بعد از معادلات منظورم اینه که .... هیچی ولش کن..